تو را بهانه میکنم (قسمت هجدهم)

فصل اول
15 خرداد 1398

برای یک لحظه تمام وجودم پر از ذوق و شادی شد! یعنی دیگر نامزد نبودند؟ یعنی حالا زینبی توی زندگی سید وجود نداشت؟ اما… پس حرف شوهر معصومه چه معنی داشت؟”بعد از زینب؛ سید دیگه اون آدم قبلی نشد!”
شاید هم خانواده ی او قرار و مدارها را بر هم زده بودند. همین که دهان باز کردم تا چیزی بپرسم معصومه مثل برق گرفته ها از جا بلند شد و چنگ زد به چادرش که روی پشتی بود و گفت:
_صدای موتور گازی آقا اسماعیلِ
و این شد که دوباره من ماندم و هزار سوال نپرسیده ی بی جواب.
کاش اصلا با معصومه هم کلام نمی شدم. اما نه… چیزهایی را به من گفته بود که تا حالا حتی در مخیله ام هم نمی گنجید. سعی کردم فعلا برای اینکه دیوانه نشوم همه ی فکر و خیال ها را گوشه ای بگذارم و فقط به برگشتن فکر کنم. وقتی برای دستشویی رفتن وارد حیاط شدم فهمیدم معصومه ی بنده خدا اول صبح تمام لباس های خودم را شسته و روی بند رخت پهن کرده. چه زن خوبی بود… کاش می توانستم از زیر بار خجالتش دربیایم! موقع پختن ناهار هرچند با یک دست کمک چندانی نمی توانستم بکنم اما تنهایش نگذاشتم و اجازه دادم تا دلش می خواهد درد و دل کند. کاملا معلوم بود که از تنهاییِ روزهایی که همسرش راهی جبهه می شود به ستوه آمده اما به احترام آقا اسماعیل به خواسته ی او و کارش احترام می گذارد. چه هم جنس های صبوری داشتیم ما…
بعد از صرف ناهار آماده شدیم و با معصومه خداحافظی گرمی کردم. دلم می خواست هدیه ای برای فرزندش تهیه و پیشکش می کردم اما وقت چندانی نداشتیم. از زحمات آقا اسماعیل هم حسابی تشکر کردیم و بعد برگشتیم بیمارستان.
همین که رفتم توی اورژانس خانم توانا را دیدم که روی صندلی جایگاه پرستارها نشسته. باید از او هم خداحافظی می کردم اما انگار داشت گریه می کرد. این سوی میز ایستادم و گفتم:
_خانم توانا؟
سرش را بلند کرد؛ چشمانش سرخ بود. با دستمال بینی اش را بالا کشید و اشک هایش را پاک کرد.
_خدا بد نده. اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟!
_پدربزرگم… همین چند دقیقه پیش خبر رسیده که پدربزرگم فوت شده
_الهی بمیرم… تسلیت می گم!
سرش را تکان داد و بعد دوباره آرام و بی صدا رد زیر گریه. دستم را دراز کردم و روی شانه اش گذاشتم
_حالا باید چیکار کنی؟
_هیچی… تنهایی بشینمُ غصه بخورم
_چرا تنهایی؟!
_خب معلومه. چون از خانوادم دورم
_مگه نمی خوای برگردی شهرتون؟
_نه
با تعجب پرسیدم:
_یعنی چی؟ یعنی نمی خوای توی مراسمِ پدربزرگت باشی؟
_خیلی دلم می خواد! اما می بینی که… اگه بخوام خودخواهانه کارم رو ول کنمُ برم بچه ها کلی دست تنها می مونن. نمی شه که تا اتفاقی میفته همه برن سی خودشون

برایم قابل هضم نبود این همه بزرگواری و بخشندگی! اگر این ها هم زن بودند پس من به چه دردی می خوردم؟ با پایین مقنعه تمام صورتش را پاک کرد؛ بلند شد و گفت:
_یکم سبک تر شدم. خدا وقتی داغی میده صبرشم میده. سعی می کنم مقاوم باشم… تو دیشب کجا بودی؟ندیدمت تو نمازخونه و سالن های بالا
_راستش اینجا نبودم. رفته بودیم خونه ی یکی از دوستان
_اِ… بسلامتی
_امروزم قراره برگردیم تهران
_به به… پس معلوم نیست که دیگه کی ببینمت

لبخند کمرنگی زدم و بعد در آغوش گرفتمش. چه شرایط سختی داشت! می خواستم بروم بالا که صدایم زد و گفت:
_صبر کن راستی یه چیزی می خواستم بهت بدم

کمی لای برگه ها و پوشه های روی میز را گشت و بعد تکه ورقه ای که کج بریده شده بود را داد دستم و در حالیکه هنوز انگشتانش روی مشتم بود گفت:
_بیا… اینو داشته باش به دردت می خوره
_چی هست؟
_یه آدرس. مگه بهم نگفتی که دلت می خواد برای جنگ و کشور و رزمنده ها کاری بکنی؟
_خب آره
_پس اگه دلت خواست و نیتت راستکی بود رفتی تهران می تونی به این خونه سر بزنی. اونجا کسانی هستن که راهنماییت می کنن چیکار کنی
_کیا؟
_تو برو خودت می فهمی! راستش اگه منم امروز اینجام صدقه سر همین آدرسِ که یه روز به زور از آقای موسوی گرفتم.
_آقای موسوی؟
_اوهوم… ما یه زمانی هم دانشگاهی بودیم. مثل برادر بزرگتر بود برای ما بچه های کلاس!
هنوز گنگ بودم که صدایش زدند. دوباره بینی اش را بالا کشید و گفت:
_برو بسلامت. ایشالا دوباره می بینمت

لحظه ای مکث کرد؛ برگشت و گفت:
_شما بهتر شدین الحمدلله؟ دستتون بهتره؟
ایستادم و پایین چادرم را توی هوا تکان دادم تا مثلا خاکی رویش نماند! بی تفاوت گفتم:
_شکر… بد نیستم
_خب خدا رو شکر

کاش می توانستم با طعنه بگویم:”نگرانی که یک وقت خدایی نکرده خوب امانتداری نکرده باشی آقا سید؟ یا نه… از روی وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری حاضر شدی چند روز درگیر ما باشی و حالا این همه راه تا تهران رو پشت رُل بشینی تا خانواده ی حاج محمدعلی؛ رفیق گرمابه و گلستانت رو صحیح و سلامت تحویل بدی؟”
اما متاسفانه ساکت شدم و مثل همیشه حرف هایم تلنبار شد و کنج دلم جا خوش کرد! توی ماشین نشستیم و حرکت کردیم. گیج خواب بودم. شب بدی گذرانده بودم و اصلا حوصله ی جاده را نداشتم. ولی باید صبوری می کردم.

برعکس موقع آمدن، حالا حس و حال بدی داشتم. حتی با اینکه اوضاع میثم روبه راه بود ولی فکر می کردم غم عمیقی ته دلم موج می زند. و البته همه چیز ناشی از یک اسم جدید بود… زینب! باور نمی کردم دختری بوده که دست رد به سینه ی آقا سید زده باشد! پس چه اتفاقی افتاده بوده که نامزدی بهم خورده؟ اصلا این‌ ماجرا مربوط به چه زمانی بوده؟ همین چند ماه پیش… یا چند سال قبل… شاید هم همین روزها! نمی دانستم.
مدام صلوات می فرستادم تا آرام بگیرم و حواسم را پرت کنم. نمی دانم کجا بودیم و کدام شهر؛ اما سید برای نماز مغرب کنار مسجد کوچکی نگه داشته بود. تازه نماز خوانده و توی حیاط نقلی مسجد ایستاده بودم؛ دیوارهای سیمانی داشت و چندتایی گلدان حسن یوسف از پشت شیشه های پنجره معلوم بود. حیاط برق نداشت ولی از تیر چراغ برق بیرون مسجد، نور کمی می تابید و فضا را روشن کرده بود. احتمالا توی شهر نبودیم… روستا بود! این را از پوشش مردمی که رد می شدند حدس زدم و البته امکانات نسبتا کم مسجد. هنوز مشغول وارسی بود که احساس کردم کسی بهم نزدیک می شود. با ترس برگشتم و سید را دیدم. گفت:
_قبول باشه
_قبول حق
_حاج آقا گفتن دو رکعت نماز شکر بخونن بعد میان. من برم ماشین رو بیارم حداقل شما توی ماشین منتظر بمونید
ناغافل وسوسه شدم که در مورد خانم توانا و یا حتی حرف های معصومه خانم چیزی بپرسم. اولین چیزی که به ذهنم رسید آدرس بود! صدایش زدم…
_آقا سید
_بله
_میگم که؛ می شه یه سوال بپرسم؟

به پیرمردی که از کنارمان گذشت نگاه کرد؛ دست روی سینه گذاشت و تقبل الله گفت؛ خودش را کمی کنار کشید و بعد رو به من گفت:
_چیزی شده؟

دست بردم توی جیبم و کاغذی که مچاله شده بود را کشیدم بیرون و دراز کردم سمتش

کاغذ را گرفت و قبل از اینکه بازش کند پرسید:
_خیر باشه ان شاالله… این چیه؟
_هیچی یه آدرس
_خب؟
_ می خوام ببینم شما می دونید کجاست؟

کاغذ را به آرامی باز کرد و کمی بالا آوردش تا بلکه زیر نور چراغ برق بتواند بهتر ببیندش. بعد از چند ثانیه به وضوح حالت چهره اش تغییر کرد. ابروهایش درهم رفت و مطمئن بودم که چیزی شبیه به “زینب” گفت! گوش هایم را تیزتر کردم اما وقتی دیدم سکوت کرده و نگاهش میخکوب کاغذ مانده خودم پرسیدم:
_چی شد؟ می دونید کجاست؟

ناگهان تکانی خورد و انگار دوباره پرت شد توی این دنیا. دستی به محاسنش کشید و سرش را زیر انداخت و گفت:
_این آدرس رو از کجا آوردین سرمه خانم؟
_والا یه بنده خدایی داد بهم… چطور مگه؟
_کی داد؟
_مگه فرقی می کنه؟
_یاالله… دیر شده بفرمایید تا حرکت کنیم
نفهمیدم چرا یکهو انقدر جدی شد و نخواست بحث را ادامه بدهد. سریع گفتم:
_خانم توانا دادن!
_خب؟
_گفت اگه می خوای برای رزمنده ها از پشت خط کاری کنی برو اونجا…
کاغذ را برگرداند به خودم و گفت:
_درست گفتن.
_یعنی برم؟
_هرطور خودتون صلاح می دونید! یکم به محله ی شما دوره اما خب… حتما خانم توانا تشخیص دادن که جای خوبیه
_آهان… شما ایشون رو می شناسید؟
_بله. از وقتی پرستار بیمارستان شدن زیاد زحمت دادیم به ایشون و باقی خواهرا

دستی به شانه ام خورد… آقاجان بود. همانطور که کتش را توی هوا چرخی می داد و می پوشید گفت:
_قبول باشه
_قبول حق حاج آقا… تقبل الله
_قربانت سید جان؛ بریم باباجون
_بفرمایید

باز هم صحبتی که نیمه کاره ماند! چه حکمتی داشت ‌که هر وقت من با کسی حرف می زدم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم!؟
رفتن سید را تماشا می کردم. احساس می کردم شدیدا به فکر فرو رفته! راستی ربط این تکه کاغذ و زینب و سید در چه بود؟! باید می فهمیدم اگرنه از فضولی می مردم.

تمام مسیر برگشت سید چنان توی فکر بود که یکی دوبار نزدیک بود تصادف کنیم! این را حتی آقاجان هم فهمیده بود که حالش رو به راه نیست. چون مدام می پرسید “خوبی آقا سید؟… چیزی شده پسرم؟… خوابت نمیاد باباجون؟…”
و من از عذاب وجدان داشتم می مردم. چرا که انگار من حالش را خراب کرده بودم!
و البته اینجوری بیشتر مطمئن شده بودم که کاسه ای زیر نیم کاسه هست وگرنه دلیلی نداشت یکهو انقدر حالش بد بشود.

شریفه وسط کوچه دو دستی گردنم را چسبیده بود و داشت خفه ام می کرد. مثل ابر بهار اشک می ریخت و سرمه سرمه می کرد. طوری که آخر من حریفش نشدم و با تشر مادرش راضی شد کمی فاصله بگیرد تا نفس بکشم!
عزیز هم دست کمی از او نداشت. با دیدنم پاهایش سست شد و جلوی در حیاط نشست. یعنی انقدر داغان شده بودم؟ بغلش کردم و مطمئنش کردم که خوبم
_نترس عزیز جونم. نترس مامان بزرگ مهربونم… من حالم خوبه خوبه فقط دستم یکم گفته آخ! تازه بادمجون بم که آفت نداره…

صورتم را بوسه باران کرد و گفت:
_تو دسته گل منی مادر… یادگار محمدعلی م؛ اگه یه تار مو از سرت کم می شد من چه خاکی به سرم می ریختم هان؟ جونم به جون تو وصله دختر… بعد میگی بادمجون و آفت؟
_الهی فدات بشم… بیخود گفتم. حالا که سالمم

راستی چشمت روشن عزیز؛ پسر ته تغاریت رو صحیح و سلامت آوردیم
_دلت روشن… خدا رو هزار مرتبه شکر
چند دقیقه بعد از این که نشستیم و چای تازه دم خوردیم سید؛ عزیز را برای ملاقات میثم همراه خودش برد. تکیه دادم به پشتی و تمام این چند روز را با خودم مرور کردم. انگار خواب دیده بودم!
_آهای خواهر رزمنده… خوابیدی؟
نگاهش کردم. زیر چشمش گود افتاده و صورتش نسبت به همیشه لاغرتر شده بود. حتما از بس یواشکی برای میثم حرص خورده و گریه کرده بود. دستش را گرفتم و گفتم:
_چقد دلم برات تنگ شده بود شریفه
_منم همینطور… بخدا اگه یه روزی دیرتر اومده بودی دق می کردم
_قسم نخور. حالا که قبل از دق مرگ شدنت خودمو رسوندم
با گوشه ی روسری اشکش را پاک و گفت:
_شانس آوردی وگرنه تیکه بزرگت گوشِت بود!
_ولی شریفه…

_جانم
_می دونی؟ این یه سفر دو سه روزه ی معمولی نبود…
_پس چی بود؟
_خیلی حرفا دارم که برات بزنم… از چیزایی که دیدم تعریف کنم.
زدم زیر گریه و گفتم:
_من شهید دیدم شریفه… شهیدِ تیر خورده… خانواده داشت. بالای سرش عزاداری می کردن. جوون بود! سنی نداشت اصلا… باورت میشه؟ من مجروح دیدم شریفه… از نزدیک… بوی خون و الکل و خاک هنوز توی دماغمه… من صدای ناله ی رزمنده های زخمی رو نمی تونم فراموش کنم… تو سرم می پیچه. صدای لالایی غمناکِ زن های جنوبی برای بچه های یتیم شدشون… برای بچه های آواره شدشون… من خونه های خراب شده رو دیدم شریفه… نه یکی؛ نه دوتا… به قدر یه شهر!

_الهی بمیرم برای دلت
_برای دل من؟ منی که صحیح و سالم برگشتم توی شهرم، توی خونه م؛ کنار شماها و خانوادم؟ نه شریفه جان. باید بری ببینی تا بفهمی چی میگم. ما خوبیم! ما اینجا امنیت داریم… فقط یه وقتی یه آژیر قرمز می زنن و بعدشم تازه پناهگاهی هست که توش پناه بگیریم. اما اونا چی؟ اصلا وقتی می رفتی توی بیمارستان غم خودت رو یادت می رفت. من وقتی می رفتم فکر می کردم میثم اونجا وضعیتش از همه بدتره… ولی همین که پا گذاشتم تو سالن اورژانس اصلا یادم رفت برای چی و کی اومدم. نمی خوام شعار بدم! ولی تازه می فهمم چرا بابا محمدعلی و آقا سید و حاج رسول و هزارتای دیگه مثل میثم تفنگ به دست شدن و بسیج شدن که بجنگن و با کی دارن می جنگن! اگه نبودن بدبخت می شدیم شریفه… الان دشمن تو شهر من و تو هم بود. شایدم… شایدم تو خونمون…

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

دیدگاهتان را بنویسید