تو را بهانه میکنم (قسمت سی و سوم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

آب‌ها که از آسیاب افتاد، کمی صبر کردم تا همه بروند و بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه خودم را به سرعت رساندم به اتاقم. مستقیم رفتم جلوی آینه و صورتم را از نظر گذراندم. فقط کمی رنگم‌ پریده بود. در کمدم را باز کردم و روسری طرح‌داری بیرون کشیدم. زمینه‌ی ارغوانی رنگش شاید کمی رنگ پریدگی‌ام را جبران می‌کرد!
لباسم را عوض کردم و چادر دیگری هم برداشتم. حالا همه چیز بهتر شده بود‌. ساده اما مرتب.
نمی‌دانستم باید چکار کنم؟ باید خودم می‌رفتم توی اتاق پذیرایی… یا نه، صبر می‌کردم که عزیز صدایم بزند؟ چای می‌ریختم و می‌بردم یا نه… اصلا نیازی به رفتن من نبود؟! شاید فقط باید بزرگ‌ترها خلوت می‌کردند. کلافه شدم از این کشمکش درونی…

این هم از سختی‌های خواستگاری تک نفره بود! اگر سید آن شب توی جمع حضور داشت حتما هم خودش راحت‌تر بود و هم من. ترجیح دادم همانجا توی اتاقم منتظر بمانم تا اگر مصلحت دیدند و صدایم زدند خودم را نشان بدهم.
کتاب قرآن کوچکم را برداشتم و برای آرام شدن دلم شروع کردم به خواندن سوره‌های کوتاه.
عجیب بود اما حتی نرفتم تا یواشکی به صحبت‌هایی که بین‌شان ردوبدل می‌شد گوش بدهم!
خبرچین مخصوصم، شریفه هم که نبود! ولی ایرادی هم نداشت… به قول میثم، بی‌خبری خوش خبری.
داشتم سوره‌ی والعصر را می‌خواندم که در اتاق باز شدو صدای عزیز به گوشم خورد:

_التماس دعا… قطعش نکن مادر! اومدم بگم آقا سید حرف‌هاش رو زد. منو آقاجونت راضی هستیم به رضای خدا، توام قرآنت که تموم شد برو توی حیاط و سنگاتون رو وا بکنید. صحبت یه عمر زندگیه. همونقدر که قراره به ندای دلت گوش کنی به عقلتم رخصت بده برای انتخاب! الهی که عاقبت جفتتون خیر باشه…

عزیز رفت. قرآن را بستم و بوسیدم، از پشت پرده نگاهش کردم. نشسته بود لبه‌ی تخت چوبی و دانه‌های تسبیحش را پس و پیش می‌کرد. حالا که عزیز اجازه داده و او منتظر بود پس باید می‌رفتم!
رفتم توی حیاط… دست عرق کرده‌ام را کشیدم به دامنم و سلام کردم. به احترامم ایستاد و سر به زیر و آرام جواب سلامم را داد و تعارف کرد تا بنشینم. آن گوشه‌ی تخت نشستم و چشم دوختم به موزاییک‌ها. بسم‌اللهی گفت و شروع کرد به حرف زدن:

_سلامتین ان‌شاالله؟
_الحمدلله
_الهی شکر. با اجازتون میرم سر اصل مطلب. عرضم به خدمتتون که، صحبت‌های اولیه رو به عزیز و آقاجون گفتم. اون‌ها بزرگی کردن و ریش و قیچی رو سپردن به خودمون. منتها منم می‌خوام جسارت کنم و همه چیز رو به شما واگذار کنم! یعنی رضایت قلبی شما شرط اوله. راستش سرمه خانم یه سری چیزا بود که‌ به پریسا سپردم بهتون بگه… من ده یازده سالی از شما بزرگترم. خب… حتما خودتون در جریان هستید که سال‌ها پیش هم قرار ازدواج با دختری گذاشته بودم که شهید شد. خدایی ناکرده نمی‌خوام زبونم به دروغ وا بشه… من ایشون رو فراموش نکردم! اما قرار نیست یاد و خاطره‌ی زینب در زندگی آینده‌ام تاثیری داشته باشه.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_غرض اینکه فکرتون رو درگیر این قضیه‌ نکنید. به قولی، فکر کردن به گذشته مثل دویدن دنبال باده! بیهوده‌ست. این یه مورد… اما نکته‌ی دیگه که می‌خواستم بگم این بود، من تا نفس می‌کشم و این جنگ ادامه داره نمی‌تونم عقب نشینی کنم و یا به فکر زندگی شخصی خودم باشم فقط. یادتون که هست، چند روزی که جنوب بودین رو میگم. نمی‌شه این صحنه‌ها رو دید و مردونگی رو پشت گوش انداخت! من اگر هیچ کاری هم از دستم برنیاد اما حتی در حدی که یه شربت خنک بدم به رزمنده‌ها خوشحال‌ترم تا اینکه توی تهران و زیر پنکه سقفی بخوابم و دودوتا چهارتا بکنم تا ببینم اگه چجوری چرتکه بندازم می‌تونم مال روی مال جمع کنم! سرتون رو درد نیارم، همسر یه پاسدار و رزمنده شدن شاید خیلی سخت‌تر از تصور شما باشه… هرچند! الحمدلله از این فضا دور نیستین، هم حاج محمدعلی و هم میثم بودن و دیدین…

به حرف‌هایش گوش می‌کردم اما من واقعا هزار بار به این شرایطی که امروز توضیح می‌داد فکر کرده بودم. جدید نبودند و من هم با هیچ‌کدام مشکلی نداشتم! در واقع همه را از قبل پذیرفته بودم. چیزهایی هم در رابطه با خانواده‌اش گفت و بعد تاکید کرد که هرچقدر فرصت بخواهم حق من است و او صبر می‌کند! سکوت کرد و فهمیدم حرفش تمام شده. آب دهانم را قورت دادم‌ و گفتم:
_من با شرایط شما موافقم… اما…
_اما چی؟
_شرط دارم…

لبخند کوچکی زد و گفت:
_خیر باشه ان‌شاالله… چه شرطی؟

_آقا سید، من تا آخرین لحظه‌ی عمرم، تا وقتی که نفس می‌کشم چشمم به این در می‌مونه تا بلکه یه روزی بابا محمدعلی در رو باز کنه و بیاد تو…
_اما آخه…
_بله! یادمه که شما خودتون خبر آورده بودین بابا دوتا تیر خورده و مجروح شده… ولی صبور بودن در مقابل از دست دادن یکی از عزیزانت خیلی سخته. شما خوب می‌فهمین من چی می‌گم.
_بله. درسته
_آقا سید، شما گفتین که مادر و پدرتون نیستن که بیان توی مراسم عقد و عروسی. خب… منم مادر و پدری ندارم!
بگذریم… اصلا شاید مقدمه چینی نکنم بهتر باشه. یه سوال ازتون دارم، در مورد باباست و شرطم هم اینه که جوابتون به این سوال، عین واقعیت باشه، چون برام خیلی اهمیت داره.

گیج شده بود انگار، بدتر از خودم! دستی به محاسنش کشید و گفت:
_به روی چشم ولی مگه تابحال از بنده چیزی بجز واقعیت شنیدین؟

_هیچ‌وقت! منظورم این نبود که زبونم لال شما خلاف واقعیت می‌گین؛ راستش رو بگم فقط دوست دارم به جواب سوالم برسم.
_من در خدمتم

دستانم را درهم گره زدم. حتی نمی‌دانستم پرسیدن این سوال عاقلانه هست یا نه؟! گفتم:

_یادمه گفته بودین بابا شب قبل از عملیات حرف‌هایی بهتون زده. آقا سید… نکنه بابا… یعنی… نکنه چون بابا سفارش کرده مواظب ما باشید شما به رسم امانت‌داری یا چیزی شبیه به این؛ اومدین خواستگاری؟! فکر کنم وقتی که جنوب بودیم و توی مخابرات اون اتفاق برای من افتاد، شما چیزی رو می‌خواستین بگین که انگاری بنا به مصلحت سکوت کردین…

دست راستش را بلند کرد، ادامه ندادم! بعد از یکی دو دقیقه صلواتی فرستاد و گفت:

_اجازه بدین رک بگم تا خیالتون راحت بشه. بله، چیزهایی هست که گفتنی نیست، یا لااقل الان زمان درستی نیست که بگم. ولی اگر لطف خدا شامل حال ما شد و قسمت هم بودیم از دقیقه‌ای که بله‌ی شما رو بشنوم تا روزی که جون دارم حتما رسم امانت‌داری رو به جا میارم. هرچی نباشه شما دختر رفیق گرمابه و گلستان من هستین. دوست دارم هرجایی که هست خوشحال باشه… اما خاطرتون جمع باشه سرمه خانم، هیچ چیزی به غیر از عقل و دلم من رو امروز اینجا نکشونده! هیچ چیزی.

با دستمال عرق روی پیشانی‌اش را گرفت. پر شدم از آرامش و نفس راحتی کشیدم. نگاهم قفل شد به انگشتر سید و بعد دستم از زیر روسری قلاب شد به دور رکاب انگشتر بابا. جوابم را گرفته بودم و مِن بعد از این همه چیز دنیا حتما قشنگ‌تر می‌شد!

از آن شب به بعد واقعا دنیا در نظرم زیباتر شده بود. باورم نمی‌شد اما نذر و نیازها کار خودش را کرده بود و به همین زودی‌ها قرار بود آرزویم محقق شود.
جواب مثبتم را شریفه به گوش عزیز و عزیز هم به پریسا گفته و او برای بی‌بی پیغام فرستاده بود!
تا مجلس بله‌بران فقط سه روز طول کشید! آقاجان و عزیز اینطور خواسته و گفته بودند حالا که هر دو طرف راضی هستند برای این‌که امر خیر به تاخیر نیفتد و سید هم مدام در رفت و آمد بین جنوب و تهران نباشد مراسمی خودمانی بگیریم تا بعدا روز و تاریخ مبارکی را برای عقد مشخص کنند، برای میثم هم نامه‌ای فرستاده و شرح ماجرا را داده بودیم هرچند که من شخصا دلم می‌خواست میثم حضور داشته باشد!
دست خودم نبود ولی تمام این چند روز را روی ابرها سیر می‌کردم. برخلاف گفته‌های شریفه تا آخرین لحظه هم اصلا برای انتخابی که کرده بودم نگران نبودم! به قول بی‌بی دلم قرص بود به گره‌ی قلبی محکمی که از راه دور به پنجره فولاد امام رضا زده بودم و مهم‌ترین حاجتم را داده بود!

وقت تنگ بود و برخلاف اصرارهای شریفه چون فرصتی برای دوخت و دوز باقی نمانده بود، عزیز گفته بود بهتر است که لباس مناسبی تهیه کنیم.
این شد که همراه پریسا و آقا سید و شریفه رفتیم بازار برای خرید قبل از عقد!
نمی‌دانم چرا اما در تمام لحظه‌های خرید یک حس مبهم شبیه دلواپسی ته دلم چنگ می‌زد. شریفه می‌گفت تاثیرات ذوق و شوق زیاد است و خیلی نباید توجه کنم.
اولین چیزی که به پیشنهاد آقا سید تهیه کردیم یک جلد قرآن مجید بود. همین کارش موجب شد تا یک دنیا آرامش بگیرم! یکی از بهترین روزهای عمرم همان روز بود، هرچند که سید ضیاالدین فقط حکم همراه را داشت و همه چیز را به قول خودش، دو دستی به ما خانم‌ها واگذار کرده بود تا خودمان بپسندیم و بخریم.
نتیجه‌ی خرید هم شد یک پیراهن لیمویی برای من، که لبه‌های آستین و دورتا دور یقه‌اش تور دوزی بود و چند گلدوزی ریز صورتی رنگ و کوچک هم سمت راست پیراهن خودنمایی می‌کرد.
یک روسری بلند سفید و البته با اصرارهای پریسا یک حلقه‌ی ظریف هم برای من برداشتیم. جالب بود که من و سید در این موارد باهم هیچ صحبتی نکرده بودیم اما انگار ناگفته هم عقیده بودیم و تمایلی به خرید آن چنانی و خرج‌های بیهوده نداشتیم! بهتر بود که همه چیز ساده برگزار شود.
با چشم برهم زدنی روز بله بران هم فرا رسید. با کمک شریفه و مادرش هم خانه و هم وسایل پذیرایی را آماده کرده بودیم. دقیقا مثل مراسم نامزدی میثم می‌خواستیم مجلسی کوچک و خودمانی داشته باشیم.
لباس‌هایم را پوشیده و توی اتاق آماده بودم. جلوی آینه ایستادم و چهره‌ی شادم را از نظر گذراندم، پشت چشم‌هایم غم داشت… بغض کرده بودم! رفتم سمت کمد و درش را باز کردم. از پشت لباس‌های تا شده، ساک جبهه‌ی بابا را برداشتم.
همانی که سید برایمان آورده بود. با دست لرزان زیپ ساک را باز کردم، پیراهن بابا را برداشتم و با تمام وجود بو کشیدم. هنوز هم عطر تنش را حس می‌کردم…
_باباجون… باباجونم… چقدر امشب جات خالیه

بغضم ترکید و زدم زیر گریه. کاش حداقل خوابش را می‌دیدم! یعنی حالا کجا بود؟ زنده بود یا… گریه‌ام بیشتر شد و دلم بی تاب‌‌تر. دستی روی شانه‌ام نشست، سرم را بلند کردم. چشمان به اشک نشسته‌ام چهره‌ی مهربان عزیز را تار می‌دید.
خودم را سپردم به آغوش پر مهرش… چند دقیقه‌ای که گذشت کنار گوشم گفت:
_شک ندارم که محمدعلی هم امشب خوشحاله! کی بهتر و مطمئن‌تر از سید؟ امانتی حاجی رو با خیال راحت می‌تونم بسپارم دستش. انگار کن یه باری از روی دوشم بردارن.

خودم را لوس کردم و گفتم:
_یعنی من بار روی شونتون بودم عزیز؟
_خجالت بکش! تو هنوز امانتداری نکردی که بدونی چی می‌گم. تا روزی که سرمُ بذارم زمین دلم بندِ دل توعه… حالا پاشو این ساک رو جمع کن که امشب وقتش نیست. خوبیت نداره عروس مثل ابر بهار گریه کنه! مردم چی می‌گن؟

با دست صورتم را پاک کرد و ادامه داد:
_فردا سر فرصت میایم سر کمد و یادگاری‌های باباتُ بو می‌کشیم. پاشو یاعلی بگو که مهمونا الان می‌رسن، زشته… یه وقت بی‌بی می‌گه دارن اول کاری برامون طاقچه بالا می‌ذارن!

سبک‌تر شده بودم! بلند شدم و خودم را جمع و جور کردم. صدای زنگ در که بلند شد عزیز سریع رفت بیرون، من اما از پشت پرده نگاهی دزدکی انداختم. هیچ‌کسی برایم به اندازه‌ی او مهم نبود!
پیراهن سفید پوشیده بود، موهایش را مثل همیشه کج کرده و دسته گل قشنگی توی دستش بود.
گوشه‌ی پرده را رها کردم… حالا همه چیز از پشت این حریرِ ساده، رویایی بود!
انگشتر فیروزه‌ی بی‌بی را دستم کردند و قواره‌ی پیشکشی چادر را روی سرم اندازه زدند و بریدند. کم‌کم باورم می‌شد که قرار بود بشوم محرم و همسر سید ضیاالدین.
صدای صلوات‌ها و عطر حرمی که از همه جا به مشامم می‌رسید را دوست داشتم.
بی‌بی گفته بود پارچه را برده حرم و تبرک کرده! من پر بودم از شور و خوشحالی…

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

پاسخی بگذارید