تو را بهانه میکنم (قسمت سی و پنجم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

عزیز گفته بود قرآن و کاسه‌ی آب بردارم، همین چند هفته پیش میثم را بدرقه کرده بودیم! توی چند سال قبل من و آقاجان و عزیز هر چند وقت یکبار همین‌طور توی حیاط ردیف می‌شدیم و مردهایمان را با دعای خیر و صلوات بدرقه می‌کردیم! از بوته‌ی توی باغچه گل محمدی خوش عطری چیدم و گذاشتم کنار قرآن.
ضیاالدین و آقاجان روبوسی می‌کردند که شریفه سر رسید. تند و سریع احوالپرسی کرد و رو به عزیز گفت:
_همین الان آقا میثم زنگ زده بود، گفت خبرتون کنم تا چند دقیقه‌ی دیگه دوباره زنگ می‌زنه

عزیز خوشحال شد، دست‌هایش را به نشانه‌ی شکر بلند کرد و بعد گفت:
_خوش خبر باشی، چشمت روشن

سید ساکش را برداشت و گفت:
_سلام منم برسونید حتما، بفرمایید منم رفع زحمت می‌کنم
آقاجان دست روی شانه‌اش گذاشت و جواب داد:

_شما رحمتی پسرم. ان‌شاالله سلامت بری و برگردی. ما با اجازت میریم؛ سرمه جان بابا، بلدی آقا سید رو از زیر قرآن رد کنی یا نه؟

همه از شوخ طبعی آقاجان خندیدند، با هم تا توی کوچه رفتیم. آن‌ها همراه شریفه رفتند و ما جلوی در ایستاده بودیم. دست سید دراز شد و از توی سینی گل محمدی را برداشت. بو کشید و گفت:
_می‌شه من اینو امانت بردارم؟
چادرم را درست کردم و با لبخند گفتم:
_مگه گل هم میشه امانت گرفت؟
_چرا نشه؟
_آخه پژمرده می‌شه
_گل داریم تا گل! این یکی حال و هوای دیگه‌ای داره… هم تا وقتی هست ذکر صلوات یاد آدم می‌مونه، هم اینکه‌ یادگاری از طرف دختر حاج محمدعلیِ!

لحنش دلنشین بود… گل را با دقت گذاشت توی جیب پیراهنش. داشتم به دستش نگاه می‌کردم، خودم هم نفهمیدم چه شد که ناغافل گفتم:
_یادگاری شما چی؟

تعجب نکرد! فقط خندید… دست راستش را گذاشت روی چشمش و گفت:
_به روی چشم، ولی من چیزی ندارم که قابل‌دار باشه!

سرم را پایین انداختم و به تسبیحش نگاه کوتاهی کردم. کوچه خلوت بود و پرنده هم پر نمی‌زد… نگفتم اما نگفته هم خودش فهمید! تسبیحش را گرفت جلوی صورتم:
_ارزش مادی نداره، اما برای من خیلی عزیزه… این تسبیح به اندازه‌ی نصف دونه‌هاش داستان داره! اگه به دلتون افتاد بعد نمازها برای رفقای ما دعا کنید.
_چشم، حتما اگه قابل باشم
_چشم شما سلامت
_نگرانم نباشید، امانته… مراقبش هستم
_مراقب خودتون باشید!
_شما هم همینطور

از زیر قرآن رد شد و خداحافظی کردیم. چند قدم رفت و ایستاد. برای لحظه‌ای برگشت و نگاهم کرد، گمان کردم چیزی جا گذاشته… پرسیدم:
_چیزی شده؟

لب‌هایش حرکت کرد و شنیدم:
_خیال روی تو در هر طریق همره ماست… یاعلی

قلبم به تپش افتاد. رفتم وسط کوچه… کاسه‌ی آب را ریختم… داشتم زیرلب چهارقل را می‌خواندم که دوباره ایستاد و برگشت! چشم‌هایش حتی از این فاصله هم حرف می‌زد، آن هم با منی که تابحال رمز و راز چشم‌خوانی را نیاموخته بودم!
دستم را بالا آوردم و تکان دادم… دستش را شبیه حرکت‌های نظامی کنار پیشانی‌اش آورد. بهم لبخند زدیم… چه خداحافظی طولانی شده بود! با قدم‌های محکم دور می‌شد.
نمی‌توانستم رفتنش را ببینم. پلک‌هایم را بستم و صلوات فرستادم… چشم که باز کردم خودم بودم و کوچه‌ای که تا انتها خالی بود.
تسبیحش را مشت کردم، عطر گل محمدی گرفته بود!
شاید سید نمی‌دانست اما این دوم یادگاری‌اش بود برای من. چفیه و تسبیح! با ارزش‌ترین‌های دوست داشتنی ام…
از همین حالا دلتنگ برگشتنش بودم.

بیشتر از پانزده روز می‌شد که از رفتن سید ضیاالدین گذشته بود و من همچنان از احوالش بی‌خبر بودم. قبل از رفتن گفته بود برایم نامه می‌فرستد یا اگر بتواند و امکانش باشد تماس می‌گیرد ولی هیچ خبری نشده بود هنوز.
آن روزها نه من دل و دماغ چندانی داشتم و نه حتی شریفه! به پیشنهاد خودم و برای بهتر شدن اوضاع دوباره نشسته بودیم سر کتاب‌ها و شروع کرده بودیم به درس خواندن. از طرفی هم صبح‌ها دوتایی می‌رفتیم منزل خانم حریرچی برای کلاس و آموزش قرآن و هم برای بسته بندی خشکبار و اقلامی که به مسجد می‌فرستادند و از آنجا مستقیم ارسال می‌شد برای جبهه. اینطوری حس می‌کردم من هم به قدر توانم مفیدم.
عزیز و مادر شریفه هم به صرافت خرید و تهیه‌ی جهیزیه افتاده بودند. وقتی به عزیز گفتم حالا برای جهیزیه خریدن فرصت زیادی هست اخم کرد و گفت:

_وقتی یه دخترُ نشون کردن یعنی دیگه مهمونِ امروز و فردای خونه‌ی پدرشه! هر وقت که خانواده‌ی شوهرش بخوان مراسم بگیرنُ ببرنش باید بره دیگه بسلامتی. نمی‌شه بهشون گفت چند ماه صبر کنید تا ما برای دخترمون خرت و پرت بخریم ‌که! بعدشم من دلم می‌خواد تک دختر حاج محمدعلی‌م رو با عزت و آبرو بفرستم خونه‌ی بخت! حالا زوده تا تو حرف من پیرزنُ بفهمی.

_ولی عزیز جون، فکر نمی‌کنم آقا سید و بی‌بی از اون خانواده‌ها باشن که توقع جهیزیه‌ی آن چنانی داشته باشن.

_حالا تو دلواپس این چیزا نباش مادر! منم سید رو بهتر از بقیه می‌شناسم. اینی که می‌گم با آبرو یعنی حداقل لوازم ضروری و واجب زندگی رو برات تهیه کنیم تا دوتایی بتونید ان‌شاالله زیر یه سقف نقلی و جمع و جور زندگیتون رو شروع کنید. مگه من و آقاجونت اول ازدواج چی داشتیم؟ خودمون سال‌های سال ساختیم و شد این. خدا ارحم الراحمینِ دختر گلم. الهی که هردوتا جوانی که پای سفره‌ی عقد می‌شینن تا عمر دارن کنار هم دل خوش داشته باشن و باهم بسازن، وگرنه دوتا قابلمه و بشقاب کمتر و بیشتر داشتن خوشبختی نمیاره!

و روی حساب همین حرف‌ها عزمش را جزم کرده بود برای خریدن یخچال و گاز و مثلا دوخت سرویس آشپزخانه و اینطور وسیله‌ها. من هم که ذوق و شوقش را می‌دیدم خوشحال می‌شدم.

هرچند روزها برای بقیه مثل برق و باد می‌گذشت اما برای من نه! هر یک روز به قدر یک عمر بود… مخصوصا وقت‌هایی که می‌فهمیدم عملیات جدیدی آغاز شده یا مجروحی به تهران فرستاده شده و باز هم از سید بی خبر بودم!

به حساب خودم بیست و سه روز گذشته بود که اولین نامه‌ی سیدضیاالدین بلاخره به دستم رسید. باورم نمی‌شد وقتی پستچی را دم در دیدم، اما واقعیت داشت!
نامه از طرف خودش و از جبهه بود. نشستم وسط حیاط و با اشک شوق کلمه به کلمه‌ی نامه را خواندم. حال مرا پرسیده بود و نوشته بود حال خودش خوبِ خوب است و همچنان به عنوان سرباز اسلام مشغول انجام وظیفه برای بالا ماندن پرچم انقلاب در جبهه‌های جنوب است. گفته بود هر وقت که شرایط آرام‌تر بشود سری به تهران می‌زند تا رفع دلتنگی بشود و در آخر همان شعر کوتاهی که موقع رفتنش برایم زمزمه کرده بود را با خطی خوش نوشته بود: “خیال روی تو در هر طریق همره ماست” و در آخر مثل همیشه التماس دعا گفته بود.

همان چند خط باعث شده بود کلی انرژی و امید بگیرم. نامه‌اش را تا زدم و لای همان دفتر کاهی‌ام گذاشتم. تسبیحش مدام دور مچ دستم بود و برای سلامتی‌ او و سربازها و رزمنده‌ها ذکر می‌گفتم.

تازه از منزل خانم حریرچی برگشته بودم که دم در حیاط پریسا را دیدم. حتما نامه یا خبری از برادرش آورده بود! با خوشحالی بغلش کردم:
_سلام پریسا جان؟ خوبی؟

احساس کردم صورتش لاغر و رنگ پریده شده، انگار حالش مساعد نبود. سعی کرد کمی لبخند بزند و جواب داد:
_سلام عزیزم. الحمدلله. تو خوبی؟ همه چیز روبه راهه؟
_آره خداروشکر.

کلید را از جیبم درآوردم و گفتم:
_خوش اومدی، بیا بریم تو اینجا هوا گرمه

سریع دستم را گرفت و گفت:
_ممنون دیگه باید برم کار دارم
_یعنی چی؟ این همه راه اومدی نمی‌خوای بیای بریم تو یه شربت بخوری؟!
_الان نیومدم سرمه جان، یه ساعتی هست پیش عزیز بودم

تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:

_ای وای کاش خبر داشتم و خودمو می‌رسوندم. من خیال کردم تازه رسیدی که پشت در وایسادی

_نه… کم‌کم می‌خواستم برم منتها دلم نیومد نبینمت. منتظر شدم بیای

_دستت درد نکنه. پریسا چرا رنگت پریده؟
_من؟ نه بابا طوریم نیست. شریفه خوبه؟
_اونم خوبه

بنظرم آمد پریسای همیشگی نیست! خیلی جدی شده بود… گره‌ی روسری‌ بزرگش را محکم‌تر کرد و پرسید:

_راستی از ضیاالدین خبری نداری؟
_والا فقط یه بار نامه فرستاده
_کی؟
_ده روز پیش… قرار بود زنگ بزنه اما انگار نتونسته
نفس عمیقی کشید و گفت:

_خیره ایشالا. حتما سرشون شلوغه نگران نباش. خب من دیگه برم با اجازت، سلام برسون
_سلامت باشی، خوش اومدی
_خوش باشی، خدانگهدارت
_خداحافظ

نمی‌توانستم فکر کنم رفتارش طبیعی بوده اما خب… پیش خودم گفتم آدمیزاد همینطور هست دیگر! یک روز خوب و یک روز دیگر خوب نیست. شاید خدایی نکرده با موسی مشکلی پیدا کرده. از عزیز که پرسیدم پریسا چیکار داشته جواب داد:
_هیچی. فقط اومده بود بهمون سر بزنه…
_آخه یجوری بود
_چجوری؟
_سرحال نبود. حتی رنگ به رو نداشت
_بسم الله! غیبت نکن دختر، پاشو برو سر درس و مشقت بذار من به کارم برسم.

نمی‌فهمیدم. مگر صحبت کردن از ناراحت بودن پریسا غیبت کردن محسوب می‌شد؟! برای یک لحظه ترسیدم. ترسیدم از این‌که اتفاقی افتاده باشد که باعث بشه دامن من را بگیرد. حالا چه اتفاقی خودم هم دقیقا نمی‌دانستم!
متاسفانه هرکاری کردم نتوانستم زیر زبان عزیز را بکشم، حتی تلاش‌های بی وقفه‌ی شریفه هم به نتیجه نرسید.
آن شب با هزار فکر و خیال مختلف به خواب رفتم و خواب بدی هم دیدم.
جنوب بودم انگار… دوباره توی همان مخابرات گیر افتاده بودم. از صدای بلند شلیک گلوله و حرف زدن سربازان عراقی به شدت ترسیده بودم. جیغ می‌زدم و کمک می‌خواستم. این بار سرم هم شکسته و درد بدی به جانم افتاده بود. گوشه‌ای کِز کرده و سید را به نام می‌خواندم. دهانم مزه‌ی خون و اشک می‌داد. کاش راه فراری بود. از ترس خشک شده بودم و فقط بی امان گریه می‌کردم که ناگهان و ناباورانه فرشته‌ی نجاتم سر رسید! سید بود… بدون هیچ حرفی دستم را گرفت و دنبال خودش کشید. دستش زخمی بود ولی با تمام توان من را از خرابه‌ها فراری می‌داد‌. خیلی از من تندتر می‌رفت و برای رسیدن بهش باید می‌دویدم.
چادرم گیر کرد، چسبید به چیزی و پاره شد و از سرم سُر خورد… فقط یک لحظه دستش را ول کردم، چادرم را می‌خواستم! برداشتمش و همین که رو برگرداندم دیدم سرباز عراقی تفنگش را روی سر سید گذاشت و مقابل چشمان وحشت زده‌ی من شلیک کرد!
جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم…

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

پاسخی بگذارید