تو را بهانه میکنم (قسمت هفدهم)

فصل اول
15 خرداد 1398

پیرزن سرش رو یکم عقب کشید و گفت:”بسم الله! یعنی من بعد سی چل سال قابله بودن فرق زن آبستن رو با بقیه ی زن ها تشخیص نمی دم؟!”
چنگ زدم به دستش و گفتم:”حاج خانوم تو رو به این جای مقدس که نشستیم؛ به این نمازی که خوندیم، بهم بگو ببینم داری با من شوخی می کنی یا راست میگی؟”
دستاشو برد بالا و گفت:” قربون آقا برم… مگه معجزه چجوریه؟ برو خیالت راحت باشه که ازین به بعد بار شیشه به شیکم داری. بیا دختر… این یکی خرما رَم بگیر و ببر دهن شوهرتُ شیرین کن که انگار امام رضا دامنتو سبز کرده!”
باور نمی کردم! اما خب… زن رو به حسابی بود و معلوم بود که شوخی نداره… نمی دونی چادرمو چجوری پیچیدم دورم و رفتم پی اسماعیل. چندبار پام سکندری خورد و نزدیک بود بیفتم زمین. همچین که رسیدم به اسماعیل؛ بیچاره وا رفت از دیدن ریخت و قیافم. اونم از شنیدن‌ حرفام نزدیک بود شاخ دربیاره… سرتو درد نیارم سرمه جان! خلاصه دوتایی خودمونو رسوندیم مطب اولین دکتری که به پستمون خورده بود! بعد آزمایش و معاینه دیدم حق با پیرزنِ بنده خدا بود… حامله بودم! بعد از هفت سال؛ تو حرم امام رئوف و از زبون زوارش باخبر شدم که حامله م”

حالا من هم گریه می کردم… به قول پیرزنِ زائر، مگر معجزه چیزی بجز همین اتفاق ها بود؟! بغلش کردم و چند دقیقه ای دوتایی اشک ریختیم. آرام تر که شد بشقاب های خالی را روی هم گذاشت و گفت:

_تا عمر دارم کنیز امام رضام… بچمم هرچی که باشه نوکر خودشه. نذر کردم اگر صحیح و سالم به دنیا اومد هم وزن موهاش طلا ببرم حرم! اگر پسر بود اسمشو می ذاریم غلامرضا. هان؛ راستی… هنوز به مادر اسماعیل خبر ندادیم. می خوام چند ماهم که شد و سر اسماعیل خلوت تر شد و ایشالا امید به خدا جنگ تموم شد؛ جمع کنیم بریم همون شهر و دیار خودمون. این سال ها کم آوارگی نکشیدیم. ازین شهر به اون شهر! حالام که اینجام و اومدم جنوب هم بازم غریبم…
_بسلامتی ایشالا؛ چقدر خوشحال شدم که بلاخره دست پُر از مشهد راهی شدی
_از بس بخشنده ن ائمه! آقا سید گفته بود اگه دخیل ببندی رد خور نداره که جواب بگیرین… خدا پدر اونم بیامرزه. البته زنده ست!

خندید… هیچ وقت نمی توانستم از کنار اسم سید به این سادگی ها بگذرم! کنجکاو پرسیدم:
_سید ضیاالدین رو میگی؟
_آره دیگه… هم رزم اسماعیلِ. خیلی مرد خوبیه، هر وقت دستمون تنگ بوده یا کمکی خواستیم به دادمون رسیده. دو سه سالی هم هست که می ریم مشهد پول مسافرخونه نمی دیم! آخه مدیون کرده. که الا و بلا باید بریم خونه ی مادربزرگش… خیر ببینن الهی.

از او بعید نبود این رفتارها. حکایت خوبی هایش همیشه نقل زبان این و آن بود! اما یعنی سید هم مثل همه ی آدم ها مادربزرگ داشت؟! چه چیزها… خب مگر او فرقی داشت با دیگران؟! به تفکر بچگانه ام خندیدم و به حرف معصومه گوش دادم. بلند شد و همانطور که روسری اش را در می آورد گفت:
_من همیشه دعا می کنم که خدا به دلش صبر بده… آخه اسماعیل می گه بعد از زینب؛ سید دیگه اون آدم قبلی نشد!

چندبار توی سرم تکرار کردم… زینب… زینب… زینب! نمی شناختم! برای یک لحظه گوشم سوت کشید. دست رویش گذاشتم، نتوانستم مقاومت کنم و پرسیدم:
_زینب کیه؟
کلید برق را زد…
_نامزدش!

همه جا تاریک شد. نور رفت. موجی از سرما مهمان قلبم شد… همه جا تاریک شد. سیاه شد. قلبم می لرزید. گوشم بیشتر سوت می کشید. معصومه بخاطر پر حرفی هایش عذرخواهی کرد و زیر لحاف گل گلی خزید. شب بخیری که گفت بی جواب ماند. لال شده بودم! نامزد داشت سید؟! چشم هایم به این حجم از تاریکی عادت نمی کرد! زینب بود اسمش؟ معصومه گفت بعد از زینب؟ صبر… دل سید؟ سید هم دل داشت و هم نامزد؟! همه جا تاریک بود هنوز…

بدترین شب عمرم بود. حتی نای بلند کردن گوشه ی لحاف را هم نداشتم و تا خود صبح، نشسته لرزیدم! اشک ریختم و به تاریک ترین گوشه ی اتاق خیره شدم. انگار عالم و آدم جمع شده بودند و یک ریز اسمِ زینب را صدا می زدند!
صدای خروپف معصومه و قل قل کتری استیل؛ و نفس های منقطع خودم را هم زده بودند روی دورِ تکرار.
خدایا! چقدر بدبخت بودم من. تا می خواستم به چیزی دل خوش کنم؛ شوم ترین اتفاقی که نباید، می افتاد و تمام نقشه ها را نقش بر آب می کرد.
شاید اشتباه شنیده بودم. شاید هم معصومه می خواسته شوخی بکند! هر احتمالی می دادم تا از واقعیت تلخی که شنیده بودم فرار کنم.
کاش اصلا معصومه بیدار بود و رک می پرسیدم قضیه ی نامزد سید چه بوده؟ اما نه… خوبیت نداشت. بعدا نمی گفت این دختر چرا انقدر سید سید می گفت؟
هزار فکر مختلف توی سرم رژه می رفت. بیخود نبود که سید هیچ وقت صحبتی از زن گرفتن و ازدواج نمی کرد. آقا زن داشته و ما بی خبر بودیم؟! اما مگر می شد؟ یعنی میثم هم توی این چند سال از زینب؛ زنِ سید… نباید چیزی می گفت و ما می فهمیدیم؟ شانه ام تیر کشید… چه کلمه ی عجیبی… زنِ سید!

ناخوداگاه شروع کرده بودم به مقایسه ی خودم با کسی که هنوز در حد یک اسم بود و بس! یعنی سنش از من بیشتر بود؟ کی و کجا باهم آشنا شده بودند؟ فامیل بودند یا غریبه؟ حتما زیباتر هم بود! اشک هایم را پاک می کردم و خواستگاری رفتن سید را تجسم می کردم. خوشبحال زینب!
یاد دیروز افتادم و وقتی که سید از آن معرکه نجاتم داده بود. ته حرف هایش گفته بود بخاطر امانت داری… بخاطر پدرشوهرت…
یعنی بیخود تقلا می کردم تا بهش بفهمانم ماجرای سینی خلعتی احترام خانوم از پایه و اساس بیخود بوده و هیچ قول و قراری بین من و هیچ مردی رد و بدل نشده؟…
یعنی تمام روزهایی که من به او فکر می کردم؛ او ذهنش درگیر زینب بود؟ لبم را گاز گرفتم. خدایا توبه… استغفراله… غلط کردم… گناه کرده بودم از روی بی خبری؟!
خیلی تا اذان صبح نمانده بود‌. دستم مثل چوب خشک شده و تیر می کشید. از ترس رسوا شدنم تا قبل از آنکه بقیه بیدار بشوند با بدبختی رفتم زیر لحاف و چشمانم را بستم.
بعد از مدت ها نماز صبحم قضا شده بود! این‌را وقتی فهمیدم که با صدای معصومه برای خوردن صبحانه بیدار شدم. آفتاب گرم تا نیمه های فرش اتاق پهن شده بود. آهی کشیدم و فکر کردم کاش تمام این سفر خواب و خیالی بود که تمامی داشت!
دلم می خواست زودتر ساعت برگشتنمان برسد و خودم را به عزیز و شریفه و گوشه ی دنج اتاق یخچالی برسانم. رختخوابم را با یک دست و به سختی جمع کردم و نشستم سر سفره ی صبحانه. مجبور بودم حفظ ظاهر کنم!
معصومه همانطور که سینی چایی را می آورد تو گفت:
_آقا اسماعیل و با پدربزرگت رفتن یه دوری بزنن. آخه خیلی زودتر از ما بیدار شده بودن. ناهار چی دوست داری برات درست کنم؟
_دست شما درد نکنه… فکر کنم باید بریم‌ بیمارستان
لقمه ی کره و مربا را اول چپاند توی دهانش و بعد با لپی که از شدت فشار کج شده بود گفت:
_بعد ناهار میرین. اصلا بذارش به عهده ی خودم… یه غذایی بپزم که انگشتاتم بخوری.
_باعث زحمت شدیم
_رحمتین… چرا لقمه نمی گیری؟ فقط چایی که نشد ناشتایی
_چشم می خورم
_نوش جان
کمی مِن مِن کردم و بعد بخاطر اینکه سر بحث را باز کنم پرسیدم:
_نمی دونم چجوری قراره برگردیم. آخه اومدنی آقا سید خودش ما رو آورد!
_پس مطمئن باش اگه خودشم نتونه همراهتون بیاد، بازم هرکاری بتونه میکنه که صحیح و سلامت برسید ان شاالله. آخه آدم پشتِ گوش انداختن نیست
_آره. می دونم اخلاقاشون چجوریه. آخه چند سالی هست که دوست و همرزم بابام و عموم هستن. ولی… ولی دیشب تعجب کردم
_از چی؟
_خب آخه من نمی دونستم نامزد کردن؛ شاید چون ما دعوت نبودیم.

چه حرف مزخرفی! لابد حالا پیش خودش فکر می کرد که چرا سید باید برای نامزدی هم رزمانش را دعوت کند. جرعه ای از چای شیرینش سر کشید و گفت:
_آخه نامزدیشون بهم خورد!

برای یک لحظه تمام وجودم پر از ذوق و شادی شد! یعنی دیگر نامزد نبودند؟ یعنی حالا زینبی توی زندگی سید وجود نداشت؟ اما… پس حرف شوهر معصومه چه معنی داشت؟”بعد از زینب؛ سید دیگه اون آدم قبلی نشد!”
شاید هم خانواده ی او قرار و مدارها را بر هم زده بودند. همین که دهان باز کردم تا چیزی بپرسم معصومه مثل برق گرفته ها از جا بلند شد و چنگ زد به چادرش که روی پشتی بود و گفت:
_صدای موتور گازی آقا اسماعیلِ
و این شد که دوباره من ماندم و هزار سوال نپرسیده ی بی جواب.
کاش اصلا با معصومه هم کلام نمی شدم. اما نه… چیزهایی را به من گفته بود که تا حالا حتی در مخیله ام هم نمی گنجید. سعی کردم فعلا برای اینکه دیوانه نشوم همه ی فکر و خیال ها را گوشه ای بگذارم و فقط به برگشتن فکر کنم. وقتی برای دستشویی رفتن وارد حیاط شدم فهمیدم معصومه ی بنده خدا اول صبح تمام لباس های خودم را شسته و روی بند رخت پهن کرده. چه زن خوبی بود… کاش می توانستم از زیر بار خجالتش دربیایم! موقع پختن ناهار هرچند با یک دست کمک چندانی نمی توانستم بکنم اما تنهایش نگذاشتم و اجازه دادم تا دلش می خواهد درد و دل کند. کاملا معلوم بود که از تنهاییِ روزهایی که همسرش راهی جبهه می شود به ستوه آمده اما به احترام آقا اسماعیل به خواسته ی او و کارش احترام می گذارد. چه هم جنس های صبوری داشتیم ما…
بعد از صرف ناهار آماده شدیم و با معصومه خداحافظی گرمی کردم. دلم می خواست هدیه ای برای فرزندش تهیه و پیشکش می کردم اما وقت چندانی نداشتیم. از زحمات آقا اسماعیل هم حسابی تشکر کردیم و بعد برگشتیم بیمارستان.
همین که رفتم توی اورژانس خانم توانا را دیدم که روی صندلی جایگاه پرستارها نشسته. باید از او هم خداحافظی می کردم اما انگار داشت گریه می کرد. این سوی میز ایستادم و گفتم:
_خانم توانا؟
سرش را بلند کرد؛ چشمانش سرخ بود. با دستمال بینی اش را بالا کشید و اشک هایش را پاک کرد.
_خدا بد نده. اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟!
_پدربزرگم… همین چند دقیقه پیش خبر رسیده که پدربزرگم فوت شده
_الهی بمیرم… تسلیت می گم!
سرش را تکان داد و بعد دوباره آرام و بی صدا رد زیر گریه. دستم را دراز کردم و روی شانه اش گذاشتم
_حالا باید چیکار کنی؟
_هیچی… تنهایی بشینمُ غصه بخورم
_چرا تنهایی؟!
_خب معلومه. چون از خانوادم دورم
_مگه نمی خوای برگردی شهرتون؟
_نه
با تعجب پرسیدم:
_یعنی چی؟ یعنی نمی خوای توی مراسمِ پدربزرگت باشی؟
_خیلی دلم می خواد! اما می بینی که… اگه بخوام خودخواهانه کارم رو ول کنمُ برم بچه ها کلی دست تنها می مونن. نمی شه که تا اتفاقی میفته همه برن سی خودشون

برایم قابل هضم نبود این همه بزرگواری و بخشندگی! اگر این ها هم زن بودند پس من به چه دردی می خوردم؟ با پایین مقنعه تمام صورتش را پاک کرد؛ بلند شد و گفت:
_یکم سبک تر شدم. خدا وقتی داغی میده صبرشم میده. سعی می کنم مقاوم باشم… تو دیشب کجا بودی؟ندیدمت تو نمازخونه و سالن های بالا
_راستش اینجا نبودم. رفته بودیم خونه ی یکی از دوستان
_اِ… بسلامتی
_امروزم قراره برگردیم تهران
_به به… پس معلوم نیست که دیگه کی ببینمت

لبخند کمرنگی زدم و بعد در آغوش گرفتمش. چه شرایط سختی داشت! می خواستم بروم بالا که صدایم زد و گفت:
_صبر کن راستی یه چیزی می خواستم بهت بدم

کمی لای برگه ها و پوشه های روی میز را گشت و بعد تکه ورقه ای که کج بریده شده بود را داد دستم و در حالیکه هنوز انگشتانش روی مشتم بود گفت:
_بیا… اینو داشته باش به دردت می خوره
_چی هست؟
_یه آدرس. مگه بهم نگفتی که دلت می خواد برای جنگ و کشور و رزمنده ها کاری بکنی؟
_خب آره
_پس اگه دلت خواست و نیتت راستکی بود رفتی تهران می تونی به این خونه سر بزنی. اونجا کسانی هستن که راهنماییت می کنن چیکار کنی
_کیا؟
_تو برو خودت می فهمی! راستش اگه منم امروز اینجام صدقه سر همین آدرسِ که یه روز به زور از آقای موسوی گرفتم.
_آقای موسوی؟
_اوهوم… ما یه زمانی هم دانشگاهی بودیم. مثل برادر بزرگتر بود برای ما بچه های کلاس!
هنوز گنگ بودم که صدایش زدند. دوباره بینی اش را بالا کشید و گفت:
_برو بسلامت. ایشالا دوباره می بینمت
روبوسی کرد و رفت… نگاهم خیره به مشتم بود که معلق توی هوا مانده و حالا یک کاغذ مچاله شده هم درونش بود. دوباره سید!!

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

 

 

دیدگاهتان را بنویسید