تو را بهانه میکنم (قسمت سی ام)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

ساک جبهه و پوتین‌های آشنایش قلبم را لرزاند. خودش بود! سید… شانه‌ی میثم را بوسید و سر بلند کرد، نگاهش به نگاهم گره خورد و همه چیز به جز او تار شد و گنگ… انگار واضح‌ترین تصویر عالم فقط او بود و بس! دنیا برای لحظه‌ای ایستاد.
یک ثانیه… دو ثانیه… شاید حتی سه ثانیه هم نشد و او مثل همیشه سریع و تند مسیر نگاهش را تغییر داد، اما با همان چند ثانیه‌ی کوتاه هم، حسی گرم در رگ‌هایم جاری شد.
دلم می‌خواست تمام دلتنگی‌ها و همدردی‌هایم را در چشمانم بریزم و با نگاه، حرف‌هایِ مگو را بزنم اما… نشستم لب پنجره، میثم نگفته بود که او را هم باخبر کرده. شاید اگر می‌دانستم که می‌آید کاری می‌کردم ولی چه کاری؟! من هم دیوانه بودم!
کاش سید از جوابِ رد ما به سینا اطلاع داشت و من خیالم راحت بود! کاش می‌توانستم به او بگویم که پریسا تمام گذشته‌اش را برایم تعریف کرده و حتی سر خاکِ زینب هم رفته‌ام! راستی اگر می‌فهمید چه می‌شد؟!
دوباره نگاهش کردم و یکهویی یاد خوابِ شوم چند وقت پیش افتادم، خواب که نه، کابوس! آدمِ چشم‌ انتظار و دل نگران روزی چندبار می‌میرد و زنده می‌شود. هزار بار زیر لب خداراشکر کردم که سالم بود و حالا با پای خودش آمده بود.
معلوم بود خیلی هم وقت نداشته چون حتی لباس‌هایش را هم عوض نکرده بود و بجای لباس پلوخوری با همان تیپ فرماندهی آمده بود.
ممکن بود با آمدن اولین مهمان خانوم، سید و میثم بروند به قسمت مردانه. البته نه… میثم و چندتایی از مردها باید می‌ماندند و بعد از خواندن خطبه و گفتن بله می‌رفتند.
نمی‌دانستم چکار کنم، کاش حداقل شریفه بود و راهنمایی می‌کرد. پریسا را دعوت کرده بودم و قول داده بود که حتما می‌آید. چه خوب بود مثل من غافلگیر می‌شد با دیدن سید.
عزیز صدایم زد و بلند شدم. برای آخرین بار دزدکی از پشت پرده نگاهی به حیاط انداختم، آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود و دست و صورتش خیس بود.
رفتم پیش عزیز، حوله‌ای داد به دستم و گفت:

_مهمون عزیز کرده داره عمو میثمت. قربونت برم برو اینو بده به آقا سید. تو حیاطِ تازه از راه رسیده، گفتم یه آبی به سر و صورتش بزنه تا من یه چیزی بیارم بخوره. این سجاده رو هم ببر، چون مطمئنم تو نمیاد. اگه میثم بود بگو فرشِ گوشه‌ی حیاط رو پهن کنه تا این بچه نمازش رو بخونه. اگرم نبود خودت زحمتشو بکش مادر. برو عزیزم.

گره‌ی روسری‌ام را قرص و چادرم را با وسواس جلوی آینه درست کردم و رفتم توی حیاط. پشتش به من بود و داشت با گوشه‌ی چفیه‌، خیسی صورتش را می‌گرفت. سرم را به زیر انداختم و گفتم:
_سلام آقا سید

برگشت و سلام‌ کرد. شبیه همان سیدی بود که چند سال می‌شناختمش! آرام و مودب و موقر… شهراد نبود! سید ضیاالدین بود.
طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیزی به جز آرامش و خوشی در زندگی‌اش ندیده. حوله را دراز کردم سمتش. می‌دانستم دست کسی را رد نمی‌کند‌. تشکری کرد و حوله را گرفت.
بغض کرده بودم! شاید او هم یک روز مثل میثم خوشحال بود… از روی موزاییک‌های قدیمی و لق حیاط رد شدم و قالی کوچکی که عزیز گفته بود را وا کردم. نشستم و سجاده را برایش رو به قبله پهن کردم.
میثم کجا رفته بود؟ در حیاط نیمه باز بود. آن وقت‌ها که شهراد بود هم همینطور بود؟! اهل نماز و حلال و حرام؟ حوله را انداخت روی بند رخت و مشغول بستن دکمه‌های سر آستینش شد. بلند شدم و گفتم:

_عزیز گفت احتمالا نمیاین بالا، براتون سجاده پهن کردم

دستی به ریش‌های بلندش کشید و گفت:
_شما چرا؟ دستتون درد نکنه، باعث زحمت شدیم
_خواهش می‌کنم. التماس دعا

دمپایی‌ام را پوشیدم که بروم. صدایم کرد:
_سرمه خانوم؟

صدایم کرد:
_سرمه خانوم؟
ایستادم و منتظر شدم تا حرفش را بزند. گفت:
_به آدرسی که خانوم توانا دادن، سر زدین؟

فکر کردم پس با پریسا در ارتباط نبوده و در مورد آشنایی ما چیزی از او نشنیده.
_بله یکی دوبار با شریفه رفتیم
_نتیجه‌ای هم داشت؟
_راستش وقت نشد باهاشون همکاری کنیم، یعنی سال تحویل و ماجرای خواستگاری میثم و…

میثم از در آمد تو، سید با دیدنش لبخند زد و گفت:
_حلال زادست
میثم زد روی شانه‌ی سید و گفت:
_ما مخلصیم اخوی!
_شما بزرگی شادوماد
_ایشالا شمام کم‌کم دست به کار شو که دیگه نمی‌ذارم بیشتر ازین عزب بمونی. خیالتم راحت باشه که خودمم تو عروسیت خدمت می‌کنم!

سید خندید و جواب داد:
_هنوز حاج خانوم بله رو نداده بهت که داری واسطه‌گری امر خیر می‌کنی و ما رو هم می‌خوای پابند کنی‌ها مرد مومن!
_خلاصه ایندفعه همه رو بسیج می‌کنم برای زن دادنت. پس فردا نگی نگفتی

توی دلم گفتم خدا از دهنت بشنود میثم! فکر کردم شاید درست نباشد بیشتر از این آنجا بمانم. ببخشیدی گفتم و رفتم توی اتاقم. خیلی طول نکشید که سید سجاده و قالی را جمع کرد و رفت. اما ساکش را میثم آورد و گذاشت توی کمد تا احتمالا بعد از مراسم به او برگرداند.

شریفه توی لباس جدیدش و با آرایشِ خیلی کمی که کرده بود عین ماه شده بود. مثل تمام وقت‌هایی که اضطراب داشت، خجالت می‌کشید و کم حرف شده بود. روی صندلی که نشست خودم را به کنارش رساندم و گفتم:
_چقدر ناز شدی شریفه!
_راست می‌گی؟
_به جونِ تو… لباستم عالی شده آفرین
_وای دارم می‌میرم سرمه.
_خدا نکنه! چرا؟ نکنه پشیمون شدی؟
_چرت و پرت می‌گیا! همش یه دلشوره‌ای دارم؛ می‌ترسم موقع گفتن بله یه چیزی بشه و همه چی بهم بخوره

_چرا بد میاری تو کار آخه؟ چندتا صلوات بفرست دلت آروم بگیره. هیچ اتفاقی هم نمی‌افته
_اگه یه وقت زبونم لال آژیر خطر بزنن و وضعیت قرمز بشه چی؟

_نگران نباش عزیزِ من. خودت رو بسپار به خدا. این دلشوره‌ها حتما طبیعیه و همه‌ی دخترا تا دم عید دارن!

سرش را نزدیک‌تر آورد و کنار گوشم گفت:
_حالا نکنه میثم پشیمون بشه؟

پقی زدم زیر خنده. خودش هم خندید… نگاهش کردم و وقتی مطمئن شدم از چشمان قشنگش شیطنت می‌بارد نفس راحتی کشیدم. داشت شوخی می‌کرد!
چند دقیقه‌ای که گذشت عاقد آمد. میثم همراه مردهایی مثل پدر شریفه و آقاجان و بزرگترها توی سالن پذیرایی نشسته بودند و ما توی اتاق عقد بودیم.
باورم نمی‌شد که پارچه‌ی خوشبختیِ شریفه را روی سرش گرفته‌ام، آن‌ هم توی اتاق خودم!
برای هزارمین بار بغضم را برای جای خالی بابا قورت دادم و خداراشکر کردم.
دفعه‌ی دوم بود که عاقد خطبه را می‌خواند و قرار بود شریفه برود گل بچیند که دستی به شانه‌ام خورد. برگشتم و پریسا را دیدم. احوالپرسی آرامی کردیم و خوش‌آمد گفتم.
کاش می‌شد همان لحظه خبر بدهم که برادرش بعد از مدت‌ها آمده و مژدگانی بگیرم!
سومین بار که خطبه خوانده شد، به شریفه یواشکی گفتم:
_زیر لفظیت رو که گرفتی! دیگه ناز نکن و بله رو بده تا مامان بزرگت با این نخ و سوزن زبونِ کل فک و فامیل ما رو نبسته!

خندیدیم و او با بسم‌الله بله را گفت. بله را گفت و رسما شد زنعمو شریفه! بعد از مراسم عقد و آمدن عکاس توی اتاق، از فرصت استفاده کردم و رفتم پهلویِ پریسا. دستم را گرفت و گفت:
_مبارک باشه
_سلامت باشی. خوش اومدی پریسا جون
_ایشالا دفعه‌ی دیگه برای عقد خودت بیام اینجا

با شرم مسیر نگاهم را عوض کردم و گفتم:
_ممنونم.

رضوانه برای گرفتن عکس صدایم زد. بلند شدم که بروم، اما دوباره نشستم و به پریسا گفتم:
_راستی چشمت روشن
_دلت روشن! چی شده؟
_آقا سید اومدن
_چی؟ راست می‌گی؟
_بله. یکی دو ساعت پیش اومدن، با همون لباسای جبهه. اولش فکر کردم تو خبرشون کردی ولی بعد فهمیدم خود میثم براشون پیغام فرستاده
_پس کجاست؟ من ندیدمش

خندیدم و بلند شدم
_احتمالا باید تو قسمت مردونه باشن!
_از دست حواسِ پرت من… برو عکست رو بگیر، ایشالا همیشه خوش خبر باشی!

بعد از مراسم و رفتن بعضی از مهمان‌ها میثم آمد دم در و از من ساک سید را خواست. پریسا را صدا زدم و ساک را دادم به او تا برود و برادرش را هم ببیند.
دستم را گرفت و گفت:
_بیا باهم بریم می‌خوام بهش بگم چقدر رفیق شدیم
_آخه…
_چادرت رو بردار بیا دیگه
بدم‌ نمی‌آمد چهره‌ی سید را ببینم وقتی پریسا را اینجا می‌دید! حجابم را درست کردم و همراه پریسا رفتیم توی حیاط. سید با دیدنش واقعا تعجب کرد و گفت:
_خودتی پریسا؟! تو کجا و خونه‌ی حاج محمدعلی کجا؟
_سلام!
_علیک سلام

_منم مثل شما مهمون بودم. در واقع سرمه خانوم دعوتم کرد و چون بهش قول داده بودم خودم رو رسوندم. محض اطلاعتون خان داداش باید عرض کنم که من و سرمه جان حسابی باهم صمیمی شدیم!

سید طبق معمول با همان وقار و حجب همیشگی لبخندی زد و گفت:

_خیر باشه ان‌شاالله

پریسا گفت:
_حتما خیره!
میثم ساک را گرفت سمت سید ضیا و گفت:
_همشیره، از من به شما نصیحت تا این آقا سید زرنگی نکرده و تو یکی ازین رفت و برگشتا به خط و تهران، شربت شهادت رو سر نکشیده براش یه آستینی بزنید بالا!
_ما که از خدامونه. اتفاقا تصمیم گرفتم از بی‌بی کسب تکلیف کنم و دیگه خودم براش یه کارایی بکنم.

آن‌ها حرف می‌زدند و من به این فکر می‌کردم که میثم حالا که خودش داماد شده به صرافت زن دادن دوستش افتاده وگرنه تابحال صحبتی از این چیزها نبود. آخ که چقدر پریسا راحت از عروس گرفتن برای بی‌بی صحبت می‌کرد. حق هم داشت! او چه خبر از دل بیچاره‌ی من داشت؟ میثم ناغافل برگشت سمتم و گفت:

_راستی سرمه؛ حاج رسولم اومده بود! البته یه سر اومد و تبریک گفت و زود رفت. از رفتارش معلوم بود هنوز دلگیرن

سرم را انداختم پایین و سکوت کردم. یعنی حرفی نداشتم که بزنم! سید پرسید:

_منم متوجه شدم انگار حاجیِ همیشگی نیست. چرا؟ اتفاقی افتاده خدایی نکرده؟

_والا چی بگم؟ چند وقت قبل یکی دوبار به همراه خانواده اومده بودن برای خواستگاری! اما گویا از وقتی که عزیز جواب رد بهشون داده و گفته خیریتی تو این وصلت نیست، انگار حاجی و حاج خانوم یکم ناراحت شدن!

دلم می‌خواست اما نتوانستم عکس العمل آقا سید را ببینم! هرچند که شاید برای او مهم هم نبود. نگاهم به تسبیح توی دستش بود و دانه‌هایی که تند و تند جابجا می‌شدند! پریسا گفت:

_ناراحتی نداره! مگه می‌شه توی رودروایسی دختر شوهر داد؟ من مطمئنم عزیز خانوم انقدر سرد و گرم روزگار رو چشیدن که اگه گفتن نه، یعنی بهترین تصمیم همون بوده! تازه ازدواج به قسمته. به قول مامانم پیشونی منو کجا می‌شونی. ان‌شاالله سرمه جانم نصیبش بخیر باشه‌. خب… دیروقتِ و صاحب‌خونه خسته شده. بریم آقا ضیا؟
_بفرمایید

با آن‌ها خداحافظی کردیم و رفتند، میثم بنده خدا هم مدام بین خانه‌ی ما و پدرزنش در تردد بود اما من دلم یک جای دنج می‌خواست تا بروم و بنشینم و فکر کنم!
به حرف‌هایی که در مورد ازدواجم و جواب ردم زده شده بود. چراغ اتاقم هنوز روشن بود و بساط سفره‌ی عقد جمع نشده بود.
از طرفی خوشحال بودم که سید فهمید هیچ ربطی بین من و سینا وجود ندارد و از طرفی هم بی دلیل ناراحت بودم! شاید چندان هم بی دلیل نبود و رنجشم برمی‌گشت به تصمیم جدید پریسا خانم!
اشک‌هایم را پاک و سرم را به سوی آسمان بلند کردم و توی دلم به خدا گفتم:
“خدایا… الهی قربون بزرگیت برم، من که توی تمام عمر خیری از مادر داشتن ندیدم. پدرمو هم که از دست دادم و تا نفس می‌کشم باید چشم انتظار اومدنش بمونم… خدایا سخته، اینجوری زندگی کردن خیلی سخته. خودت می‌دونی و می‌فهمی توی دلم چی می‌گذره و چه خبره! اگه این سختی‌ها امتحان منِ باشه، چشم! صبوری می‌کنم… مثل خود سید وقتی زینبش رو از دست داد. اونم امتحان بود دیگه مگه نه؟ اما سید سربلند شد! خدایا منم خودم رو به خودت می‌سپرم. هرچی که تو صلاح می‌دونی سر راهم قرار بده. منتظر رسیدن هیچ مصیبتی نیستم ولی بهم صبر بده! افوض امری الی الله…”

پاسخی بگذارید