رمان پناه (قسمت اول)

۲۴ مهر ۱۳۹۶

اعصابم را همیشه متشنج می کند حتی از راه دور و پای تلفن .انگار نه انگار که مهم ترین دلیل دور شدنم خود او بوده ! تماسش را ریجکت می کنم و این بار شماره ی پدر می افتد .نفسم را با کلافگی فوت می کنم بیرون و جواب می دهم
_الو ، سلام بابا
+سلام ، کجایی ؟
_کجا باید باشم ؟
+چرا تلفن افسانه رو جواب ندادی ؟
_کار واجب داشته حالا ؟ می خواسته ببینه چقد دور شدم که جشن بگیره دیگه ! بگید سور و ساطش رو بچینه که تهرانم
صدای لا اله الا الله گفتنش را که می شنوم می فهمم باز عصبی شده و خویشتن داری می کند .
+قطارش خوب بود؟
_آره
+نمی دونم چرا انقدر بدبینی ، پس تو کی می خوای بفهمی که …
_بابا جون بیخیال .می خوای حرفمو پس بگیرم ؟
+دلواپستم
چشمم می خورد به دختر بچه ی کوچکی که چادر مادرش را چنگ زده و از کنارم می گذرند.آهی می کشم و جواب می دهم
_من دیگه بچه نیستم
+اونجا شهر غریبه ، تو یه دختر تنهایی
_من همیشه تنهام .در ضمن این دور شدن خودتونم می دونید که برای همه خوبه مخصوصا بعضی ها
+افسانه دوستت داره بابا
_هه …
می دانم از تمسخر کردن متنفر است اما بی توجه و غلیظ هه می گویم !
+موظب خودت باش ، رسیدی خوابگاه زنگ بزن اگه سختت نبود !
چشمی می گویم و قطع می کنم .هرچند این چک کردن های همیشگی اش کم آزارم نمی دهد اما اگر او هم دل نگرانم نباشد که کلاهم پس معرکه است !علی رغم تمام تلاش های اخیرم می دانم از خوابگاه خبری نیست اما لزومی ندیدم که پدر را در جریان بگذارم ! دلم آزادی می خواهد .. از قفسی که سال هاست افسانه ، نامادری ام ساخته دوست داشتم دل بکنم .
و چه راهی بهتر از انتخاب دانشگاه های تهران و دور شدن از شهر خودم ! هرچند ،شهر من همین تهران بود یک روز …. افسانه بود که پدر را پایبند آنجا کرد و من از همان اولین روز دوستش نداشتم !
دلم برای پوریا تنگ می شود ، برادر کم سن و سال ناتنی ام ! شاید اگر افسانه بدتر بود هم باز پوریا را عاشقانه برادرم می دانستم .با قدی که رو به دراز شدن است دیشب برای خداحافظی بغض کرده بود ، چقدر حس خوبی بود وقتی توی راه آهن گفت :”می خوای بیام تنها نباشی؟ بلاخره من مردم ”
لعنت به تو افسانه ، که حتی بخاطر حضورت نمی توانم به برادرم ابراز علاقه کنم .
احساس خوبی دارم از این غربتی که پدر می گوید اما امیدوارم به در به دری امشب نرسد !
نمی دانم کجا بروم و هیچ آشنایی تقریبا نمی شناسم که کمکم کند … به قول افسانه که همیشه بی فکرم ! می دانستم با تاخیرهای همیشگی قطار نزدیک به غروب می رسم و خوابگاه هم که نیست ، اما هیچ اقدامی نکردم !
وسط میدان راه آهن ایستاده ام و درست مثل در به درها چشمم به هر طرف می چرخد . کم کم از نگاه های غریبه ای که رویم زوم می شود می ترسم .موهای بیرون ریخته از شالم را تو می زنم و کنارتر می ایستم . ماشین هایی که بوق می زنند را رد می کنم و شماره ی لاله را می گیرم .صدایش خوابالود است :
+الو رسیدی؟
_سلام آره ،خواب بودی؟
+نه بابا ، تازه بیدار شدم .کجایی؟
_راه آهن
+کجا میری؟
_زنگ زدم همینو بپرسم
+دختره ی خل !فکر نمی کنی یکم زود اقدام کردی برای جاگیری؟ آخه یه دختر تنهای شهرستانی تو تهران . یکی دو ساعت دیگم شب میشه و …
_بس کن ، حرفای بابام رو هم تکرار نکن لطفا .خودت دیدی که یهویی شد همه چیز
+کاش حداقل دروغ نمی گفتی که خوابگاه میری تا دایی خودش یه فکری می کرد!
_چیکار می کرد ؟ با اون حال بدش راه میفتاد باهام میومد البته اگه افسانه جون اجازه میداد !
+توام که فقط گارد بگیر
صدای مردی نزدیکی گوشم تنم را می لرزاند. “بفرما بالا ، دربسته ها ”
چند قدم جلوتر می روم
+پناه مزاحمت شدن هنوز نرسیده ؟ می خوای زنگ بزنم به دایی صابر که یه فکری کنه ؟
_اصلا ! می دونی که فقط دستور برگشت سریع میده
+پس چه غلطی می کنی؟
با دیدن پسر جوانی که به پرایدی تکیه داده و بر و بر مرا نگاه می کند ، حواسم پرت می شود .
_الو ؟ کوشی پناه ؟ دزدیدنت ایشالا ؟
_نه هنوز !
_نمی فهمم من چرا دهنمو می بندم تا تو همیشه بیفتی تو چاله آخه …

پسر برایم لبخند و چشمکی می زند و من اخم می کنم . پا تند می کنم به رفتن اما این کفش های پاشنه دار و چمدان حکم سرعت گیر را دارند !
_ببین لاله ، زنگ می زنم بهت
+مواظب خودت باش تو رو خدا
_فعلا
ترسو نیستم اما این غریبگی بد دلهره ای به جانم انداخته . باید حداقل از این یک گله جا که پر از مسافرهای عجیب و غریب و راننده است دور شوم .
_سنگینه ،بده من بیارمش
باز هم همان پسر خندان است ! ابرو در هم می کشم و چمدانم را از او دورتر می کنم.گوشه ی ناخن تازه مانیکور شده ام می شکند و آه از نهادم بلند می شود . از خیر پیاده رو می گذرم و کنار خیابان می ایستم . دلم شور نرفتن می زند !
_بودیم در خدمتتون ، دربست بی کرایه

انگار کنه تر از این حرف هاست …

 

با نفرت می گویم :
_بیا برو دنبال کارت !
با وقاحت زل می زند به چشمانم
+من بیکارم آخه
زیرلب ناسزایی می گویم و برای اولین ماشین دست بلند می کنم ، ترمز که می کند با دیدن چهره ی خلافش یاد سفارش های لاله می افتم و پشیمان می شوم . دستش را توی هوا تکان می دهد و گازش را می گیرد …

ماشین بعدی پیرمرد مهربانیست که جلوی پایم می ایستد .
سوار می شوم و نفس راحتی می کشم . مثل آدم های مسخ شده شده ام ، نمی دانم کجا بروم و فعلا فقط مستقیم گفته ام ! به ساعت مچی سفیدم نگاه می کنم ،چیزی به غروب نمانده و من هنوز در به درم … رادیو اخبار ورزشی می گوید ،چقدر متنفرم از صدای گوینده های ورزشی ! پیروزی پرسپولیس را تبریک می گوید … پیرمرد دوباره می پرسد :
_کجا برم دخترم ؟
بی هوا و ناگهان از دهانم در می رود :
_پیروزی
و خودم تعجب می کنم ، محله ی سال ها پیش را گفته ام .
مادر …مادربزرگ…خانه ی قدیمی و هزاران خاطره ی تلخ و شیرین من … با تمام بی دقتی ام ،خودش انگار خیابان ها را از بر باشد راه را پیدا می کند و من را می برد درست انتهای همان کوچه ی آشنای قدیمی ….

دسته ی چمدانم را گرفته ام و روی زمینی که مثلا آسفالت است اما در حقیقت از زمین خاکی هم بدتر است می کشانمش ، می ایستم … پلاک ۵ چند قدمی به سمت وسط کوچه عقب گرد می کنم و به خانه نگاه می اندازم، خودش است . چقدر خاطره داشتم از اینجا … نمای بیرونش کلی تغییر کرده ، مثل آن وقت ها آجری نیست و حتی در ورودی را عوض کرده اند. از داخلش هنوز خبری ندارم اما امیدوارم رنگ و بویی از قدیم هنوز مانده باشد بر پیکره اش …
با یادآوری حرف های چند دقیقه پیش مغازه داری که چند سوال ازش پرسیده ام ،ترس می افتد بر جانم .
“حواست باشه خواهر من ، اینجا که میری خونه ی حاج رضاست ! یعنی کسی که توی کل محل اعتبار و آبرو داره و حرف اول و آخرُ می زنه ، همه رو سر و اسم زن و بچه ش قسم می خورن از من می شنوی برو شانست رو امتحان کن دل رحمن یه نیم طبقه ی خالی هم دارن که مـستاجر نداره … شاید اگه دلشون رو به دست بیاری بتونی یه گلی به سرت بزنی”

نفس حبس شده ام را بیرون می فرستم و زنگ را فشار می دهم ، پسر نوجوانی که از کنارم عبور می کند با تعجب جوری خیره ام می شود که انگار تا حالا آدم ندیده ! بی تفاوت شانه ای بالا می اندازم و منتظر می شوم تا یکی آیفون را جواب بدهد .من به این نگاه ها عادت کرده ام !
_بله ؟
صدایم را صاف کرده و تقریبا دهانم را می چسبانم به زنگ
_سلام
+علیک سلام ، بفرمایید
_منزل حاج رضا ؟
+بله همینجاست .
_میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟
+شما ؟
_پناه هستم
می خندد انگار ..
+میگم یعنی امرتون؟
_میشه حضوری بگم ؟
بعد از کمی مکث جواب می دهد
+الان میام پایین
_مرسی
شالم را درست می کنم ، خیلی معطل نمی شوم که در باز و دختری با چادر رنگی پشتش ظاهر می شود .. با دیدنش لبخند می زنم. اما او لبش را گاز می گیرد و با چشم های گرد شده نگاهم می کند .
فکر می کنم هم سن و سال خودم ، شاید هم کمی بزرگتر باشد
دست دراز می کنم و با خوشرویی می گویم:
_دوباره سلام
چشمش هنوز ثابت نشده و رویم چرخ می خورد .دست می دهد …
+علیک سلام
_ببخشید که مزاحم شدم
+خواهش می کنم .بفرمایید
عینک آفتابی ام را از روی موهایی که حجم وسیعش از گوشه و کنار شال بیرون زده بر می دارم و می گویم :
_شما همسر حاج آقا هستید ؟
+خدا مرگم بده ! یعنی انقدر قیافم غلط اندازه ؟ من دخترشونم
_معذرت ، حاج آقا هستن ؟
+نه چطور مگه ؟
_راستش یه صحبتی با ایشون داشتم
چشم هایش تنگ می شود
+در چه موردی ؟
_می تونم خودشون رو ببینم ؟
تردید دارد ، از نگاهش می فهمم که با شکل و شمایلم مشکل دارد !
+والا چی بگم ! الان که رفتن نماز
_می تونم منتظرشون بمونم ؟
+حدودا نیم ساعت دیگه تشریف بیارید حتما تا اون موقع برگشتن
می خواهد در را ببندد که با دست مانع بسته شدنش می شوم .
_من اینجاها رو بلد نیستم ، توی کوچه هم که خیلی جالب نیست ایستادن،میشه بیام تو ؟
قبل از اینکه جوابی بدهد ،دختر بچه ی بانمکی از پشت چادرش سرک می کشد و شیرین می گوید :
_علوسکم کوش ؟
خم می شود و بغلش می کند … اصلا نمی خورد مادر شده باشد، با ذوق لپ تپلش را می کشم و با صدای بچگانه قربان صدقه اش می روم .
پشت چادر سنگر می گیرد ،یاد خودم و مادر می افتم . دوباره و با پررویی می گویم :
_اشکالی نداره بیام تو؟
نگاهی به کوچه می اندازد و با دودلی جواب می دهد :
_نه … بفرمایید
با خوشحالی اول نگاهم را می فرستم توی حیاط و بعد خودم پا می گذارم به این دفتر مصور خاطرات…

باورم نمی شود ! هنوز هم همان حیاط است .
باغچه ی بزرگش پر از درخت و گل و گلدان های شمعدانی و حسن یوسف ، حتی حوض کوچکش هم پابرجاست … نفس عمیقی می کشم و با صدای دختر حاج رضا به خودم می آیم :
+بفرمایید بالا
مهربان است ! مثل لاله … چشمم می افتد به تخت چوبی کنار حیاط که زیر سایه ی درخت هاست و فرش دست بافتی هم رویش پهن شده .
_میشه اینجا بشینم ؟
+هرجا راحتی ، میام الان
_مرسی
نفسی عمیق می کشم و روی تخت کنار حیاط می نشینم.خسته ی راهم و منتظر … نمی دانم چرا و چطور به اینجا رسیدم اما دلم می خواهدش .
انگار مادر حضور دارد و نگاهم می کند ، عزیز هست و برایم پشت چشم نازک می کند .انگار برگشته ام به تمام روزهای خوبی که بی مهابا گذشت ،صدای مادر توی گوشم زنگ می زند .
“دختر که از درخت بالا نمیره … خوب باش پناهم ، بیا ماهی گلی ها رو بشمار ”

بعد از او دیگر هیچکس نگفت “پناهم” انگار فقط پناه خودش بودم و بس، شاید هم برعکس …
حوض آبی رنگ را انگار گربه ها لیس زده اند که اینطور خلوت و خالی شده
احساس خوبی دارم از این غربتی که پدر می گفت اما امیدوارم به در به دری امشب نرسد !
انگار زمان کندتر از همیشه می گذرد ، بی دلیل بغض می کنم .اگر قبولم نکنند ؟ … کاش ته همین کوچه ی بن بست برای همیشه در خاطرات دور و شیرینم مدفون می شدم اصلا !
راستی کسی هم هست که برای نبودنم چله بگیرد !؟
صدای قدم هایی می آید و دستی رو به رویم دراز می شود .
+بفرمایید ، شربت آلبالوی خونگی
چشمانم به نم نشسته اما با لبخند لیوان را برمی دارم و تشکر می کنم.
می نشیند کنارم ، شربت را مزه می کنم و می گویم:
_خوشمزست
+نوش جان ، مامانم عادت داره که هنوز مثل قدیما خودش شربت و مربا و رب و این چیزا رو درست کنه
_عالیه
چهره اش دلنشین است ، اجزای صورتش را انگار طراحی کرده باشند همه چیزش اندازه و خوش فرم است و چشم های عسلی رنگش بیش از همه جذابش کرده . چشمکی می زند و می پرسد :
+پسندیدی؟
لبخند می زنم و او دوباره می پرسد:
+مسافری؟
دلم هری می ریزد ، تازه یاد شرایط فعلی ام می افتم و با استیصال فقط سرم را تکان می دهم . سینی خالی را روی پایش می گذارد.
_از کجا فهمیدی که مسافرم؟!
+از چمدون به این بزرگی
_راست میگی
انگشتم را دور لبه ی لیوان می چرخانم.
+از کجا میای ؟
_ مشهد … همین دو سه ساعت پیش رسیدم!
+خسته نباشید .حالا چرا به این سرعت خودت رو رسوندی اینجا ؟نکنه طلبی چیزی از بابای من داری ؟
می زنم زیر خنده از لحن بامزه اش …شالم سر می خورد و می افتد
_نه بابا چه طلبی ! قصه ش مفصله
+بسلامتی ،راستی اسمت پگاه بود ؟
_پناه ، و تو ؟
+من که … قدسی
ابرو هایم بالا می رود ولی خیلی عادی می گویم :
_خوشبختم
+یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
_اصلا ! راحت باش
+خب پس شما یکم نا راحت باش
گیج می شوم و می پرسم :
_یعنی چی ؟
+یعنی بابای من مذهبیه عزیزم ،معذب میشه شما رو اینجوری ببینه
لبخند مهربانی ضمیمه ی صورتش می کند .
+یه لطفی کن وقتی اومد شالت رو سرت کن ، هرچند این حیاط همینجوری هم از خونه های دیگه دید داره یکم ،می بینی که من هنوز چادر سرمه
_اوه ، معذرت
با شنیدن صدای زنگ سریع لیوان توی دستم را روی تخت می گذارم و شالم را درست می کنم . هرچند باز هم طبق عادت موهایم بیرون زده … اصلا مگر می شود از این بسته تر بود !؟
در را باز می کند وخانوم و آقای مسنی داخل می شوند .
از همین فاصله هم چهره های مهربان و خوبی دارند .دخترشان آرام چیزی می گوید و با دست مرا نشان می دهد… به احترام می ایستم ، حاجی همانطور که سرش پایین است سلام می دهد ولی همسرش چند لحظه ای به صورتم خیره می شود و بعد مثل آدم های بهت زده چند قدمی جلو می آید !

ادامه دارد …
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

@bahejab ?

دیدگاهتان را بنویسید

  1. bahejab1 گفت:

    سلام کانال سایت باحجاب که لینکش در بالای سایت هست

  2. ناشناس گفت:

    قسمت دوم نداره

  3. ناشناس گفت:

    سلام. ضمن تشکر از رمان های خوب شما، می خواستیم این رمان ها رو در کانال سروش و ایتای خودمون بذاریم. از اونجایی که شما در رمانها ذکر منبع رو شرط گذاشتین و منبع خودتون آدرس تلگرام هست که فیلتر شده، لطفا بفرمایید در صورت اجازه ی استفاده از رمانها، باید چه آدرسی رو ذکر کنیم.

    با تشکر

  4. نوا گفت:

    لطفا رمان: سجاده و صلیب(جدال پرتمنا) از خانم هما اصفهانپور روهم بذارید.

  5. نوا گفت:

    رمان سجاده و صلیب . روهم خواهشا بزارید

  6. نوا بانو گفت:

    رمان سجاده و صلیب نوشته خانم هما اصفهان پور هست

  7. نوا بانو گفت:

    رمان سجاده و صلیب نوشته خانم هما پور اصفهانی هست که اول اسمش جدال پر تمنا بود

  8. ثنا گفت:

    بسیار زیبا بود ممنون از زحمتاتون