تو را بهانه میکنم(قسمت بیستم)

فصل اول
15 خرداد 1398

بلند شدیم و سلام کردیم. زینب نبود؟! با دست به صندلی ها اشاره کرد و گفت:

_خواهش می کنم بفرمایید
_مرسی… من و سرمه مزاحمتون شدیم باید ببخشین
_اختیار دارین. خیلی خوش اومدین… شما بهترین زنعمو؟
_یه نفسی میاد و میره
_الهی که به خوشی باشه
_فدات بشم من… راستی خداقوت. تموم شد؟
_زنده باشین. نه بچه ها دارن نقاشی می کشن. مامان هاشون هنوز کار دارن دیگه؟
_تا دلت بخواد!
_خب بهتر! راستی زنعمو من می تونم یه تلفن بزنم به عطا؟
_پرسیدن نمی خواد که عزیزدلم… خونه ی خودته… سلام‌ منم برسون
_چشم
_صبر کن… دخترا؛ ایشون همون پریساست که گفتم کلاس قرآن داره ها
شریفه گفت:
_اِ! خوشبختیم خانم معلم
خندید و جواب داد:
_منم خوشبختم… با اجازتون

زیرچشمی نگاهش می کردم. کنار میز گرد کوچک ته سالن ایستاد. گوشی تلفن سبز را برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن. پشت سرش چندتا قاب عکس کوچک و بزرگ روی کاغذ دیواری ها نصب بود.
از این فاصله به خوبی نمی توانستم ببینم اما گوشه ی یکی از قاب ها ربان مشکی چسبانده بودند.
شریفه و خانم باخترانی باهم حرف می زدند و من تمام حواسم پیِ پریسا بود و مثلا می خواستم چای بخورم. نمی دانم با چه کسی صحبت می کرد. اما گوش هایم تیز شده بود!
سیم بلند و فرفری تلفن را دور انگشتش می پیچید و دوباره باز می کرد
:”باشه… نگران نباش… خودم هماهنگ کردم با خواهرا… آره… الو… صدات قطع میشه… چی؟ آره… میگم جلسه ی دومِ… دوم… قرارُ گذاشتیم… نمی دونم… میریم پیش زینب… خوبه؟… پیش زینب… شنیدی؟… خب خداروشکر!”

زینب؟! دستم بی حس شد… استکان چای لرزید… کمی ریخت روی انگشتم. سوختم… نسوختم… خودم هم بی حس شده بودم. این زینب چه کسی بود که شده بود علم و پیش چشمم مدام قد می کشید و خودنمایی می کرد اما نمی دیدمش!؟
پریسا برگشت و نگاهش به نگاهم گره خورد. حتما متوجه حال خرابم شده بود… ترسیدم از اینکه بو ببرد با نیتی پا به این خانه گذاشته ام؟ اما نه!
چرا باید چنین تصوری می کرد اصلا؟ کج شدم به سمت خانم باخترانی. شریفه گفت:
_مگه نه سرمه؟
_چی؟
_قربون حواس جمعت! خانم باخترانی از درس و کلاسمون پرسیدن… میگم که قراره به زودی کنکور بدیم. مگه نه؟

سرم را به تایید تکان دادم و شریفه با ذوقی وافر ادامه داد به حرف زدن. حالا پریسا هم که مکالمه اش تمام شده بود نزدیک ما ایستاده و به بیانات شریفه گوش می داد.

_راستش من که اصلا دلم به درس خوندن نیست منتها از وقتی آقا سید کتاب هاش رو بخشیده به سرمه؛ این دختر دست از سر کچل من برنداشته و جفت پاهاشو کرده تو یه کفش که اِلّا و بِلّا باید توام بشینی ور دل خودم و دوتایی سد کنکور رو بشکنیم.

پریسا دست به سینه و با کنجکاوی پرسید:
_گفتی سید؟ کدوم سید؟
_آره… آقا سید… دوست خانوادگیمونه! البته ما که نه… با بابا و عموی سرمه خیلی رفیق بودن. سری از هم سوا! سید ضیا
_شنیدین زنعمو؟ ضیاالدین رو میگن!
شریفه با تعجب گفت:
_مگه شما هم می شناسینش؟

خانم باخترانی گوشه ی چشمش را با پر روسری پاک کرد. یعنی اشکش درآمده بود؟ گفت:

_می شناسم… سید ضیاالدین رو می شناسم! مثل پسر نداشتم دوستش دارم. به حق حضرت زهرا هرجا هست خدا نگهدارش باشه… پس تو سرمه ای عزیزم

دوتایی خیره شده بودند به من! حس کردم دارم وا می روم. گر گرفته بودم بیخودی. شانه ام تیر می کشید. آب دهانم را قورت دادم و آهسته گفتم بله. یعنی من را هم می شناختند؟!

_الهی زنده باشی مادر… خدا ببخشت… خوشبخت باشی…

صدایش گرفته بود! بغض داشت انگار. با اجازه ای گفت و به سختی بلند شد و رفت درون یکی از اتاق ها… سکوت بدی به وجود آمده و فضا عجیب سنگین شده بود. پریسا هم بعد از چند دقیقه این پا و آن پا کردن بلند شد و رفت! پچ پچ کردنشان را می شنیدم.
شریفه گفت:
_یعنی چی؟ دیدی چی شد سرمه؟ تا اسم آقا سید و کتابا و تو اومد این دوتا ازین رو به اون رو شدن. توام فهمیدی یا فقط من خل شدم؟ اینا کی هستن که اسم شماها براشون آشناست؟

_نمی دونم شریفه… منم مثل تو! اومدم گره از کارم وا کنم و به سوالام جواب بدم که انگار همه چیز بدتر شد و شد گره روی گره… اصلا تو بگو کور گره!

مطمئن نبودم دیگر بتوانم بهانه ای پیدا کنم و از آن سر شهر بکوبم و بیایم پا در این خانه ی عجیب بگذارم؛ بخاطر همین هم حالم گرفته بود. ذهنم پر شده بود از معما و سوال… چه کسی می توانست برای رسیدن به جواب کمکم کند؟ این روزها انگار همه سید را می شناختند و همه جا حرف از زینب بود! ندیده از دستش کفری بودم… یعنی چه رابطه ای با پریسا و زنعمویش داشت؟ شاید جزو دخترهایی باشد که برای کمک کردن می آیند و می روند! شاید هم همان موقع توی زیرزمین یا حیاط بود. با این افکار تا مرز دیوانگی پیش می رفتم و برمی گشتم!
_سرمه جان؟
_جانم شریفه؟
_تا کی قراره اینجا بشینیم؟ راستش من اصلا نفهمیدم برای چی اومدیم و چی شد!؟
_خب… احتمالا خانم توانا می خواسته بیام اینجا تا جزو داوطلبین بشم برای کارها و تدارکات پشت جبهه. اتفاقا پیشنهادش خوب بود! ولی اینجا خیلی به محله ی ما دوره… نه؟
_آره بابا. همین امروزم کلی کرایه دادیم تا برسیم. بخوایم هر روز این مسیر رو گز کنیم جون به لب میشیم. اِ! اما سرمه… میشه ما همین کارا رو یاد بگیریم و تو خونه ی خودمون یا مثلا یه جای دیگه انجام بدیم ها. چطوره؟ نظرت چیه؟!

_عالیه! اما خانم حریرچی و بقیه چند ساله که دارن این اقدامات رو به صورت خودجوش انجام میدن شریفه جان

_اوهوم… حق با تواه. ولی اونا کلا چند نفرن و وسعت فعالیت هاشونم خیلی کمتره
_حالا عجله نکن. باید فکر کنیم ببینیم دقیقا چه کاری از دستمون برمیاد و چی به چیه اصلا!
_درسته… منو تو کلا دو نفریم. تازه کنکورم داریم. هزارتا بدبختی خانوادگیم داریم… یعنی من دارم! تازه باید شوهرم بکنیم. یعنی خودمو میگم تو رو نمی دونم! هوووف. کلافه شدم…
_از چی؟ اینکه هنوز شوهر نکردی؟
_نخیر… از معطل شدن. کاش بیان خداحافظی کنیم و بریم دیگه. تا با این اتوبوس ها برگردیم شب میشه والا
_تحمل کن. گمونم الان بیان

اگر دست خالی می رفتم!؟ زینب را ندیده بودم هنوز… خانم باخترانی و پریسا بلاخره بعد از چند دقیقه بیرون آمدند. شبیه کسانی بودند که گریه کرده اند!
بهرحال ماندن بیش از این را جایز نمی دانستم! بلند شدیم و عزم رفتن کردیم‌. خانم باخترانی اصرار داشت برای ناهار بمانیم اما من میلم به رفتن بود! شریفه دست خانم باخترانی را که برای بدرقه بلند شده و می خواست تا دم در زیرزمین همراهیمان کند گرفته بود و جلوتر از من حرکت می کردند.
سر چرخاندم… پریسا رفته بود به بچه های کلاسش سری بزند. قاب عکس های ته سالن مثل آهن ربا شده بودند و چشمک می زدند. انگار چیزی بینشان بود که‌ من را صدا می زد. به شریفه گفتم:
_ببین تو برو… منم الان میام

با چشم های گرد شده و بلاجبار دنبال خانم باخترانی راه افتاد و رفتند بیرون. ضربان قلبم بالا رفته بود. نمی دانم از روی چند تا فرش دوازده متری گذشتم تا رسیدم به دیواری که باید!
سرم را بلند کرده و با دقت به عکس ها نگاه می کردم. چادرم را که مدام سر می خورد با دو انگشت نگه داشته بودم. یکی از عکس ها از همه عجیب تر بود. تصویر دختر جوانی که با لبخندی دندان نما به دوربین نگاه کرده بود و چشمان عسلی رنگش پر بود از شور زندگی… روی چمن نشسته و کنار روسری اش گل سرخی زده بود. ربان مشکی بالای عکس باعث شد تا بغضم بگیرد.
یعنی این همه زیبایی و وقار و شادابی از بین رفته بود؟! مرده بود؟ چرا؟…

_توام دوستش داری؟!

مثل کسی که در حین دزدی مچش را گرفته باشند با شنیدن صدای پریسا ناغافل از جا پریدم و با ترس برگشتم سمتش. احساس می کردم قلبم هزارتا می زند… کاش از قرص های زیر زبانی عزیز داشتم! با خجالت به پشت سرش نگاه کردم و گفتم:
_چیزه… شمایین؟… من داشتم می رفتم که…

پرید وسط حرفم و دوباره سوالش را تکرار کرد:
_گفتم توام دوستش داری؟
نفهمیدم منظورش چه کسی است. شانه بالا انداختم و گفتم:
_نمی دونم از کی حرف می زنید؟…

شاید دخترِ درون عکس را می گفت!؟ از کنارم به آرامی رد شد و روی شیشه ی قاب دست کشید.
_خوشگله نه؟
_خیلی… فوت شدن؟

طوری نگاهم کرد که پشیمان شدم از پرسیدن و فضولی ام. زیرلب ببخشیدی گفتم و خداحافظی کردم. یک قدم جابجا نشده بودم که گفت:

_دوستش داری دختر حاج محمدعلی؟! سید رو میگم!

به ضرب رو برگرداندم… نگاهش که قفلِ نگاهم شد انگار از بالای بلندی پرتم کردند پایین… نفسم سوخت! توان از پا و جانم در رفت… چادرم لیز خورد و پخش زمین شد.

دولا شدم و با دست لرزان چادرم را برداشتم. گیج شده بودم، پریسا چه کسی بود که از مهم ترین رازِ من هم باخبر بود؟! نشست روی صندلی و براندازم کرد. همه چیز عجیب بود!! نباید چیزی می پرسیدم؟ فقط او حق داشت دست بگذارد روی بزرگترین نقطه ضعف من؟
قیافه ی حق به جانبی گرفتم و با صدایی آهسته پرسیدم:
_شما عادت دارین در مورد آدم هایی که نمی شناسین، یهو قصاوت کنید؟

خندید و گفت:
_اگر نمی شناختم چطوری رفتم سر اصل مطلب؟

چادر را انداختم روی سرم… راست می گفت! بیشتر ترسیدم اما نباید خودم را می باختم. معلوم نبود دارد چه اتفاقی می افتد؟ گفتم:
_بهرحال… من نمی دونم شما چه شناختی از من و خانوادم و پدرم دارین! اما درست نیست هرچی که حدس بزنید رو رک بگین. تهمت بزنید! اونم اینجوری

_اولا که رک حرف زدن خیلی هم بد نیست! حداقلش اینه که آدم بلاتکلیف نمی مونه. دوما؛ چه تهمتی؟ یعنی می خوای بگی بهش فکر نمی کنی؟
_من… من… منظورتون رو نمی فهمم
_باشه! اصلا فراموشش کن؛ همینجوری گفتم. منظوری نداشتم

قبل از اینکه از کنارم رد بشود گفتم:
_منظورتون از اون سوالِ عجیب!

شک نداشتم گونه هایم گل انداخته و حتی صدایم مثل خودم دچار لرزش شده بود. نباید خودم‌ را لو می دادم. خدایا! کمکم کن… این دیگر چه طرز امتحان کردن بود؟ از زیر چادر چنگ زده بودم به مانتویم تا عرق کف دستم خشک شود! صدای شریفه از توی حیاط بلند شده بود.
پریسا با نگاهی به پنجره گفت:
_من ضیاالدین رو خوب می شناسم. خوب تر از کف دستم… دیروز و امروز نیست که باهاش هم کلام یا آشنا شده باشم. نه… من حتی از خصوصی ترین حس و حالش هم اطلاع دارم. راستی تو چی؟ اصلا بجز یه اسم و فامیلی چیزی ازش می دونی؟ بگذریم… انگار دوستت حسابی کلافه شده. اگه بعدا همدیگه رو دیدیم بیشتر صحبت می کنیم.

به دستی که برای خداحافظی دراز شده بود نگاه می کردم. کاش شریفه لال می شد و انقدر پشت سرهم سرمه سرمه نمی کرد! یعنی با این همه درماندگی و گیجی باید می رفتم؟ خیلی سرد و سنگین دست دادم و بدون کلامی راه افتادم. کنار در ایستاد و همانطور که من کفش هایم را می پوشیدم گفت:

_اگه دلت می خواد منو بیشتر ببینی و از سید بیشتر بشنوی بیا همینجا. من هر روز حوالی ظهر هستم…

داشتم می مردم! واقعا داشتم می مردم. بزرگترین ابهامِ کنج ذهنم را باید برطرف می کردم وگرنه دق مرگ می شدم. زبان باز کردم و گفتم:
_می تونم بپرسم… که شما…

شریفه مثل اجل معلق از پایین پله ها داد زد:
_اَه! سرمه زیر پام علف سبز شد. دو ساعته منو اینجا کاشتی… خب دختر خوب بالا نشسته بودیم دیگه! ایش…

توپ بچه ها پرت شد و افتاد روی سرش. شروع کرد نق زد به جانشان. پریسا انگار نگفته دردم را فهمیده بود که گفت:
_می خوای بپرسی باهاش چه نسبتی دارم؟ نه؟ نگران نباش… من خواهرشم! خواهر هم شیر… رضاعی

انگار آبی روی آتش ریخته باشند. دردی را دوا کرده باشند. خیالی را با دو کلمه راحت کرده باشند! مردم و دوباره زنده شدم. خواهرش بود… خواهر هم شیر سید. نفس عمیقی کشیدم و با زبان، لب خشک شده ام را تر کردم. کاش می توانستم لبخند کمرنگم را حذف کنم! اما خوشحال تر از این بودم که بتوانم… هزار فکر ناجور برای چند لحظه توی سرم‌ چرخ خورده بود. لعنت خدا به دل سیاه شیطان. گفتم:
_میشه… میشه فردا ببینمتون؟

زشت نبود؟ نمی گفت چه دختر هولی؟ نمی گفت پس همه ی حدسیاتم درست بوده؟! سرش را به تایید تکان داد و خداحافظی کردم.
غر زدن های ریز ریز شریفه را اصلا نمی فهمیدم. من حواسم پرت جای دیگری بود. او چه می دانست توی دلم چه می گذرد! روی صندلی اتوبوس که نشستم انگار کوه کنده بودم. خورد و خمیر بودم و به این فکر می کردم ای کاش هر چه زودتر فردا بشود!

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

@bahejab_com ?

دیدگاهتان را بنویسید