تو را بهانه میکنم (قسمت بیست و هفتم)

فصل اول
15 خرداد 1398

قبل از این‌که وارد اتاق بشویم شریفه با دست‌های سردش، دستم را گرفت و گفت:
_سرمه… من روم نمی‌شه بیام تو
_یعنی چی؟
سکوت کرد و چیزی نگفت. تار مویی که از کنار روسری‌اش بازیگوشی کرده و بیرون آمده بود را تو فرستادم و گفتم:
_بسم‌الله بگو بریم. عروس شدن خجالتم داره دیگه!

بیچاره سرخ‌تر شد و همراهم وارد شد. میثم از همیشه سر به زیرتر شده بود و به گمانم حتی از شدت خجالت به روی خودش نیاورد که شریفه را دیده و سلام شریفه هم زیادی زیرلبی بود. کاش می‌دانستم در دل میثم چه می‌گذرد. حتما آمادگی نداشت که حالا او را ببیند! چقدر پاک بود حسی که داشتند.
کنار شریفه بودن باعث شد که بهتر بتوانم خودم را به آن راه زده و حواسم را پرت کنم. بعد از تحویل سال و تبریک گفتن‌ها، عزیز جعبه‌ی شیرینی زبان را برداشت و همانطور که نشسته بود به بقیه تعارف کرد‌ و گفت:
_الهی که سال خوبی باشه. دهنتون رو شیرین کنید
مادر شریفه گفت:
_دستتون درد نکنه؛ ایشالا هرچی خیره برای همه پیش بیاد. شما هم آقا میثم رو دیگه امسال داماد کنید.

عزیز زیر چشمی به میثم نگاه کرد و من سقلمه‌ای به شریفه زدم. چادر رنگی‌اش را کیپ‌تر کرد و خیره شد به تنگ ماهی… عزیز گفت:

_والا منم آرزو به دل موندم که دست این بچه رو بذارم تو دست یه دختر خوب و خانواده‌دار که اگه پس فردا سرم رو گذاشتم زمین، خیالم راحت باشه که سر و سامون گرفته

_نگید تو رو خدا عزیز خانم! شماها بزرگ محله هستین. خوبیت نداره سر سال تحویل از این حرف‌ها بزنید

_زنده باشی. چشم… اتفاقا شما کار منو راحت کردی.
_چطور؟
_می‌خوام برای این شازده آستین بالا بزنم و یکی از دخترای خوب محل رو نشون کنم براش.

پدر شریفه که به نظرم کمی توی پیراهن جدیدش معذب بود با دست به شانه‌ی میثم‌ زد و گفت:
_به به، پس یه شیرینی افتادیم!

عزیز به آقاجان نگاهی کرد. همیشه این‌جور وقت‌ها با چشم تبادل اطلاعادت می‌کردند و عزیز بود که می‌زد به هدف، آقاجان کم حرف‌ترین مردی بود که می‌شناختم! عزیز دوباره گفت:

_فقط یه مشکلی هست و اونم اینه که بچه‌م نمی‌تونه با این حالش بره خواستگاری. ولی من دل به دلم نیست که اون گل‌دختر رو خواستگاری کنم تا خیالم تخت بشه

_والا از خداشون باشه داماد به این آقایی داشته باشن! شما دست به کار بشوید خیره ایشالا

شریفه که از خجالت داشت می‌مرد آرام گفت:

_حالا بابای منُ همیشه با یه مَن عسل نمی‌شه خوردا! نمی‌دونم چرا الان به تکاپوی زن دادن میثم افتاده

خندیدم و گفتم:
_کار خداست عزیزم! به دلش افتاده که خدا عنایت کرده و قراره تو رو بفرسته خونه‌ی بخت

_هیس! ببین اصلا پاشو منو تو بریم بیرون

_نخیر، من دوست دارم تو مراسم خواستگاری عمو جونم باشم.

عزیز بلاخره زد به هدف و نیتش را رو کرد.

_پس اگه موافق باشید من همین الان که هممون دور هم جمع شدیم با اجازه‌ی شما و حاج آقا، شریفه جان رو برای آقا میثم خواستگاری کنم.

ناگهان شریفه مثل تیر از چله رها شده بلند شد و از اتاق دوید بیرون. فکر نمی‌کردم انقدر ماخوذ به حیا باشد؛ اما بود!
میثم که به گل‌های قالی نگاه می‌کرد با این حرکت شریفه لبخند کوچکی زد. جو اتاق برای یکی دو دقیقه سنگین شد ولی آقاجان گفت:

_وظیفه‌ی خانواده داماده که پا پیش بذارن و با عزت و احترام دختر رو خواستگاری کنن اما خب شما به ما ببخشین…

از اشاره‌ی عزیز فهمیدم باید بروم پی نخود سیاه! شریفه را توی آشپزخانه پیدا کردم. استکان‌ها را چیدم توی سینی و گفتم:
_یه چایی نریختی؟
_وای سرمه… نمی‌دونی دارم از نگرانی می‌میرم
_چرا؟ الان که باید خوشحال باشی

سرش را با ناز حرکتی داد و گفت:
_من یا آقا میثم؟!
_فکر کنم بیشتر از شما دوتا، خودم ذوق مرگ شدم. اصلا خیال نمی‌کردم اول سالی پات اینجوری خونه‌ی ما قرص بشه!

سینی را دادم دستش و گفتم:
_دست خودت رو می‌بوسه…

پرونده‌ی آشناییِ بیشتر میثم و شریفه توی جلسه‌ی دوم تقریبا بسته شد! به قول شریفه به اندازه‌ای که باید، آشنایی خانوادگی داشتند و از طرفی هم چون خیال میثم راحت شده بود که همسر آینده‌اش با جبهه و جنگ رفتنش یا تیر و ترکش خوردنش مشکلی ندارد، قرارها گذاشته شده بود و حالا که چند روزی از عید می‌گذشت و میثم به نسبت روزهای قبل سرحال‌تر شده بود رفته بود تا از محضردار وقت بگیرد.
شریفه هم بست نشسته بود پای چرخ خیاطی و با یکی دوتا از پارچه‌های قشنگی که پیشکش عزیز بود سر و کله می‌زد تا بلاخره نتایج آن‌ همه الگو کشیدن و خیاطی یاد گرفتن را یکجا به رخ همه بکشد، البته با دوختن لباس بله بران و عقد!

من اما آن روزها خیلی خوب نبودم. دلتنگی امانم را بریده بود… نبودن بابا هر روز که می‌گذشت بیشتر به جگرم زخم می‌زد.
از سید هم که هیچ خبری نداشتم. هنوز هم هر وقت حواسم نبود و چیز سنگین بلند می‌کردم و درد توی دستم می‌پیچید به یاد او می‌افتادم! کاش زمان به عقب بر‌می‌گشت، به سفر جنوب. کاش حرف‌هایی که تا نوک زبانش آمده ولی نزده بود را می‌گفت و شنیده بودم!

باید خودم را غرق چیزی می‌کردم و چه چیزی بهتر از کتاب‌های سید؟! دراز کشیده بودم و کتاب تاریخ را ورق می‌زدم. بیشتر از آنکه حواسم به خط‌های تاریخی‌اش باشد، به سقف نگاه می‌کردم! یعنی سال‌های بعد داستان زندگی ما هم تاریخی می‌شد و می‌رفت توی کتاب‌ها؟! داستانِ مایی که جنگ شده بود تمام سهممان از جوانی؟!
در اتاق باز شد و عزیز گفت:
_سرمه جان دم در کارت دارن

خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم:
_با من؟
_آره مادر… یه دختر جوانِ. تعارفش زدم بیاد تو ولی روش نشد. وایساده تو حیاط

تنها جرقه‌ای که به ذهنم زد پریسا بود! پریدم پشت پنجره، درست حدس زده بودم. پریسا ایستاده بود کنار حوض و به ماهی گلی‌ها نگاه می‌کرد. روسری‌ام را سریع جلوی آینه درست کردم.
_دوستته؟
_آره عزیز جون… مفصله می‌گم براتون
_خیره ان‌شاالله
_با اجازه

بعد از روبوسی و تبریک سال نو دستم را گرفت و گفت:
_لاغر شدی یا من فکر می‌کنم؟
_نمی‌دونم!
_خیلی دلم برات تنگ شده بود سرمه. باور می‌کنی؟ با اینکه فقط دوبار دیدمت ولی مهرت عجیبه به دلم‌ نشسته
به شوخی گفتم:
_بخاطر همین زدی زیر قولت و اومدنت یکسال طول کشید؟!
_عزیزم… شرمندتم
_دشمنت شرمنده
_انقدر اتفاق‌های ناگهانی افتاد و کار و بار ریخت سرمون که نتونستم حتی یه روز درست و حسابی با موسی برم یه گردشِ کوچولو! راستی چقدرم که تو اومدی یه حالی بپرسی و ببینی من مردم که نیومدم یا زنده‌ام!

_ایشالا همیشه زنده باشی. خب منم سرم شلوغ بود. اصلا آخرین روزای سال همیشه یجوریه
_قبول دارم
_چرا نمیای بریم تو؟
_دستت درد نکنه. اومدم تو رو ببرم بیرون
_منو؟
_آره! برو چادرت رو بپوش بریم
_کجا؟
_یکم قدم بزنیم… وا چرا چشمات رو گرد می‌کنی؟ می‌خوام دعوتت کنم به یه فالوده!
_به عزیز بگم
_منتظرتم

تعجب کرده بودم! من و پریسا انقدر صمیمی نبودیم که حالا ناغافل بیاید و به فالوده مهمانم کند. بخاطر اینکه نمی‌دانستم در مورد من و سید چه فکری می‌کند هم خجالت می‌کشیدم. اما نمی‌توانستم واکنشی نشان بدهم. از عزیز اجازه گرفتم، آماده شدیم و رفتیم بیرون.
انگار لال شده بودم، او تند و تند از خانم باخترانی و موسی و فعالیت‌های جدیدی که کرده بود، می‌گفت و من فقط می‌شنیدم.
به پارک کوچکی که چند کوچه آن طرف‌تر بود رسیدیم. نشست روی نیمکت چوبی و گفت:
_آخیش… دو دقیقه بشینیم بعد بریم فالوده بخوریم
_باشه
_ببینم تو دستت خوب شد؟
_آره شکر خدا. قبل از عید بازش کردم
_خب الحمدلله؛ مجروح جنگیِ ما هم سلامت شد. راستی از عموت چه خبر؟
_اونم‌ خوبه. خیلی خوبه
_چطور؟
_همین روزا اگه خدا بخواد مراسم عقدشه
_به به! مبارک باشه… پس داری هوو می‌گیری! آخه رابطه‌ت با عموت خوب بود

خندیدم و توی ذهنم قیافه ی شریفه را مجسم‌ کردم. واقعا هم که هووی خوبی بود!
_غریبه نیست. دوستمه
_اوه، پس یه نقشه ی دوستانه بوده
_نه واقعا! خود میثم قضیه رو مطرح کرده بود با عزیز.
_ایشالا خوشبخت بشن
_البته شما هم عروس رو دیدی
_من؟!
_آره. همون دوستم که دفعه اول باهاش اومدم خونه مادرشوهرت
_عجب! گفتم این دختر زرنگیه ها… بفرما به همین زودی عروس شد

خندیدم… پریسا یاد آشنایی خودش و آقا موسی افتاده بود و داشت تعریف می‌کرد. دلم می‌خواست انقدر جرات داشتم و می‌گفتم بجای این حرفا؛ بگو از سید چه خبری داری؟!

چند دقیقه‌ای که از خاطره‌گویی‌ش گذشت با دیدن قیافه‌ام گفت:
_تو چته دختر؟
_هیچی. داشتم گوش می‌کردم
_شاید یه سر برم مشهد، دلم برای مامان و بابا تنگ شده و البته امام رضا!
_خوشبحالت
_نایب الزیاره‌ی شما هم هستم. اصلا همین که به دلم افتاد برم گفتم قبلش حتما بیام تو رو ببینم. آخه مطمئن نیستم با بدقولی اخیرم حلالم کنی!

_این چه حرفیه پریسا جان. الانم لطف کردی و اومدی پیشم، خوشحال شدم از دیدنت
_یادمه اون روز داشتم برات قصه‌ی زندگی شهراد رو می‌گفتم که وضعیت قرمز شد. نه؟

خوشحال شدم که هنوز یک چیزهایی یادش بود! سرم را تکان دادم و گفتم:
_آره… حرفت نصفه موند
_الهی بمیرم. چقدر تو منتظر موندی که ببینی بلاخره چی شد که شهراد خان شد سید ضیاالدین! پسری که موهاش رو با کتیرا و روغن مثل ماشیناش برق می‌انداخت و شبیه تنها چیزی که نبود سیدِ الان بود! که اگه ده روزم یه دستی به موهاش نکشه اصلا حواسش نیست. چون یه دنیا دغدغه داره و تا جنگ هست باید بجنگه… قانونشه! البته،حالا خیال نکنی شلخته‌‌ست!حوصله‌ی شنیدن داری؟
_آره…
_تا کجا برات گفته بودم؟
_اتفاقی که افتاد و شد نقطه عطف زندگی آقا سید
_آهان! آره… نزدیکای کنکور بود. هیچ‌وقت اون روز رو یادم نمیره. طرفای غروب بود، من نشسته بودم ته باغ و داشتم برای خودم درس می‌خوندم که یهو صدای جیغ و داد بلند شد.
اول فکر کردم از خونه‌ی یکی از همسایه‌هاست اما وقتی دقت کردم دیدم خیلی نزدیکه! بدون اینکه بساط و کتابام رو جمع کنم دویدم طرف ساختمون.صدای عربده‌ی شهراد تنم رو لرزوند. جوری داد می‌زد که من از همونجا ترسیده بودم. نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده و کی پاش رو روی دم شهراد گذاشته ولی مطمئن بودم هرچی هست زیر سر مژگان خانومِ.
به دو دقیقه نرسید که شهراد روی پله ها ظاهر شد و بعد مژگان… چند قدم عقب رفتم و پشت یکی از درخت‌ها سنگر گرفتم. صورت شهراد شبیه سیب سرخ؛ قرمز و رگ گردنش متورم شده بود.
مژگان دستش را به کمرش زد و به شهراد که داشت با عصبانیت بند کفش‌هایش را می‌بست گفت:
_اگه همین الان از پسر برادرم عذرخواهی نکنی مطمئن باش دیگه اسمت رو هم نمیارم

با تعجب به‌ اخم‌های مژگان نگاه کرد و گفت:
_داری خودت رو می‌زنی به اون راه مامان؟ یا دست پیش رو گرفتی که پس نیفتی؟ من می‌گم اگه دستم به اون همایون بی همه چیز برسه، کاری باهاش می‌کنم که تیکه بزرگش گوشش باشه. اونوقت تو داری می‌گی برم ازش عذرخواهی کنم؟ بخاطر چارتا حرف درشتی که فقط از پشت تلفن بارش کردم؟ نه عزیزم…این تو بمیری از اون‌ تو بمریا نیست! ایندفعه باید از روی جنازه‌ی من رد بشه که پاشو بذاره تو این خونه. بهش هشدار بده، البته اگه خیلی دوستش داری و می‌خوای در حقش لطف کنی!

مژگان گوشه‌ی دامن بلندش را کمی بالا گرفت و دو سه پله پایین آمد و گفت:
_تو هیچ غلطی نمی‌کنی! هنوز این خونه صاحب داره. تو چیکاره‌ای که برای ما تعیین تکلیف می‌کنی؟!
شهراد که انگار دیگه بُریده بود داد زد:

_آره راست می‌گی.این خونه مثلا صاحب داره ولی از صدتا خونه‌ی بی سرو صاحاب بدتره! چون بابا بی غیرت شده،وگرنه چه دلیلی داره دختر جوانش با پسردایی عذبش بره هر جور مهمونی که دلش بخواد!خود شما… واسه چی باید یه مرد اجنبی روزی ده ساعت بهت ساز و موسیقی یاد بده؟من غیرت دارم. نمی‌تونم خودمو بزنم به کوری و بذارم ناموسم،خواهر و مادرم زیر گوشم هر کاری که دلشون می‌خواد بکنن.

مژگان نیشخندی زد و جواب داد:
_خیلی خوبه! دم درآوردی. حقا که از نسل همون عقب مونده‌های اُملی! خاک بر سر من که زن بابای تو شدم و به این فکر نکردم که هفت پشت آبا و اجدادش مثل همون بابایِ غربتیش بودن و اگه هفت نسلم ازشون بگذره باز از رگ و ریشه‌شون دهاتی بودن داد می‌زنه. برو گمشو از جلوی چشمم. برو با این طرز تفکر مسخرت پیش خانواده‌ی بابات. شک نکن که این غیرتی شدن اونجا خوب خواهان داره!اگه بهادرم بخواد دیگه وساطت کنه و برگردونت باید از من و دختراش بگذره.دلش خوشه که می‌خواد بفرستت فرنگ!
حالم بهم می‌خوره ازین مسخره‌بازیای مثلا مردونتون! تو رو چه به آلمان و آمریکا؟ تو باید بری تو دکّون کبابی حاج ضیاالدین کبابی و بادبزن بگیری دستت…

باورم نمی‌شد سرمه! اگه با چشم خودم نمی‌دیدم و با این گوشا نمی‌شنیدم فکر می‌کردم داستانه. ولی عین واقعیت بود.تمام این حرف‌ها رو مژگان داشت به تک پسرش می‌زد. به شهراد!
انگار نه انگار مادرشه. بخدا یه لحظه شک کردم که نکنه نامادریه و ما بی خبریم؟ من بجای شهراد که وسط پله‌ها با دهن باز یه لنگه پا وایساده بود و به رفتن مژگان خیره شده بود، داشتم می‌سوختم!
به همین راحتی از خونه انداخته بودش بیرون… با اون‌همه تهمت و تحقیر. خیلی روز بدی بود سرمه، خیلی!

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

دیدگاهتان را بنویسید