تو را بهانه میکنم (قسمت بیست و نهم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

قرار بود زینب را ببینم! اما هیچ تصوری از چهره یا شخصیتش نداشتم و همین باعث شده بود تا استرس زیادی بگیرم. آن روز در جواب پریسا گفته بودم دوست دارم زینب را ببینم!
همینقدر رک و بی پرده شده بودم، البته برای اولین بار.
و پریسا هم با ماشین شوهرش آمده بود دنبالم تا برویم دیدن زینب. الحمدلله شریفه آنقدر سرش شلوغ بود که نیازی به توضیح دادن احوال خرابم به او نبود و فقط با کسب اجازه از عزیز با پریسا همراه شده بودم.
لباس‌های نوی عیدم‌ را پوشیده و تیپ زده بودم تا در مقابل کسی که روزی پسندِ سید بوده کم نیاورم! جالب این بود که هرچقدر حال من ناخوش بود، پریسا کیفش کوک بود و توی ماشین از هر دری صحبت می‌کرد.
کاش می‌شد آبروداری کرد! از پریسا هم شرم می‌کردم… مطمئن نبودم کار درستی می‌کنم ولی همه چیز را به خدا سپرده و به خودش توکل کرده بودم. پریسا گفته بود می‌رویم بهشت زهرا چون زینب آنجاست و من حرصم گرفته بود که برای دیدن این زینب خانم چقدر باید نازش را می‌کشیدیم! معلوم نبود او چیزی در مورد من می‌داند یا نه؟
کلافه شده بودم. سرم را برگرداندم، روی صندلی عقب قاب عکس همان دختری بود که توی خانه‌ی خانم باخترانی توجهم را جلب کرده بود. هنوز داشتم‌ نگاهش می‌کردم که پریسا گفت:

_ببخشید که راهت دور شد
_نه… خواهش می‌کنم
_آخه ما معمولا کلاس آخر هفته‌ها رو پیش زینب برگزار می‌کنیم. بچه‌ها فضای اونجا رو دوست دارن هرچند که همه‌ی خانواده‌ها راضی نیستن! ولی من خودم وقتی که پیش زینبم حس و حالم بهتره. مطمئنم که توام پایه‌ی ثابت آخر هفته‌هامون میشی. حالا ببین کی گفتم!

نمی‌دانستم در جوابش باید چه چیزی بگویم ولی او ساکت‌ نشد و ادامه داد:

_نگران نباش، شک ندارم که توام عاشق زینب می‌شی. همیشه‌ی خدا مهره‌ی مار داشته این دختر!

نیشخندی زدم، سکوت کردم و فقط توی دلم مشغول خواندن آیه الکرسی شدم. رسیدیم و پیاده شدم. پریسا قاب عکس را همراه با دو سه تا کتاب و چند شاخه گل از روی صندلی برداشت و راه افتادیم.
مقصد اولیه مزار شهدا بود. طبق عادت از کنار هر قبری که می‌گذشتیم چشمم روی تاریخ تولد و تاریخ شهادتشان چرخ می‌خورد و بعد عکس‌ها…
بیشترشان جوان بودند! کاش از بابا خبری داشتیم. این بی خبری و چشم‌ انتظاری من را می‌کشت.
حالا که چند روزی بیشتر به مراسم عقد میثم نمانده بود جای خالی بابا چقدر عمیق حس می‌شد، غم پشت چشم‌های عزیز و آقاجان و حتی خود میثم هم پنهان کردنی نبود!
حتی با اینکه هیچ حرفی از بابا محمدعلی نمی‌زدند اما خیلی ناشیانه سعی می‌کردند تا شاید بخاطر من ظاهرسازی کنند و خودشان را خوشحال نشان بدهند. صدای پریسا آمد:
_خب، رسیدیم. خداروشکر هنوز چند دقیقه مونده تا سر و کله‌ی بچه‌ها پیدا بشه.

ایستادیم، زیرچشمی نگاهی به دورتادور جایی که بودیم انداختم تا ببینم زینبی هست یا نه. کف دستم عرق کرده بود. تقریبا هیچ دختری بجز ما دو نفر نبود. پس زینب کجا بود؟…
ناگهان پریسا دو سه قدمی جلو رفت و جوری با ذوق شروع کرد به حرف زدن که به عقلش شک کردم!

_سلام عزیزم… اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده… تو چی؟ راستی! الوعده وفا. دفعه‌ی قبلی که اومدم پیشت یادته؟ دیدی گفتم اگه غلط نکنم یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ست؟ دیدی گفتم این سید تازگیا عجیب شده؟ گفتم تا ته و توی قضیه رو در نیارم ول کن ماجرا نیستم؟ خب… باید بگم امروز دست پُر اومدم و تقریبا تمام حدسام هم تا اینجا درست از آب دراومده.

شاخه‌های گل را روی سنگ قبر چید و همچنان بلند بلند صحبت می‌کرد! بلند شد و قاب عکس را تکیه داد به نهال کوچکی که دقیقا بالای سر قبر بود. دوباره نشست و گفت:
_ببخشید یادم رفت آب یا گلاب بیارم و اول اینجا رو تمییز کنم. از بس که حواس پرتم…

پس آمده بودیم سر مزار آن دختر مجهول الهویه! نزدیک‌تر رفتم و روبه‌روی پریسا نشستم. انگشتم را سه بار زدم روی سنگ سفیدی که با گل پوشیده شده بود و مشغول خواندن فاتحه شدم. پریسا گفت:
_خوش اومدی سرمه جان… خب اینم زینب خانومِ ما که دوست داشتی ببینیش!

بعد کف دستش را کشید روی سنگ، گل‌ها کنار رفت و اسم خوشنویسی شده‌ی زینب جلوی چشمانِ متعجب و بهت زده‌ی من قد کشید.
نگاهم گیر کرد روی چهره‌ی معصومِ دختر توی عکس… حالم یکجوری شد. دوباره نگاهم برگشت روی سنگ قبر
دوشیزه زینب باخترانی… فرزند مرحوم کربلایی محمد باخترانی… ولادت… شهادت… شهیده

مزار زینب بود؟ یعنی… زینب همان دخترِ مُرده‌ی توی عکس بود و شهید شده بود؟!

گُر گرفته بودم، همین که رسیدم لب حوض چند مشت پُر آب ریختم روی صورتم و بعد هم پناه بردم به اتاق یخچالی.
با همان چادر مشکی نشستم یک کنار و زانوانم را بغل گرفتم. نتوانسته بودم بمانم تا کلاس پریسا تمام بشود و بدون خداحافظی برگشته بودم خانه.
حالم گرفته بود، هرچند با دیدن عکس آن دختر فهمیده بودم یکی از اعضای خانواده‌ی باخترانی‌هاست که فوت شده ولی هیچ وقت خیال نکرده بودم که خواهر موسی باشد و همان زینبی که روزها دنبالش بودم!
نمی‌دانم چرا ولی مدام فکر می‌کردم زینب حتما از سید جدا شده و دلیلی باعث بهم نرسیدنشان شده. هر چیزی بجز مرگ و شهادت!
دلم می‌سوخت. دلم برای خانم باخترانی می‌سوخت که دختر جوانش پرپر شده بود. دلم برای دلِ داغ‌دار آقا موسی می‌سوخت که خواهرش را شهید کرده بودند! دلم برای زود رفتن و خوشی ندیدن خود زینب می‌سوخت.
حتی دلم برای سید هم می‌سوخت!
برای او که جلوی چشمانش، کسی را که دوست داشت کشته بودند و او حتی نتوانسته بود برای آخرین بار با زینبش دواع کند!
با یادآوری حرف‌های پریسا دوباره صورتم خیس از اشک شد:
“هم‌کلاسی ضیاالدین نبود اما توی یه دانشگاه بودن، زینب هم انقلابی بود و فعالیت سیاسی داشت. چندباری توی تجمع‌های یواشکی و اعتراضات همو دیده بودن.
سید که تا اون زمان فقط خواهر و مادر خودش رو دیده بود و خاطره‌ی خوشی از نوع زندگیشون نداشت، حالا مقابل خودش دختری رو دیده بود که شجاع بود و برای رسیدن به هدف و آرمانی که مشترک بود مثل یه مرد وایستاده بود و مبارزه می‌کرد.
کم نبودن دختر و زن هایی که زمان انقلاب مشت گره کرده داشتن و شعار مرگ بر شاه سر می‌دادن، اما زینب یه فرقی با اونا داشت! اونم این بود که زیادی نترس بود. اینو دیگه منم تو همون مدتی که شناخته بودمش فهمیده بودم.
یادمه اون روزی که ضیاالدین اومد مشهد و من و بی‌بی رو برد برای زیارت. اگه بدونی به چه جون کندنی توی حیاط حرم امام رضا به ما دوتا گفت تصمیم گرفته ازدواج کنه. هزار بار رنگ به رنگ شد و آخر هم بی‌بی با ترفندایی که بلد بود زیر زبونش رو کشید.
بی‌بی گفت براش می‌ره خواستگاری و همینجورم شد! تا چشم به هم بزنی من و مامان هم یواشکی رفتیم تهران تا توی مراسم بله برون ضیاالدین شرکت کنیم. اما بابا به احترام بهادرخان نیومد و پیام عذرخواهی فرستاد برای سید.
چه شب خوبی بود سرمه. چشم‌های هردوشون برق می‌زد از شوق. مادرشوهرم همون شب من رو هم پسند کرد برای موسی… بی‌بی می‌گفت بخت شما دو تا خواهر و برادر بهم گره خورده بوده انگار! راست می‌گفت.
دنیای ما با پیدا شدن زینب عوض شده بود. اون دوتا صیغه کردن و قرار شد سه چهار هفته بعد توی روز ولادت آقا امام زمان عقد کنن.
همه چیز خوب بود و بر وفق مراد تا اینکه…
تا اینکه مسئولین دانشگاه که از اوضاع به هم ریخته‌ی جدید حسابی ترسیده بودن، زینب و ضیا و چندتا از بچه‌های ارشد گروه رو که عامل اعتراضات دانشگاه بودن شناسایی کردن و آمارشون رو به ساواک دادن.
می‌دونی سرمه، شاید دوران نامزدی برای همه‌ی دختر و پسرا قشنگ‌ترین دوران باشه. هزارتا امید برای آینده دارن و کلی رویا می‌بافن! توی همون دوران قشنگ بود که اون اتفاق لعنتی افتاد.
فقط چند روز مونده بود تا زینب بله‌ی سر عقد رو بگه و بشه زن رسمی و شرعی ضیا…
کی فکرشو می‌کرد اینجوری بشه؟ بجز من و موسی و خود سید هیچکس از فعالیت سیاسی زینب باخبر نبود. من همیشه می‌ترسیدم و به ضیا می‌گفتم جلوش رو بگیره، این اعلامیه جابجا کردن و توی تظاهرات شرکت کردن خطرناکه؛ اما اون‌ می‌گفت زینب براش شرط گذاشته‌. شرط اینکه بعد از ازدواج مانع مبارزاتش نشه و تا جایی که می‌تونن پا به پای هم بجنگن!
زینب از مسیری که انتخاب کرده بود مطمئن بود و از تهش نمی‌ترسید، یه بار حتی به خودم گفت که نه از مرگ واهمه داره و نه از هر اتفاق دیگه‌ای که ممکنه براش پیش بیاد.

سرم را تکیه دادم به دیوار؛ چشمم به ردیف شیشه‌های مربای به و هویج افتاد… سعی کردم صحبت‌های پریسا را توی ذهنم تجسم کنم:
“زینب تیر خورد، جلوی در دانشگاه! وقتی که شلوغ شده بود و ساواک افتاده بود دنبالِ به قول خودشون، بچه‌های خرابکار…
تیر خورد به قلب زینب، پیش چشم ضیاالدین. قسمت دردناک‌تر ماجرا این بود که اون از خدا بی خبرا همون موقع سید رو کت بسته گرفتن و بردن. می‌دونی سرمه؟ یعنی فقط باید یه مرد باشی که بفهمی چی کشید ضیاالدین اون روز.
متاسفانه زینب درجا فوت شده بود اما دردِ شهادتش داغ کرد ما رو، هم ما رو و هم سید رو! ”

تمام این‌هایی که طی چند وقت اخیر از زبان پریسا شنیده بودم نه قصه بود و نه داستان، سرنوشتِ عجیب و پرفراز و نشیب زندگیِ کسی بود که دوستش داشتم! آخ که چقدر بی اطلاع بودم از گذشته‌‌اش.
چه دل پر دردی داشت سید ضیاالدین! شکست عشقی و از دست دادن محبوبش، طرد شدن از سوی خانواده و پناه بردن به خانه‌ی بی‌بی، دور ماندن از پدر و مادر و خواهرها… بیخود نبود که تمام وقتش را گذاشته بود برای جنگ و جبهه و فرماندهی.
هرچند قبل از این‌ هم برایم محترم بود ولی حالا با شناخت بیشتری که نسبت به او پیدا کرده بودم مطمئن بودم لایقِ خیلی چیزهاست، حتی دوست داشته شدن!
من هم باید مثل او با غم‌ها کنار می‌آمدم!

روز عقد میثم رسیده بود و من کمی بهتر شده بودم. شریفه بلاخره توانسته بود با کمک مادر و خواهرش لباس مناسب و شکیلی برای مراسم بدوزد. میثم هم خداروشکر حسابی سرحال بود و لبخند از روی لبانش محو نمی‌شد. حتی عزیز و آقاجان هم خوشحال بودند و مدام در رفت و آمد و تلاش برای انجام کارهای مراسم.
چندتایی از همسایه‌ها و اقوام نزدیک دو طرف دعوت بودند و قرار بود تا یک جشن عقد خیلی کوچک و خودمانی برپا شود. بدون سور و سات آن‌چنانی و هلهله و چراغانی. سفره‌ی عقد را با ذوق و شوق توی اتاق من چیده بودیم چون خانه‌ی ما بزرگتر بود زنانه و خانه‌ی پدری شریفه هم مردانه شده بود.
نگاهی به سفره انداختم و دلم از شادی ضعف رفت. نبات و نان و عسل… خنچه‌های ساده و آینه شمعدان و صندلی‌ مخصوص عروس. همه چیز خوب بود. خیالم که از مرتب بودن اتاق و سفره جمع شد جلوی آینه ایستادم و خودم را برانداز کردم.
لباس گلبهی کمردار که سر آستین‌های چین چینی داشت و دامن پلیسه‌‌ای که تا روی ساق پایم را پوشانده بود به تن کرده بودم با جوراب‌های کلفت سفید. عزیز هم برایم چادر سفیدی کنار گذاشته بود که عاشق گل‌های ریز و درشت صورتی‌اش شده بودم.
چادر را توی هوا چرخی دادم و انداختم دور شانه‌هایم. صدای زنگ در بلند شد و من به چهره‌ی شاد خودم لبخند زدم توی آینه… صدای سلام و احوالپرسی را می‌شنیدم. چرخی زدم و به چین‌های دامنم نگاه کردم.
چه روز خوبی بود… گونه‌هایم گل انداخته و بعد از مدت‌ها چشمانم برق می‌زد شاید از ذوق بهم رسیدن شریفه و میثم! یعنی می‌شد که من هم یک روز عروس بشوم و سید…
چه حس و حال خوشی داشتم. صدای خنده‌ی بلند میثم را شنیدم و پَر کشیدم تا لب پنجره. پرده‌ی حریر اتاق را کنار زدم و چشم دوختم به حیاط… میثم مردی را در آغوش کشیده بود. ساک جبهه و پوتین‌های آشنایش قلبم را لرزاند.

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

پاسخی بگذارید