تو را بهانه میکنم (قسمت نوزدهم)

فصل اول
15 خرداد 1398

اشک می ریختم و اشک می ریخت. دوتایی
نشسته بودیم گوشه ی اتاقم و من روضه باز می خواندم از مقتلی که هنوز آنقدرها هم ندیده بودمش خودم!
_نمی خوای بگی دستت چی شده؟ راستی اون روز که زنگ زدی و بعد یهو قطع شد چی شده بود؟
_همون روز دستم اینجوری شد
_خوردی زمین؟!
_با آقا سید رفته بودم مخابرات… که زنگ بزنم تهران و شما رو از دلواپسی دربیارم. مثلا می خواستم به عزیز خبر خوش بدم که میثم عمل کرده و حالش بهتره.
_خب؟ راستی حالش خوبه؟ خطر رفع شده؟
دستش را فشار دادم و با لبخند گفتم:
_خوبه نگران نباش. همچین که از بیمارستان مرخص شد خودم براش آستین بالا می زنم. خب حالا! چه سرخم شد… تو خجالتم می کشی؟
_نه آخه من سنگ پای قزوینم!…
_توام دیگه غصه نخور؛ خدا رحم کرده و میثمم همین روزا بهتر میشه
_الحمدلله… راستی نگفتی
_چی رو؟
_که رفتی مخابرات…
_آهان! آره. رفتیم مخابرات و من تنها موندم. آقا سید جایی کار داشت و می خواست بره؛ چند دقیقه بیشتر طول نکشید که رفتم توی کابین و شماره ی خونتون رو گرفتم. داشتیم حرف می زدیم که یهو حس کردم یه چیزی آوار شد روی سرم
_یا پیغمبر… خب؟
_همون طرفا رو زده بودن. خلاصه بگم… جون سالم به در بردم. فقط یه تخته از سقف رد شده بود و افتاد روی شونم.
_آخی… چقدر درد کشیدی و ترسیدی نه؟
_آره! خیلی… ولی سید اومد و نجاتم داد
_خدا پدرش رو بیامرزه خب شد اون حواسش بهت بود وگرنه معلوم نبود تو شهر غریب چه بلایی به سرت بیاد
_از خودم خجالت می کشم شریفه
_وا… چرا؟
_صبح تا شب دارم بیخودی وقت می گذرونم. اونجا بچه های حلال احمر و بهداری و پرستار و دکترا حتی نمی تونستن یه وعده غذای درست و حسابی بخورن. مدام به مریضا و مصدوما رسیدگی می کردن. با هلی کوپتر مجروح میاوردن!

_چی بگم! شنیدن کی بود مانند دیدن؟ خدا خودش عاقبت این جنگ رو بخیر کنه
_الهی آمین
_بذار برم یه چیزی بیارم بخوری بعد ببینیم دنیا دست کیه
_مامانت و بقیه کجان؟
_مامان با عزیز رفت بیمارستان که تنها نباشه
_چرا تو نرفتی؟
_برم بگم چی؟! آبروم میره ها سرمه. مطمئنی تخته رو مغزت نیفتاده؟
_شریفه، آدم موقعی که عاشق می شه چه شکلیه؟
_اوووممم… خب

نمی دونم
_مگه تو عاشق نشدی؟
_نگو اینجوری دختر! معصیت داره… من اصلا دوست ندارم به گناه بیفتم
_یعنی عاشقی گناه داره؟
_خب… عاشق پسرِ نامحرمِ مردم شدن بله لابد گناه داره… ولی!
_ولی چی؟
_ولی اگه پسر مردمم عاشقت شده باشه و محرم و نامحرم و حلال و حروم سرتون بشه و خانواده دار باشین؛ اون موقع سریع همه چیز رو جفت و جور می کنید تا یه وصلت فرخنده سر بگیره

_یعنی ازدواج؟!
_بله… بعدم یه زندگی جدید و شیرین شروع میشه
_چه قشنگ
_خیلی! فقط باید آدم مواظب دخل و خرج شوهرش و کپن ها و خرید و مهمونی و این چیزا هم باشه…
_آره راست میگی
_حالا چی شده تو ازین سوالای عجیب و غریب می پرسی؟
_همینجوری
_آره جون خودت
_برو دیگه شریفه… برو به کارت برس
_اَی آدم زرنگ. الان داری منو دَک می کنی که زیر زبونت رو نکشم؟
_نخیر فقط گرسنمه
_باشه…
_یه آدرسم هست که خیلی دلم می خواد برم و بهش سری بزنم
_کجا؟ چه خبره؟
_فعلا چیزی نمی دونم اما ایشالا یه روز باهم میریم
_به به… ایشالا! آخه من از ماجراهای پلیسی خیلی خوشم میاد

به این فکر می کردم که ایندفعه واقعا ماجرا پلیسی شده! همه چیز مشکوک و من دنبال کوچکترین سرنخ ها بودم. انقدر به این چیزها فکر کردم که هنوز شریفه برنگشته بود همانطور نشسته خوابم برد…

توی آینه به صورتم نگاه کردم. رنگ و رویم نسبت به هفته ی پیش خیلی بهتر شده بود. گودی زیر چشمم هم از بین رفته بود. روسری بلند سورمه ای را روی سرم انداختم. تارهای مویی که از گوشه و کنار به گردی صورتم راه پیدا کرده بود را فرستادم تو. با یک دست و به کمک دندان هایم روسری را گره زدم. درد کمتری داشتم اما با عزیز که رفته بودیم درمانگاه؛ دکتر برایم بسته و گفته بود چند روزی مواظبش باش تا خوب بشود. چفیه ی سید را چپانده بودم توی کیفم تا گمش نکنم!
مانتوی آبی اپل دار تنم بود. دلم می خواست با تیپ درست و حسابی بروم. چادر مشکی جدیدم را که عزیز خودش برش زده و دوخته بود هم برداشتم. صدای زنگ در که بلند شد سریع کیفم را روی شانه ام انداختم و با عزیز خداحافظی کردم و رفتم بیرون.

شریفه که تکیه زده بود به دیوار آجری کوچه با دیدنم صاف ایستاد و گفت:
_سلام چطوری؟
_علیک سلام. خوبم شکر. تو خوبی؟
_آره بد نیستم. بریم؟
_بریم
_خب گفتی خیلی دوره؟
کاغذ را از جیبم بیرون آوردم و گفتم:
_نه خیلی! مثلا شاید یه ساعت دیگه برسیم
_اوووه… خدا پدرت رو بیامرزه! خب دوره دیگه
_حالا از الان شروع نکن به نق زدن شریفه. خودت اصرار کردی که بیای
_چیکار کنم؟ وقتی می بینم انقدر دلت می خواد بری به این آدرس عجیب و غریب؛ خب منم کنجکاو می شم که بیام ببینم چه خبره دیگه
_کنجکاو یا فضول
_حالا هرچی! بابا خودتم داری از روی فضولی میری سرمه
_حق با تواه… حالا فعلا بدو تا اتوبوس نرفته

هرچه به آدرسی که خانم توانا داده بود نزدیک تر می شدم دلهره و استرسم هم بیشتر می شد. نمی دانستم آن خانه چه چیزی داشت که من را اینطوری جذب می کرد!؟
توی کوچه ایستادیم و به پلاک ها نگاه کردیم. پلاک ۵… خودش بود. نبش کوچه بود و در سه لنگه ی بزرگ کرم رنگ داشت و دیوارهای آجرنما. انگار دو طبقه بود چون پنجره های بزرگ طبقه ی دوم از توی کوچه پیدا بود.
شریفه پرسید:
_زنگشون رو بزنم؟
آب دهانم را قورت دادم و به نشانه ی تایید سری تکان دادم. انگشتش را چند ثانیه ای روی زنگ فشار داد. چادرم را مرتب کردم. اگر اینجا خانه ی زینب بود چه؟ اگر الان خودش می آمد و در را باز می کرد چطور؟ حتما خانواده ی باکلاسی داشت‌. اینجا محله ی بالانشینی محسوب می شد! سید با اینجور آدم ها می پریده؟! اگر اصلا شبیه ما نبودند چه؟ کاش خانم توانا اطلاعات بیشتری می داد…
شریفه دکمه ی پایینی ژاکتش را بست و گفت:
_انقد خونه بزرگه که تا برسن به در حیاط صبح شده والا… راستی الان باید دقیقا چی بگیم؟!

چه سوال خوبی پرسیده بود! یعنی دقیقا همان چیزی که خودم هم خبر نداشتم. خیلی طول نکشید که دختری هم سن و سال خودمان در را باز کرد. با دقت نگاهش کردم. بنظرم که زینب نبود! خودم هم از این حدس و گمان های بی پایه ام خنده ام می گرفت. چشم های مشکی دختر به زور از زیر مقنعه ی چانه دار سفیدش پیدا بود.
_بفرمایید؟
_ببخشید… سلام، آدرس اینجا رو به ما دادن

هنوز حرفم تمام نشده بود که در را کامل باز کرد و گفت:
_خوش اومدین. خانم باخترانی تو زیرزمینِ

من و شریفه با تعجب نگاهی رد و بدل کردیم و وارد شدیم. حیاط خانه بزرگ و قدیمی بود. دورتادور حیاط کارتون های روی هم چیده شده بود. چندتا بچه ی کوچک هم مشغول توپ بازی بودند. از کنار باغچه های سبز و پر گلدان گذشتیم و با پایین رفتن از هفت هشت تا پله وارد زیرزمین شدیم.
_اینجا چه خبره سرمه؟
_نمی دونم!
دختری که در را باز کرده بود انگشت اشاره اش را دراز کرد و گفت:
_اون خانم باخترانیِ… با اجازه
رفت و نشست کنار خانم های دیگری که روی موکت های طوسی نشسته بودند و با سر و صدا مشغول کار و تا کردن لباس بودند. شریفه دستم را کشید و گفت:
_نگا انقدر سرشون شلوغه که اصلا نفهمیدن ما اومدیم
_آره! دارن چیکار می کنن؟
_بیا بریم پیش سر دستشون
_چی؟
_خانم باخترانی دیگه. ببینش… داره به همه دستور میده! از دور معلومه که همه کارشونه. غلط نکنم اصلا صاحبخونه هم خودشه
_از کجا می دونی؟
_شک نکن. من کلا باهوشم… یکم صبر کن اون بنده خدا سرش خلوت بشه بعد بریم پیشش سر حرف رو وا کنیم
_باشه
با وسواس خاصی دختران و زن هایی که با چند متر فاصله از ما نشسته بودند و کار می کردند را بررسی می کردم. دوست داشتم بلند داد بزنم و بپرسم زینب کدام یکی از شماست! خانم باخترانی زن حدودا پنجاه یا پنجاه و خورده ای ساله بود. کمی اضافه وزن داشت و انگار موقع راه رفتن می لنگید. رادیو روشن و روی موج اخبار بود. اخبار هم مثل همیشه خبر جنگ و عملیات پخش می کرد و البته بین خبرها آهنگ هایی که مخصوص جنگ بود هم به گوش می خورد.

تو را بهانه می کنم:
دختر مقنعه سفید گفت:
_اِ! شما هنوز اینجا وایسادین؟
شریفه گفت:
_آره…
_یه دقیقه صبر کنید؛ خانم باخترانی… حاج خانم؟
_جونم
_این دوتا بنده خدا چند دقیقه ای هست اومدن. با شما کار دارن.

_بفرمایید گل

فضای بزرگ خانه هم پر بود از کفش و لباس های رنگارنگی که روی مبل های اتاق تلنبار شده بود. از داخل یکی از اتاق ها صدای قرآن خواندن دسته جمعی چند بچه می آمد. صدای خنده و شوخی… با احتیاط و بعد از تعارف خانم باخترانی روی دوتا صندلی چوبی مدلی روس که خالی بود نشستیم. شریفه گفت:
_نگا کن تو رو خدا! عجب خونه زندگی دارن… چه لوسترهای گرون قیمتی. بابا اینا خیلی شیکن! صندلی و مبل هاشون رو ببین. خدایا! شکرت. به یکی اینجوری پول و مال و منال میدی با یکی هم مثل ما انقدر با احتیاط برخورد می کنی که مامانمون ده سال با حسرت ماشین لباسشویی وسط حیاط رخت بشوره و اوج خوشی بابامون این باشه که برامون زنگ بلبلی وصل کرده! ای بابا…
دستم را گذاشتم روی دهانش و گفتم:
_هیییس. چته تو شریفه؟ چرا یهو افتادی رو دنده ی ناشکری؟ مثل ندید بدیدا زل زدی به در و دیوار که چی؟ یکم دندون رو جیگر بذار تا پاشیم بریم. خجالتم بکش! برو شکر کن که همتون تنتون سالمِ
زیر لب شروع کرده بود به نق زدن… می شناختمش! همیشه وقتی خیلی تحت تاثیر قرار می گرفت اخلاقش عوض می شد اما کمی که آرام می شد دوباره همان شریفه ی خودمان بود. آن موقع هم با دیدن تجملات خانه شوک شده بود!
خانم باخترانی با یک سینی چای و نقل و خرما آمد و رو به رویمان نشست. تمام فکر و ذهنم زینب بود و بس. به احترامش نیم خیز شدم و تشکر کردم‌.
_نوش جونتون. ببخشید که خونه انقدر بهم ریخته و شلوغ پلوغِ
_اختیار دارین
شریفه که چادرش سُر خورده بود و راحت لم داده بود روی صندلی پرسید:
_ببخشید حاج‌ خانم، اینجا کلاس درس قرآن دارین؟ آخه انگار سر و صدای بچه ها به گوشم داره می خوره
_بله عزیزم. پریسا جان کلاس آموزش و تفسیر قرآن داره. هم برای مادرا هم برای بچه هاشون. البته به بچه ها سوره های کوچیک رو یاد میده… همینجا هم هست تو همون اتاق اولی
_چه عالی. خدا خیرشون بده؛ اون خانوم ها که پایین مشغول کار بودن چی؟ برای رزمنده ها دارن وسیله جمع می کنن؟
دولا شد و از روی میز نقل برداشت و گذاشت توی دهانش. موقع تکیه دادنِ دوباره به صندلی، آخی گفت و کمرش را چسبید.
_امان از این کمر درد و پا درد… سن که میره بالا دیگه آدم از پا میفته. تا جوونید قدر خودتون رو بدونید مادر
نقل را فرستاد بیخ لپش و پرسید:
_راستی چی پرسیدی؟… هان! آره. معلومه که خانم توانا هیچی بهتون نگفته، درسته؟
_بله… راستش فقط گفتن بیایم اینجا
_من و چندتا از خانم های سن و سال دار محله با کمک دخترا و زن هایی که دوست داشتن و داوطلب شدن هر روز چند ساعتی به نیت سلامتی امام‌ زمان و سربلندی سربازای وطن دور هم جمع میشیم و یه سری فعالیت می کنیم.
جونم بهتون بگه که مثلا سعی می کنیم مایحتاج رزمنده ها رو تهیه کنیم. یا به خانواده های جنگ زده رسیدگی کنیم و بهشون کمک کنیم. البته اگر اجازه داشته باشیم و کمکی از دستمون بربیاد! یا مثلا لباس جمع آوری می کنیم… توی زیرزمین دخترا می شینن و وسایل غیر قابل استفاده رو جدا می کنن… چیزایی که به درد نمی خوره یا مناسب نیست رو میذاریم کنار. خوراکی ها و اقلام مورد نیاز رو هم خب بسته بندی می کنن. اینم بگم ها… تمام این دسته گل هایی که دیدین پایین بودن بچه های خانواده های متدین و مذهبی و خیّر ساکن همین منطقه هستن! اولش تعدادشون انقدر زیاد نبود… کم کم که کارمون به فضل الهی و رحمت خودش روی دور افتاد، یکی یکی داوطلب شدن و تعداد رفت بالا! این شد که من کلا زیرزمین رو موکت کردم و اختصاص دادم به همین کار. حالا هر روز یه مقدار پوشاک و کفش و لوازم دیگه برامون میارن که بچه ها درستش می کنن و بسته بندی می کنن و آماده تحویل می دیم به مسئولای توزیع… چون می دونید که! ما مسئولیت توزیع اونا رو نداریم… کار رو باید سپرد به کاردون. این لباس ها هم که روی صندلی ها ریخته باید بشورن… رخت ها رو دوتا از خانوما یعنی نصیبه و مهسا جان می شورن و بعد اتو می کنیم و جمع می کنیم.
_به به… پس کلی دارین ثواب جمع می کنید حاج خانم!

شریفه موضع گیری اش تا حدودی عوض شده بود. چون داشت با مهر به همه جا نگاه می کرد و سوال می پرسید. نقل هنوز هم توی دهان خانم باخترانی جابجا می شد. گفت:
_گلوم مدام خشک میشه… مجبورم یه نقلی نباتی کشمشی چیزی بندازم توی دهنم تا مثل چوب نشه! چه ثوابی؟ خدا باید قبول کنه
_ان شاالله که قبولِ
_والا چی بگم… الله اعلم!
_سلام

نگاهم چرخید سمت صدا، دختر لاغر اندام و کشیده کنار در اتاق ایستاده بود. کت و دامن پشمی صورتی با خط های سفید به تن داشت و روسری بلند قرمزش را زیر گلو گره زده بود. زیبا نبود اما چهره ی بامزه ای داشت.بلند شدیم و سلام کردیم. زینب نبود؟!

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

@bahejab_com ?

 

دیدگاهتان را بنویسید