تو را بهانه میکنم (قسمت سی و یکم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

خواب مامان را دیده بودم. آمده بود دم در مدرسه‌ی قدیمی ما و منتظر من ایستاده بود. وقتی دیدمش بغلش کردم، او چیزی نگفت و فقط دستم را گرفت و یک لقمه نان و پنیر و سبزی گذاشت توی مشتم.
از اینکه برایم لقمه گرفته بود ذوق کردم و دوباره بوسیدمش… بیدار که شدم، حال خوبی داشتم. خیلی وقت بود خوابش را ندیده بودم.
برای عزیز تعریف کردم و تعبیر کرد:
_خیره ایشالا مادر! می‌گن مرده که بیاد تو خوابت، یعنی توی بیداری یه کسی که برات عزیزه بهت سر می‌زنه.

شریفه در عوض من پرسید:
_لقمه‌ای که بهش داده چی؟ یه وقت خدایی نکرده بد نباشه؟
و عزیز گفته بود:
_زبونتُ گاز بگیر دختر! اتفاقا اگه مرده بهت چیزی بده و پیشکش کنه خیلی خوب‌تره تا وقتی که چیزی ازت بگیره! تازه، نون که برکته و سبزی هم سرزندگی و خیر… خواب خوبی دیدی سرمه جان. لابد قراره برات پیشامد خوبی بشه که مادرت اومده و سر زده بهت. براش یه فاتحه بخون حتما.

و من چقدر شاد شده بودم از این همه تعبیر نیک عزیز و حس می‌کردم می‌توانم منتظر آن پیشامد خیر بنشینم!

با شریفه رفته بودیم بازار برای خرید پارچه. میثم تشویقش کرده و گفته بود حالا که استعداد خوبی توی دوخت و دوز دارد چه بهتر که از ذوقش استفاده کند و برای خودش لباس‌های جورواجور بدوزد تا اینطوری سرگرم هم باشد.
دو هفته‌ای از عقدشان گذشته بود و با این پیشنهاد میثم من تقریبا بو برده بودم حالا که سرحال شده و اوضاعش روبه راه‌تر، دوباره هوای جبهه رفتن به سرش زده!
توی کوچه بودیم که شریفه گفت:
_میگم سرمه، حالا که دستم راه افتاده و مامان می‌ذاره پای چرخ خیاطیش بشینم، دلم می‌خواد برای عزیزجون یه قواره پارچه‌ی سنگین و مجلسی بگیرم و یه پیراهن خوشگل بدوزم.

کلید را از توی کیفم کشیدم بیرون و با کنایه و شوخی گفتم:

_به به چه عروس خوش ذوقی! همسایه‌ها یاری کنید شریفه مادرشوهر داری کنه…

رفتم توی حیاط و زدم زیر خنده. چادرش را درآورد و گفت:
_وای مردم از خنده! لوس… مگه بده مادرشوهرم رو دوست دارم؟

_نه والا. فقط برای منم پارچه‌ی چهارخونه بخر که خیلی دوست دارم

_تو الحمدلله نه خواهر شوهرمی نه مادرشوهرم! اوووه… دختر برادر شوهری! فکر کن، خیلی رابطه‌ی دوریه مگه نه؟

_از دست این زبون تو. بدو بریم خریدا رو به عزیز نشون بدیم ببینیم چقدر سرمون کلاه رفته

شریفه گفت:
_کفش کیه سرمه؟ مهمون داریم؟
_نمی‌دونم والا

مهمان‌مان پیرزن ظریفی بود. روسری سفید بلندی داشت که زیر گلویش را سنجاق کرده بود و چادر تیره‌‌ای با نقطه‌های ریز روشن روی سرش بود. صورتش پر بود از مهربانی و چین و چروک‌هایی که چهره‌اش را دلنشین‌تر کرده بود.
عزیز که معرفی‌اش کرد باورم نمی‌شد!
بی‌بی آمده بود… مادربزرگ سید ضیا و همسر حاج ضیاالدین موسوی! نشسته بود کنج پذیرایی و تکیه داده بود به پشتی‌ قرمز مخملِ عزیز و با مِهر به ما نگاه می‌کرد.
عزیز گفت همراه یکی از پسرهایش و پریسا آمده، همان وقتی که ما تازه رسیده بودیم بازار. می‌گفت آمده تهران برای رفتن دکتر و قرار بود یک روز مهمان عزیز باشد.

من توی آشپزخانه و کنار سماور ایستاده بودم که شریفه چنگ زد به بازویم و گفت:

_یه چیزی می‌گم نگو نه!بخدا اومده عروس بپسنده. دکتر چیه؟اینا بهانه‌ست.من خودم از ده فرسخی فرق پیرزن مریض رو با خواستگار تشخیص می‌دم.وقتی بلند شدی بیای چایی بریزی یجوری با عشق نگاهت می‌کرد که دوزاری‌م افتاد چه خبره! آخ آخ…همش زیر سر این پریسای ورپریده‌ست.می‌بینی؟وقتی الکی برای من خواهرشوهر بازی درمیاری،خدا هم یه خواهرشوهر ناتنی می‌ذاره سر راهت.رفته بی‌بی رو از مشهد آورده که برای پسرشون دختر پسند کنه.

نمی‌فهمیدم حرف‌های مسلسل‌وارش درست بود یا غلط؟خیالات بود یا واقعیت؟اما دوست داشتم فکر کنم مثل همیشه حدسش این بار هم خطا نیست.انگشتش را کشید روی کاشی گُل‌گُلی آشپزخانه و گفت:

_این خط این نشون،اگه تا چند روز دیگه آقا سید با یه جعبه شیرینی درست و حسابی نیومد اینجا! ببین کی گفتم. بده به من این چایی‌ها رو ببرم که یخ کرد. حالا تا فردا کلی وقت هست که بی‌بی ببیندت.

چند قدمی رفت و دوباره برگشت و گفت:
_اگر خواستی، سَر اون پارچه مجلسی که قراره برای عزیز بخریم،برای بی‌بی جان هم بخریم که تو هم خودت رو خوب شیرین کنی.

خندید و با چشمکی که زد دور شد.من اما مانده بودم با هزارتا فکر و خیال جدید! چرا پریسا بی خبر چنین کاری کرده بود؟اصلا این کارش حتی اگر با منظور و هدفی مثل خواستگاری هم بوده، فقط یک توطئه‌ی زنانه بود یا نه…سید هم از داستان اطلاع داشته و موافقت کرده بود؟
کاش بعضی وقت‌ها آدم علم غیب داشت و به جواب سوال‌هایی که تا سرحد دیوانگی پیش می‌بردش می‌رسید.

توی اتاقم نشسته بودم و بی‌هدف کتاب‌هایم را باز و بسته می‌کردم. خیلی دلم می‌خواست هرچه زودتر از نیت پنهانی بی‌بی و پریسا باخبر شوم و از این معلق بودن نجات پیدا کنم. انقدر کلافه شده بودم که نتیجه‌اش شد کلنجار رفتن با خودم توی تنهایی.
شریفه بدون این‌ که در بزند ناگهان وارد شد و با هیجان گفت:

_کجایی تو پس؟ یجوری شدی امروز
_نمی‌دونم حالم خوب نیست شریفه
_می‌فهمم، اما یه یاعلی بگو و بلند شو که احضار شدی. بی‌بی جان کارت داره!
متعجب پرسیدم:
_با من؟!
_آره دیگه. مگه تو سرمه نیستی؟

بلند شدم و پرسیدم:
_چی‌کار داره؟ نگفت؟ شاید چیزی می‌خواد…
_والا تو که دو ساعته خودتو حبس کردی اینجا، منم که از بس حوصلم سر رفته بود نشسته بودم تو سالن کنارشون تا اینکه حس کردم حرف‌هاشون داره یکم خصوصی می‌شه
_یعنی چی؟
_خب یعنی دوتا خانم سن و سال دار داشتن از خاطره‌ی دوران جوانی و خواستگاری و رفتن خونه‌ی شوهر و خلاصه این چیزا حرف می‌زدن، هرچند که منم خیلی دلم می‌خواست گوش بدما ولی خجالت کشیدم و رفتم تو اتاق میثم یکم فضولی کردم اما دلم آروم و قرار نداشت که! بعد از یه ساعت با یه ظرف میوه برگشتم توی سالن پذیرایی. حالا بگو چی دیدم

_چی دیدی؟!
_دیدم چشمای عزیز برق می‌زنه از خوشی! اون‌وقت بی‌بی یه ساک کوچیک گذاشت جلوش و به عزیز گفت پس اگه می‌شه سرمه خانوم رو صدا کنید که من کارش دارم. وای سرمه! یاد عزیز افتادم وقتی سر سفره‌ی هفت سین من رو برای میثم خواستگاری کرد. بخدا نگاه بی‌بی همونجوری بود!

دست‌هایم را گرفت و گفت:
_سر عقد دعاتون کردم. هم تو رو هم آقا سیدُ. ببین چه نفسم حقه! بیا… بیا برو ببینیم بی‌بی چیکارت داره. آخ من عاشق این پیرزنم. باید بهش بگیم قدم خیر… البته اگه تو رو عروس کنه! غلط نکنم عزمش رو جزم کرده و الان داره اون طرف حرف‌هاش رو می‌زنه

_چی می‌گی تو بیخودی مثل وروره جادو برای خودت قصه می‌بافی؟!
_سرمه… خودم شنیدم. حرفش تو بودی! تو و آقا سید

دستم را گذاشتم روی قلبم. بی قراری می‌کرد! داشتم به آرزوهایم نزدیک می‌شدم؟! به همین راحتی؟ پر بودم از خجالتِ پیش از موعد… چون هنوز نه به بار بود و نه به دار. شریفه در را باز کرد تا برویم بیرون، اما برگشت تو و گفت:
_عزیز اومد!

مثل کسی که گناهی نابخشودنی کرده می‌ترسیدم. از چیزی که بی‌بی گفته بود و نمی‌دانستم چیست. از عکس العمل احتمالی عزیز و آقاجان و حتی… میثم! روبه‌رویم ایستاد و با دقت نگاهم‌ کرد. صورتم گر گرفته بود و خودم طوری یخ کرده بودم که انگار ساعت‌ها توی برف گیر کرده باشم!
عزیز جدی‌تر از همیشه بود، دستم را گرفت و بالا آورد. مشتش را باز کرد و انگشتری توی دستم گذاشت‌. تک نگین فیروزه‌ای انگشتر انقدر چشم‌نواز بود که همان لحظه دلم‌ را برد. نگاهم هنوز به آبی فیروزه‌ایش بود که صدای عزیز توی گوشم پیچید:
_بی‌بی خانم خواسته اگه جوابت مثبت بود، این انگشتر که یادگاری همسر خدابیامرزشه دستت کنی! تا بشه نشونت

با بهت سرم‌ را بلند کرد… عزیز ادامه داد:
_که بشی عروسشون! عروس خانواده‌ی موسوی… بی‌بی اومده که تو رو برای آقا سید، خواستگاری کنه!

صاعقه اگر می‌زد به جانم، حال بهتری داشتم. دلم می‌خواست از شرم آب شوم… نباید به چشم‌های باهوش عزیز خیره می‌شدم، دست دلم را نباید رو می‌کردم.
_بی‌بی می‌گه جنگ اول به از صلحِ آخره! گفت بهت بگم ده سال از تو بزرگتره سید… یه بارم تا دم عقد رفته و قسمتش نشده! خوب فکراتو بکن و بعد تکلیف این انگشترُ معلوم کن.

گفت و رفت… همه جا فیروزه‌ای شده بود! مشتم را بستم. حرف‌های عزیز کلمه به کلمه توی مغزم رژه می‌رفت.
“که بشی عروسشون… اومده خواستگاری کنه… برای آقا سید!… تکلیف این انگشترُ معلوم کن”

شریفه جیغ خفیفی کشید و محکم بغلم کرد و گفت:
_وااای… دیدی گفتم؟ بلاخره آقا سید دست به کار شد و پا پیش گذاشت. وای چقد خوشحالم سرمه! بخت توام وا شد

چشم غره‌ای رفتم و گفتم:
_توام منتظریا

ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد ایستاد و گفت:
_صبر کن ببینم! عزیز یه چیز عجیبی گفت، نه؟
_چی؟
_که سید یه بار تا دم عقد رفته و جنگ اول و این چیزا!

نشستم لبه‌ی پنجره و با سر انگشت، نگین انگشتر را لمس کردم. یادم نبود که شریفه از قضیه‌ی زینب اطلاع ندارد و آن روزها که من با خبر شدم او درگیر شوهر کردن بود! شانه بالا انداختم و گفتم:
_چه اهمیتی داره؟
_اِاِاِ! یعنی تو می‌دونستی؟
_فکر کن که آره…
_چه آب زیر کاهی تو هستی دختر. چطور به من نگفتی؟ اصلا از کجا فهمیدی؟

_پریسا برام تعریف کرد. ماجرا مربوط به قبل از انقلابه

_خب خب؟ عقد بهم خورده؟ دختره جواب رد داده یا سید زیر همه چی؟ البته بهش نمی‌خوره همچین آدمی باشه

_نیست… نامزدش، زینب، انقلابی بوده! هم دانشگاهی بودن. چند روز مونده به عقدشون ساواک شناساییش می‌کنه و بعد هم توی یکی از شلوغی‌های دم دانشگاه شهید می‌شه!

_الهی بمیرم… یعنی سید تمام این سال‌ها داغ‌دار بوده؟!
_تقریبا
_برات مهم نیست سرمه؟

نگاهش کردم و به سوالش کمی فکر کردم. واقعا حالا مهم نبود؟ حالا که موضوع داشت دو طرفه می‌شد و جدی! گفتم:

_نمی‌دونم… اون دختر چند ساله که شهید شده ولی خب، شاید اگه با آقا سید صحبت کنم به اطمینان خاطر برسم

_آره! نباید بی‌گدار به آب بزنی. اگه قسمت هم باشید مطمئن باش حتی یادت می‌ره که گذشته‌ی طرف چی بوده. وای خدا! این میثم کی از مسجد برمی‌گرده که من این‌همه خبر دسته اول رو بهش بگم پس؟

با این حرف شریفه دلشوره افتاد به دلم! اگر میثم ناراحت می‌شد چه؟ دستم را گذاشتم روی چهارچوب پنجره و گفتم:

_شریفه، اگه میثم به دلش بد بیاد چی؟ آخه اونا باهم رفیقن…

_چه ربطی داره؟ مگه خدایی نکرده و زبونم لال آقا سید چشم ناپاک داره؟ همین الانم مادربزرگ و خواهرش اقدام کردن و هولش دادن توی گود. وگرنه آقای موسوی انقدر درگیر جنگ و جبهه‌ست که بیچاره حتی توی مراسم عقد ما هم وقت نکرد یه دست لباس معمولی بپوشه و بیاد. خیالت راحت تو اصلا به این چیزا فکر نکن. من خودم با میثم صحبت می‌کنم.

نفسم را با فوت بیرون فرستادم و واقعا خیالم تا حدودی راحت شد! چه خوب بود که شریفه بود! با خنده گفتم:
_دستت درد نکنه زنعمو شریفه
_برو خودتو مسخره کن! حالا این انگشترو می‌خوای چیکار کنی؟ دستت کن دیگه، بذار ببینم بهت میاد؟ ایشالا که مبارکت باشه…

بسم الله گفتم و انگشتر را دستم کردم. حس خوبی بود! یعنی بی‌بی هم با همین انگشتر دل در گروی مهر حاج ضیاالدین داده بوده؟
زنجیر گردنبندم را جلو کشیدم و رکاب انگشتر بابا را نگاه کردم. یاد حرفی افتادم که سید وقتی جنوب بودیم و توی ماشین، می‌خواست بگوید اما در آخرین لحظات کلامش را قورت داد و نگفت… هر چه بود به من و بابا و این انگشتر دُر نجف ربط داشت… نمی‌دانستم باید از خوشحالی بخندم یا گریه کنم!
تا موقع شام از خجالت حتی پایم را بیرون اتاق بگذارم. فکر می‌کردم شنیدن این قضیه برای آقاجان و میثم و حتی عزیز غافلگیرانه بود! سر شام هم با این‌که عزیز یکی دوباری صدایم زد اما نتوانستم بروم سر سفره و همانجا که بودم سنگر گرفتم.
کم‌کم داشت باورم می‌شد آن اتفاق خیری که با دیدن خواب مادر به انتظارش نشسته بودم، در شرف وقوع بود! حتما او اولین کسی بوده که می‌خواسته عروس شدنم را تبریک بگوید.
چشمم را بستم و به همه‌ی آرزوهای خوبم فکر کردم.

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

دیدگاهتان را بنویسید