تو را بهانه میکنم (قسمت بیست و هشتم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

نمی‌توانستم سید رو در آن شرایط تصور کنم. حس می‌کردم دارم ماجراهای پرهیجانِ یک رمان یا فیلم سینمایی را از زبان پریسا می‌شنوم.
پریسا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

_وقتی شهراد تنها شد، ترسیدم با اون حال خرابش بره بشینه پشت فرمونُ یه بلایی سر خودش بیاره. رفتم پیش مامان و قضیه رو دست و پا شکسته و سریع براش گفتم. مامان همیشه شهراد رو عین پسر خودش دوست داشت و اصلا نمی‌تونست ناراحتیش رو ببینه. چادری که دور کمرش بسته بود باز کرد و انداخت روی سرش و رفت دنبال شهراد.
همون موقع تازه استارت ماشین رو زده بود که بره. خلاصه کنم برات، با اصرارهای مامان بلاخره راضی شد تا وقتی که یکم آروم بشه بیاد پیش ما. غرورش شکسته شده بود و این خیلی دردناک بود!
دو ساعت نشسته بود یه گوشه و زل زده بود به دیوارای گچی. به مامان اشاره کردم که یه چیزی بگو؛ یه کاری کن! اونم سر حرف رو باز کرد و گفت:

_شهراد جان، پسرم چرا انقدر ناراحتی آخه؟مگه اتفاق جدیدی افتاده؟ مژگان خانوم رو که قربونش برم همه می‌شناسن! امروز تو دعوا جوش میاره و یه حرفی رو می‌زنه، ولی همین که خروس خونِ فردا شد یادش می‌ره!

شهراد استکان چایش را سر کشید و گفت:
_من اونو بهتر از شما می‌شناسم. امروز حرفای دلش رو زد! من دیگه براشون شدم سَر خر… شدم مزاحم. واسه همینم بابا رو کوک کرده بود که بفرستم خارج!
_به شیطون لعنت بفرست. اون هرچی نباشه مادره، نمیاد جگر گوشه‌ش رو بفرسته بلاد کفر که فقط جلوی چشمش نباشه!

_فکر کردی همه‌ی مادرا مثل خودتن؟ یادت رفته من مثل بی‌کس و کارا بزرگ شدم و اگه شماها نبودین معلوم نبود چه بلایی سرم میاد؟
_چی بگم والا!
_تازه، ایندفعه همه چی فرق می‌کنه. من دیگه نمی‌تونم با این قوم بی بند و بار بسازم! یه سوال بپرسم؟
_بپرس قربونت برم
_شما سیدضیاالدین رو می‌شناسین؟ پدربزرگم!

مامان با ترس به من نگاه کرد. از مژگان و بهادرخان می‌ترسید! استکان رو زیر شیر سماور آب کشید و گفت:
_اسمشو شنیدم فقط
_آدرس مغازه‌ش رو می‌خوام
_می‌خوای چیکار؟
_باید برم ببینمش
من که تا اون موقع ساکت بودم گفتم:
_که چی بشه شهراد؟
_آدم نباید فک و فامیلش رو ببینه و بشناسه؟ دوست دارم بدونم چجور آدمیه که مامان مژگان اینجوری وقتی اسمش رو میاره حالش خراب می‌شه.
_آره خب. حق داری، من میگم اصلا بیا دوتایی بریم مغازش

مامان با اخم گفت:
_مار نزنه زبونت رو پریسا! آخه به تو چه مربوطه اصلا؟ برو بشین سر درس و مشقت. خوبیت نداره دختر فضولی کنه!

اما متاسفانه هم من یکم فضول بودم و هم آتیش شهراد برای دیدن بابابزرگش تند بود. این بود که بلاخره با هزارجور بدبختی زیر زبون مامان رو کشیدیم و فهمیدیم تو بازار اصلیه.
به یک ساعت نرسید که سر از بازار درآوردیم! انگار جای خیلی معروفی بود. به شهراد گفتم:
_عجیبه
_چی؟
_که بعد از این‌همه سال، تازه اومدی پیِ خانواده‌ی پدریت

_تو که می‌دونی مژگان چجوری اونا رو پیش ما بد کرده! همین الانم مطمئن نیستم دارم کار درستی می‌کنم یا نه. حالا ول کن این صحبت‌ها رو. همینجاست؟

یه مغازه‌ی نسبتا بزرگ بود که بوی خوش کبابش همه جا پیچیده بود و هوش از سر آدم می‌برد! رفتیم تو و زل زدیم به آدم‌هایی که مشغول کار کردن بودن. خیلی دلم می‌خواست حاج ضیا رو ببینم، تعریفش رو از بابام زیاد شنیده بودم.
می‌دونستم آدم دست به خیری هست و برعکس چیزی که مژگان همیشه گفته خیلی هم اصل و نسب‌دار بوده.
به شهراد گفتم:

_به سن و سال هیچ کدوم از اینا که نمی‌خوره بابابزرگ شده باشن.
_آره
کسی گفت:
_در خدمت باشیم داداش

شهراد سفارش چهار سیخ کباب داد و نشستیم پشت یکی از میزها. می‌دانستم دل توی دلش نیست تا به جواب سوالاش برسه. به شوخی گفتم:
_میگم پول ندیا! ناسلامتی نوه‌ی پسری‌شون هستی
_نوه‌ی پسری که طرد شده و یه عمره حتی احوالی از باباش هم نپرسیده
_نگرانی؟
_آره. ازینکه ازشون خوشم بیاد و بخوام برم طرفشون ولی منو به گناهِ نکرده برونن و چون پسر مژگان و بهادرم پسَم بزنن
_بعید می‌دونم همچین اخلاقایی داشته باشن‌، حالا توام زود تصمیم نگیر. نمیشه هیچی رو پیش بینی کرد
_بله درسته. کاش فقط پدربزرگم رو می‌دیدم. بقیه‌ش مهم نیست خیلی
با ذوق گفتم:
_شهراد… اینجا رو ببین! حاج ضیا… دیدمش

به قاب عکس بزرگی که روی دیوار بود و عکس حاج سید ضیاالدین بود نگاه کردیم. تقریبا نتونستم هیچ شباهتی بین بهادر خان و پدرش پیدا کنم. شهراد بلند شد و جلوی عکس ایستاد و گفت:
_حدس نمی‌زدم این شکلی باشه!
_چه شکلی؟
_مژگان انقدر بد گفته بود که ازش تصویرسازی خوبی نداشتم ولی انگار خیلی مهربونه! پریسا من باید ببینمش، مخفی بازی درآوردن بنظرم خیلی مسخره‌ست.

اینو گفت و رفت سمت مردی که پشت میز مدیریت نشسته بود!

در واقع با دیدن عکس مهربون و موجه حاج ضیاالدین دیگه نتونست صبوری کنه و رفت پیش مردی که پشت میز مدیریت نشسته بود. من جلو نرفتم که ببینم چی میگن اما بعد از چند دقیقه یجوری همدیگه رو بغل کردن که فهمیدم حتما باید یکی از عموهاش باشه و البته درست حدس زده بودم!
انقدر عمو جلالش خوشحال شده بود که حتی نپرسید من کی هستم و شهراد رو برداشت و برد خونه‌ی پدرش.

این اول آشنایی شهراد با خانواده‌ی پدریش بود. حاج ضیا سکته کرده و تو بستر بیماری بود، در واقع شهراد شانس آورد که تا قبل از فوت پدربزرگش، تونست چند روزی کنارش باشه.

می‌دونی چی جالب بود؟ اینکه بی‌بی و همسرش با آغوش باز از شهراد استقبال کردن و خیلی سریع توی جمع خانوادگی خودشون پذیراش شدن!
حتی یادمه عموی بزرگش اون رو نصیحت کرده بود تا برگرده پیش مژگان و بهادرخان و ازشون عذرخواهی کنه!
می‌گفت بچه حق نداره نمک بخوره و نمکدون بشکنه، که تو روی پدر و مادرش وایسته و براشون گردن‌کشی کنه. بعد که شهراد دلیل آورده بود اون‌ها هم ناراحت شده بودن از این همه پشت گوش انداختن برادرشون در مورد حجب و حیای همسر و دختراش! ولی خب… نمی‌تونستن هم کاری کنن.
شهراد خیلی خوشحال بود، مدام به من می‌گفت پریسا انگار تا حالا یه چیز گم شده داشتم و الان تازه پیداش کردم!
از حجاب خانواده‌ی پدریش می‌گفت؛ از چادر و روسری عمه‌ها و زنعموها و دختراشون. از صمیمیتی که بین خانواده موج می‌زد، از رفتار سنگین دخترا و پسرا، از سفره‌ای که چند روز یه بار سرتاسر خونه‌ی حاج ضیا پهن می‌شد و بچه های خلفی که دورتادورش می‌نشستن… و از چیزی که عمیقا ناراحت بود جای خالی بابا بهادرش بود!
می‌گفت تازه می‌فهمم چرا مژگان

چشم دیدن اون خانواده رو نداشته! بی‌بی برای شهراد توی همون چند روز، قد یه عمر مادری کرده بود. اما سرمه نمی‌دونی وقتی مژگان بو برد که پسرش کجا رفته چه آشوب و بلوایی به پا کرد!
خونه رو گذاشته بود روی سرش. مدام داد می‌زد و به شوهرش می‌گفت:”تو از خدات بود که اون بره پیش فک و فامیلت! الان داری با دُمت گردو می‌شکنی نه؟ من مطمئن بودم نمی‌فرستیش اونور آب. بفرما! خوشحال باش… اینهمه زحمتش رو کشیدم حالا چی شد؟ خوب مُزدم رو گذاشت کف دستم! دیگه برمی‌گرده به دوران عصر هجر. یادته که؟ مثل جوانی‌های خودت که دست راست و چپت رو از هم تشخیص نمی‌دادی و ما آدمت کردیم.”

نگم برات که چقدر این حرف‌ها و توهین‌ها هر روز تکرار می‌شد و ما تقریبا همه رو از بَر شده بودیم!
ولی حرف مژگان عین واقعیت بود. بهادرخان انگار واقع ذوق زیر پوستی داشت از اینکه شهراد رفته پیش خانواده‌ش! نمی‌دونم چرا… ولی مطمئن بودم اینجوریه.
گمون کنم خیلی طول نکشید… شاید یه ماه شایدم بیشتر. خبر رسید که حال حاج ضیاالدین رو به وخامت رفته و بعد، فوت شد! شب پونزدهم ماه رمضان بود.
انگار بعد از افطار و برپایی مجلس مولودی به مناسبت تولد امام حسن مجتبی”ع” دم سحر توی خواب فوت شده بود.

خوش به سعادتش! بلاخره رفتنِ آدم‌ها هم مهمه.
یادمه مراسم شب هفتش هم با ایام‌ عزاداری آقا امیرالمومنین همزمان شده بود.
تمام کسَبه و بازاری‌ها توی خاکسپاریش اومده بودن و برای همه جالب بود که شهراد رو می‌دیدن.
هیچ‌کسی نمی‌دونست که شهراد بعد از یه دعوای سخت قصد اومدن پیش پدربزرگش رو کرده! شهراد تو تمام این سال‌های بعد از قهر، فقط یه بار به خونه‌ی پدریش برگشت.
اون هم شب قبل از مراسم کفن و دفنِ حاج ضیا بود. مستقیم رفته بود توی اتاق بهادرخان و نمی‌دونم چی بهش گفته بود.
هرچند بهادرخان راضی نشده بود بره یا به قول مامانم روش نمی‌شد! ولی بابا رو فرستاده بود تا احتمالا براش خبرهایی که می‌خواست رو بیاره!

بعد از مرگ حاج ضیا، شهراد از بی‌بی اجازه گرفته بود و همون وقت‌ها بود که اسمش رو عوض کرد و دیگه رسما شد سید ضیاالدین موسوی!
نمی‌دونم چرا این کار رو کرد و چه دلیل محکمی داشت برای خودش، ولی هرچی بود یه جماعتی رو خوشحال کرد از این زنده شدن دوباره‌ی اسم حاج ضیاالدین.
حتی عموهاش هم همه موافق بودند؛ اما وقتی بابا این خبر رو برای بهادر خان برده و بهش گفته بود، می‌گفت حالش ریخته بوده بهم!
راستش رو بخوای بعد از چند سال هنوز شک دارم که مژگان از این قضیه اصلا چیزی فهمید یا نه، ولی سکوت عجیبی که در برابر این حرکتِ یدونه پسرش کرد همیشه برام سوال برانگیز و یجورایی مشکوک بود!

خلاصه… شهراد دیگه همونجا پاش قرص شد و حتی بی‌بی فرستادش سربازی. بهش گفته بود مرد نباید از چیزی بترسه و فرار کنه که باعث مردتر شدنش می‌شه.
باورت نمی‌شه سرمه، وقتی شهراد برگشت و دو سال خدمتش تموم شد دیگه از این رو به اون رو شده بود. بنظر من یه پسر عاقل و باشعور و پخته شده بود.
تمام همسایه ها و هم صنفی های حاج ضیا هم دیگه تو این دو سه ساله که شناخته بودنش از ته دل دوستش داشتن… من اون موقع دانشجو بودم.
شهراد که از خدمت برگشت هوس کرد تو کنکور شرکت کنه و همین کار رو هم کرد.
بیشترِ پسرعمو و پسرعمه‌هاش درس خونده بودن. برعکس همون همایون که هرچی برادرِ مژگان خرجش کرد نتونست حتی دیپلمش رو بگیره!
شهراد دانشگاه تهران قبول شد و اومد اینجا تا درس بخونه…
دیگه احتمالا خودت هم فهمیدی فضای مذهبی و سنتی خانواده‌ی حاج ضیا چجوری بود، یجوری که تا جایی که من خاطرم هست حداقل سه چهار نفری از مرداشون مبارز سیاسی علیه رژیم شاه بودن!
شهراد هم ازین قافله عقب نمونده بود و با دل و جون توی بیشتر تظاهرات تهران شرکت می‌کرد و توی کار رد و بدل کردن اعلامیه و نوار هم افتاده بود و بعدم که هزار اتفاق دیگه دست به دست هم داد و سرنوشت سیدضیا رو عوض کرد!

حرف پریسا که به اینجا رسید یاد خودم افتادم و نواری که از سید گرفته بودم! چه خاطره‌ی دور و خوبی بود. پریسا نفس عمیقی کشید و گل سرخی را از شاخه‌ای که سرک کشیده بود تا کنار نیمکت چید و داد به دست من. لبخندی زد و گفت:
_می‌بینی روزگار چه بازی‌هایی داره؟
_آره… خیلی عجیبه
_وای خدا! باورم نمی‌شه که یکی دو ساعته نشستیم اینجا و دارم برات حرف می‌زنم

لبخندی زدم و گفتم:
_حتی یادمون رفت فالوده بخوریم
_باشه طلبت
گوشه‌ی روسری ام را توی دستم مچاله کردم و گفتم:
_پریسا جون
_جانم؟
_راستش جنوب که رفته بودیم همسر یکی از رزمنده‌ها، دوست مشترک عمو میثم و آقا سید یه چیزی گفت که هنوزم برای من سواله…
_چی گفت مگه؟
_گفت شوهرش همیشه میگه که آقا سید بعد از… زینب، دیگه اون سیدِ سابق نشده… من توی خاطراتی که برام گفتی اسمی از زینب نشنیدم.

چهره‌ی پریسا درهم رفت و حتی توی چشمانش برای لحظه‌ای برق اشک را دیدم. سرش را تکان داد و گفت:
_درسته. من چیزی از زینب نگفتم
به خودم جرات دادم و پرسیدم:
_زینب، نامزد سید بوده؟
_بله…
_خب؟!… الان دیگه نیست؟
مستقیم نگاهم‌ کرد و گفت:
_سرمه جان، برات مهمه؟

آب دهانم را قورت دادم و بلند شدم. اشتباه کرده بودم انگار… دستم را گرفت
_سرمه، می‌خوای خودت زینب رو ببینی؟

نور آفتاب چشمم را می‌زد، دوست داشتم ببینمش؟ نباید می‌دیدمش؟ کنجکاوی اینکه زینب چه کسی بود و حالا کجاست همیشه ته مغزم باقی می‌ماند… باید می‌دیدمش!

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

دیدگاهتان را بنویسید