تو را بهانه میکنم (قسمت سی و دوم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

تا قبل از اینکه بی‌بی برگردد مشهد مراسم خواستگاری انجام شد فقط با یک تفاوت ویژه که نسبت به بقیه‌ی خواستگاری‌ها داشت؛ آن هم اینکه داماد نبود!
در واقع سید نتوانسته بود خودش را برساند و آقاجان هم اجازه داده بود تا مراسم در جمع بزرگ‌ترها برگزار شود و قرار بر این شد که هر وقت سید به تهران آمد، خودش بیاید و به قول معروف سنگ‌ها را وا بکند.
شاید بقیه تصور می‌کردند من از این شرایط دل‌گیرم اما واقعیت چیز دیگری بود، چون شخصا همین خاص بودن را بیشتر دوست داشتم!
این‌که سید انقدر مرد بود که در شب خواستگاری‌اش توی جبهه داشت می‌جنگید برای من شیرین بود.
یاد آقا سینا افتاده بودم و حس بدی که آن شب داشتم. هرچه مقایسه می‌کردم می‌فهمیدم چقدر حالم با آن وقت فرق داشت. این‌بار با ذوق و با کمک شریفه آماده شده بودم.
حتی عزیز هم خوشحال بود! همچنان خودم را از نگاه میثم و آقاجان دور نگه می‌داشتم.
شب گذشته، قبل از خواب که عزیز آمده بود تا جوابم را بگیرد و به بی‌بی خبر بدهد، انگشتر را به خودش دادم و گفتم:

_عزیز، هرچی که خودتون صلاح می‌دونید جواب منم همونه. این انگشتر هم باشه پیش خودتون که تکلیفش رو شما معلوم کنید. تا شما هستین من کی باشم که تصمیمی بگیرم!

عزیز پیشانی‌ام را بوسید و برایم آرزوی خوشبختی کرد. انگشتر را گوشه‌ی روسری‌اش گره زد و رفت بیرون. شریفه به طعنه گفته بود:

_عجب سیاست‌مداری هستی تو سرمه! فکر کنم بهترین کارو کردی. من اگه بودم اصلا عقلم نمی‌رسید. وقتی میثم ازم خواستگاری کرد و مامانم پرسید که شریفه جوابت چیه، یجوری گفتم با اجازه‌ی شما بله، که همشون غش غش خندیدن! مامان گفت یعنی انقدر جوابت مثبته که از الان بله‌ی سر عقدم دادی؟! بعدا دیدن از روی سادگی بوده نه چیز دیگه‌ای…

شریفه نمی‌دانست که من اصلا سیاست‌مدار نبودم و واقعا اگر عزیز یا آقاجان مخالفت می‌کردند با تمام میل و رغبتی که به این وصلت داشتم اما در نهایت نه می‌گفتم! وزنه‌ی منطقی و دختر مطیع بودنم سنگین‌تر از وزنه‌ی عاشقی بود هنوز!

از پشت پرده آمدنشان را دیدم. پریسا و یکی از عموهای سید و بی‌بی آمده بودند. با چشمکی که همان اول کار پریسا از توی حیاط برایم زد مطمئن شده بودم که خودش آستین بالا زده و نیت کرده تا سید را داماد کند!
وقتی با سینی چای وارد پذیرایی شدم و آقا موسی را دیدم ناگهان دلم هری ریخت. توقع نداشتم او هم آمده باشد!
دست و دلم باهم لرزید… هرچند که با میثم گرم گرفته و حسابی مجلس را گرم کرده بود اما مگر می‌شد برادری در مراسم خواستگاری شرکت کند که تمام لحظاتش او را به یاد خواهر فوت شده اش می‌انداخت؟!
کنار پریسا نشستم و به گل‌های قالی خیره شدم. دم گوشم پچ‌پچ کرد:
_خوبی عروس خانوم؟ یهو یجوری شدی!

نگاهی گذرا به جمع کردم، انگار حالا که جای داماد خالی بود کسی هم آن‌چنان حواسش به من نبود! عروسِ بی داماد! به پریسا گفتم:

_راستش با دیدن آقا موسی یاد خواهرش زینب افتادم

_عزیزم… موسی خودش دوست داشت بیاد. ناراحت شدی که اومده؟
_اصلا! این چه حرفیه…

_سرمه جان مطمئن باش زینب هم اینجوری خوشحال‌تره. خود موسی توی راه بهم گفت که گناه داره ضیا! باید زودتر از اینا براش یه فکری می‌کردیم. حتی مادرشوهرمم سلام رسوند و تبریک گفت. راستی… ضیاالدین هم نامه فرستاده و عذرخواهی کرده و گفته نمی‌تونه بیاد.

دلم را زدم به دریا و پرسیدم:
_یعنی آقا سید… در جریان خواستگاری هستن؟

خندید. از توی کیفش کاغذ تا خورده‌ای بیرون کشید و آرام زیر پتوی ملحفه شده‌ای که کنار پشتی‌ها و برای مهمان‌ها پهن کرده بودیم گذاشت. با تعجب نگاهش کردم که گفت:

_نترس. مگه نمی‌بینی شوهر من انقدر شلوغ کرده که هیشکی به ما نگاه نمی‌کنه! نامه‌ی سیدِ، بلاخره توام حق داری! چند خطی نوشته و خواسته تا به تو بگم ولی من می‌ذارم تا خودت بخونی. اگه بدونی تو چه اوضاعی هم نوشته… در حال برنامه ریزی برای عملیات جدید! خلاصه ما که رفتیم بردار و حرف‌هاش رو بخون.

از این‌همه با شعور بودنشان خوشم آمد! بی‌تاب خواندن آن چند سطری بودم که پریسا می‌گفت خطاب به من نوشته، آن هم چند شب قبل از عملیات!

در اوج التهابِ من حرف‌ها زده و قرارها گذاشته شد. مهمان‌ها که عزم رفتن کردند بی‌بی دستم را گرفت و با ته لهجه‌ی شیرین مشهدی‌ گفت:

_ببخش دختر قشنگم که نه داماد بود و نه پدر و مادر داماد! اما منِ پیرزنم و این گیس سفیدم، اصلا خودم اومدم تا خیال خودت و عزیز و آقاجونت رو راحت کنم! آقاسید ضیاالدین رو مثل جونم دوست دارم، اگه فکراتو کردی و خواستی به امید خدا بهش بله بدی با دل قُرص این کارو بکن. شک نکن که خوشبختت می‌کنه به حق امام رضا ان‌شاالله… الهی که نصیب و قسمت هم باشید.

وقتی بغلم کرد و بوسیدم تمام شامه‌ام پر شد از بوی عطر حرم امام رضا و حالم خوب‌تر شد! صبر کردم تا آقاجان و بقیه که برای بدرقه‌ی مهمان‌ها رفتند توی حیاط، نامه را برداشتم و رفتم توی اتاق. در رابستم و همانجا تکیه دادم. از لبه‌ی پاره‌ شده‌ی کاغذ معلوم بود که سید هول بوده!
همانطور که نامه را با دقت باز می‌کردم گوش تیز کرده بودم تا اگر صدایم زدند خودم را سریع برسانم.
چه دست‌خط آشنایی!

“بسم‌ الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم.
پریسا جان سلام. امیدوارم حال شما و بی‌بی و خانم باخترانی و همینطور بقیه خوب باشد. من هم به لطف خدا و مدد آقا امام زمان، خوب و سرحالم. امشب بعد از دعای کمیل همگی را دعا کردم. حالا که این نامه را می‌نویسم بچه‌ها در سنگر فرماندهی جمع می‌شوند تا در مورد نقشه‌ی عملیات جلسه‌ای داشته باشیم، فرصت کم است و من معذور! پس به همین چند کلمه اکتفا می‌کنم.
شاید اگر اصرار و حرف‌های تو بعد از مراسم عقد میثم نبود من به این زودی‌ها و دوباره به فکر ازدواج نمی‌افتادم! اما پریسا جان… تو آن شب تلنگری به من زدی که چشم‌هایم باز شد‌. از طرفی خودم هم از این عذب بودن در محضر خدا و اهل بیت خجالت می‌کشم و احساس می‌کنم هر چه برای نزدیک شدن به آن‌ها تلاش کنم باز هم بی فایده است، چرا که شاید در این سن و سال هنوز نتوانسته‌ام زندگی مشترک تشکیل دهم و نیم دینم را کامل کنم.
راستش را بخواهی این چند روزه خوب فکرهایم را کرده‌ام. حتی با زینب هم به توافق رسیدم! از طرف من به بی‌بی بگو اگر به زحمت نمی‌افتد مادری را در حقم تمام کند و خودش اقدام کند، چرا که مطمئنم عزیز خانم تا یک بزرگتر برای این وصلت اقدام نکند، جواب مثبتی نمی‌دهد.
پریسا جان به خانواده‌ی حاج محمدعلی سلام من را برسان و از این‌که نمی‌توانم در مراسم شرکت کنم عذرخواهی کن. از روزی که متوجه شدم همه چیز را در مورد خانواده و گذشته‌‌‌ام به سرمه گفتی و او حتی در جریان نامزدی من و زینب هم هست، خیالم کمی راحت شده.
هیچ بار کجی به منزل نمی‌رسد! گفتن این حرف‌ها برای خودم سخت بود و خدا به تو خیر دهد که کار برادرت را راحت‌تر کردی.
از قول من به سرمه خانم بگو که خوبِ خوب به شرایط گذشته و حال و آینده‌ی من فکر بکند و بعد تصمیم بگیرد، همه چیز بستگی به نظر او دارد و برای من هرچه باشد قابل احترام هست. هرچند که با تمام وجود دوست دارم منتهی به خیر باشد! صحبت زیاد هست و وقت کم. اگر نظر اولیه مثبت بود ان‌شاالله، به من خبری بده تا خودم را برسانم.
پریسا جان، هرچند تو خواهر خونی و تنی من نیستی اما خواهری را در حق برادرت تمام کردی و امروز دل یک رزمنده را شاد کردی.
قرار بود کوتاه بنویسم اما سر و صدای رفقا هم دیگر بلند شده. من باید بروم
مراقب خودتان باشید. یاعلی”

برای لحظه‌ای چشمم را بستم و سید را در شرایطی که نامه می‌نوشته تجسم کردم. مطمئن بودم سید کوهی از حرف‌های ناگفته دارد که روزی باید همه را می‌شنیدم، ولی همین چند سطر هم آبی بود روی آتش دلم.
دوباره به خطوط پررنگ و کم‌رنگ نگاه کردم و جمله‌هایی که دوست‌تر داشتم را بارها خواندم. “هرچند که با تمام وجود دوست دارم منتهی به خیر باشد!” پس او هم رضایت قلبی داشت و اصلا خودش پیشنهاد داده بود که بی‌بی به خواستگاری بیاید!
چقدر شاد بودم… چه حس خوبی داشت این معلوم شدن تکلیف! راستی، معلوم بود که شرایط حال و آینده‌اش را درک می‌کردم. او یک رزمنده‌ی تمام قد بود و دوست داشت تا آخرین لحظه‌ی جنگ بجنگد. مثل میثم… هرچند که از این به بعد دلواپس تک تک لحظاتِ نبودنش بودم اما، من دلم برای همین مرد بودن و مردانه جنگیدنش تپیده بود.
اگرنه سیناهای زیادی در این شهر بود…

یک ماه از مراسم خواستگاری گذشته و هنوز هیچ خبری از سید نبود! میثم دو هفته‌ی قبل بلاخره کار خودش را کرده و برگشته بود خط. قبل از رفتنش هم غیر مستقیم به من گفته بود که اگر سید تا یکی دو ماه دیگر هم نتواند بیاید تهران، خیلی عجیب و غریب نیست. یعنی میثم هم فهمیده بود من چشم انتظار آمدن سید هستم؟! حال همه خوب بود اما من مدام نگران بودم و هر زنگی که زده می‌شد فکر می‌کردم سید آمده! عجله نداشتم اما دلم می‌خواست زودتر تکلیفمان معلوم بشود تا خاطرم جمع شود!

آن روز نشسته بودم کنار حوض و سبزی‌هایی که با عزیز و شریفه پاک کرده بودیم را می‌شستم. سه تا سبد بزدگ بود! شریفه رفته بود تا به مادرش سر بزند و عزیز و آقاجان داشتند برنامه‌ی مورد علاقه‌شان را می‌دیدند.
خودم عزیز را مجبور کرده بودم تا خستگی در کند.
داشتم زیر لب شعری را زمزمه می‌کردم که ناگهان با بلند شدن صدای آژیر قرمز هول افتاد به تنم. می‌خواستم بروم سمت زیرزمین که یاد عزیز و آقاجان افتادم. دقیقا توی همان شرایط هم کسی در را زد!
مانده بودم سر دو راهی… نگاهی به آسمان کردم. دم غروب بود و هوا تاریک و روشن.
با یک دست چادرم را از روی بند رخت کشیدم، صدای یا ابوالفضل گفتن عزیز داشت نزدیک می‌شد! سبد حصیری که پر بود از سبزی‌ هنوز توی دستم بود و نمی‌دانستم چکار کنم؟ چادر را با بدبختی روی سرم انداختم. نیمی از لباس‌هایم خیس شده بود!
دوباره در زدند. عزیز رسیده بود توی حیاط… با دیدنم گفت:
_چیکار می‌کنی دختر؟ بدو بیا تو زیرزمین… وایسادی یه لنگه پا اونجا که چی بشه؟
_آخه…

آقاجان هم آمده بود. دوباره در زدند. شاید همه‌ی این اتفاقات یک دقیقه هم طول نکشید اما من کاملا گیج شده بودم! آقاجان می‌خواست سمت در برود که بلاخره پیش‌دستی کردم و گفتم:

_شما برید پایین آقاجون، من باز می‌کنم لابد شریفه‌ست

عزیز که از پله‌ها پایین می‌رفت گفت:
_بدو تا سکته نکرده اون بچه پشت در! خدا لعنت کنه صدامُ که چه روزی به روز این مردم آورد. باز کن درو سرمه… بیاین پایین تا یه بلایی سرمون نیومده…

دویدم و در را باز کردم. خیالات نبود که… خودش بود! سید بود… ولی نه شبیه همیشه. این‌بار با جعبه‌‌ای شیرینی آمده بود. عزیز صدایم می‌کرد… صدای آژیر قرمز و همسایه‌هایی که هول کرده بودند برای پناه گرفتن توی سرم می‌چرخید. برق‌های خانه‌ها یکی بعد از دیگری خاموش می‌شد. وزن سبد بیشتر شده بود و نزدیک بود بیفتد که سید گوشه‌اش را گرفت و گفت:
_مگه نمی‌بینید وضعیت خطره… بروید توی زیرزمین

سبد سبزی و شیرینی را گذاشت روی زمین. از ترس عزیزو خجالتِ سیدی که بعد از مدت‌ها با تیپ جدید و لباسی به غیر از رزم آمده بود تمام راه تا زیر زمین را دویدم…
عزیز دست یخم را گرفت و گفت:
_جون به لبم کردی دختر. پس شریفه کو؟

هنوز نفس نفس می‌زدم. آقاجان گفت:
_حرف بزن بابا
همه جا تاریک بود اما سرم را به زیر انداختم و گفتم:

_آقا… سید… بود…
_چی؟ مطمئنی؟ حاج آقا برو صداش کن بیاد اینجا. سید خجالتیه تا دعوتش نکنی نمیاد اینجا!
_چشم‌ حاج خانم

نشستم روی کمد چوبی قدیمی و دستم را گذاشتم روی قلبم‌. چه خوش موقع هم آمده بود سید! حال و اوضاع دل من هم با ناغافل آمدنش ریخته بود بهم!
چند لحظه‌ی بعد با یاالله گفتن و به همراه آقاجان وارد زیرزمین شد و شروع به احوالپرسی کرد.

_شرمنده خیلی بد موقع رسیدم. نمی‌خواستم در بزنم
_دشمنت شرمنده باشه مادر! این چه حرفیه؟ اینجا خونه‌ی خودته
_زنده باشید. سایه‌ی شما و حاج آقا بلند باشه ان‌شاالله
_خوش اومدی. چند دقیقه این انباری رو تحمل کن تا به لطف خدا وضعیت سفید بشه و بریم بالا
آقاجان گفت:
_فقط خدا کنه که بخیر بگذره!
_الهی آمین

می‌دانستم توی این تاریکی و اوضاع بهم ریخته کسی حواسش به من نیست اما باز هم از خجالت رو به مردن بودم!
کاش از قبل اطلاع داده بود یا می‌دانستم که می‌آید. یادم‌ نبود چه لباسی تنم هست. به آستین‌هایی که بخاطر شستشو خیس شده بود نگاه کردم.
گره‌ی روسری‌ام را محکم‌تر و چادرم را درست کردم. دلم نمی‌خواست نامرتب باشم!
زیرچشمی نگاهش کردم. نور کمی که از درز پنجره می‌تابید درست روی نیم‌رخ صورتش افتاده بود.
نه! این بار با همیشه فرق داشت… سید طور دیگری بود. توی همین چند دقیقه حتی یک ثانیه هم لبخند از چهره‌اش دور نشده بود. انگار او هم شرم داشت که سرش را پایین انداخته و با احتیاط جواب سوالات عزیز را می داد.
بوی نفت توی فضای کوچک زیرزمین پیچیده بود و کم‌کم کار چشمانم داشت به سوختن می‌رسید. دوست داشتم زودتر بروم توی آشپزخانه… یا نه… اتاق یخچالی!
اینجا همه بودند و نمی‌توانستم با خودم خلوت کنم.

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

دیدگاهتان را بنویسید