تو را بهانه میکنم (قسمت سی و ششم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم…
همه جا تاریک بود. دهانم مثل چوب خشک شده و هنوز مزه‌ی خون می‌داد. دست‌هایم را گذاشتم روی صورتم و از ته دل زار زدم. چه کابوس بدی بود! در اتاق باز شد و انگار کسی برق اتاق را زد. صدای عزیز را شنیدم:
_سرمه؟ خواب دیدی مادر؟ خیر باشه…

شریفه که خوابش از همه سنگین‌تر بود و آن شب پهلوی من خوابیده بود هم تازه وقتی لامپ روشن شد بیدار شد و گفت:
_چی‌ شده؟ وای وضعیت قرمزه؟

دست‌ گرم عزیز دست‌های سردم را گرفت و من را در آغوشش جا داد.

_بخواب شریفه جان… دختر نازک نارنجی ما هول کرده… معلوم نیست بچه‌م چه خوابی دیده؟
شریفه گفت:
_نیگا چجوریم زار می‌زنه! حداقل تعریف کن تا عزیز تعبیر خیر و خوش کنه خیالت راحت بشه!

زل زدم به دیوار و مثل جن زده‌ها با صدایی که می‌لرزید شروع کردم به تعریف صحنه‌های وحشتناک خواب:
_جنوب بودم، مثل اون موقع که رفتیم پیش میثم… یه جا گیر افتاده بودم، من تنها بین یه عالمه سرباز از خدا بی خبر بعثی! یهو آقا سید اومد؛ می‌خواست ببرتم بیرون…

شریفه با هیجان پرید وسط حرفم و گفت:
_ خب خب؟
_دستش زخم بود… پر از تاول بود عزیز؛ داشتیم فرار می‌کردیم که چادرم گرفت به یه چیزی مثل میخ و پاره شد… از سرم افتاد!

شریفه کوبید روی صورتش:
_هین… خاک بر سرم! مامانم می‌گه تعبیر چادر توی خواب یعنی شوهر… می‌گه خوب نیست که زن ببینه…

عزیز با اخم حرفش را قطع کرد:
_تعبیر خیر و خوش کردی الان؟!
_ببخشید…
رو به عزیز گفتم:
_بهش شلیک کرد عزیز… سربازه زدش! سید تیر خورد! خودم دیدم…

گفتم و عجیب این‌که این بار عزیز به جای من زد زیر گریه! گوشه‌ی روسری‌اش را کشید سمت چشمانش و مثل ابر بهار بارید. حتی موقع خواب هم روسری از سرش تکان نمی‌خورد! شانه‌های ظریفش تکان می‌خورد و قلب من را توی سینه‌ام جابه‌جا می‌کرد! بعید بود از عزیز… نتوانست حرفی بزند، اشک‌هایش را پاک کرد و بعد بلند شد و همانطور با حال خرابش رفت بیرون از اتاق.
به شریفه نگاه کردم. او هم مثل من گیج شده بود. با ترس پرسیدم:
_یعنی چیزی شده؟ نکنه اتفاقی برای آقا سید افتاده باشه…
شریفه گفت:
_زبونتو گاز بگیر! تو تا حالا توی کابوس‌هات هزار بار این آقا سید بی‌نوا رو یا کشتی یا شهید و جانباز کردی! می‌بینی که هنوزم سالمه الحمدلله
_آخه… پس چرا عزیز اینجوری کرد؟
_خب پیرزن بیچاره رو بدخواب کردی نصف شبی. لابد یاد بابای خدا بیامرزتم افتاده…

_آخ شریفه… چقدر آشوبم. کاش می‌مردم و این خواب لعنتی رو نمی‌دیدم
_خودت می‌گی خواب! خداروشکر کن واقعیت نداشته.

بی‌خیال سرجایش دراز کشید و گفت:
_تو رو خدا پاشو اون برقُ خاموش کن تا من چشمام داره گرم می‌شه

_تو چی؟ ازین کابوسا برای میثم نمی‌بینی؟
_نه بابا… من مثل تو خودخوری نمی‌کنم که، همش خواب لباس عروس و عروسی و بچه‌هامون رو می‌بینم. آخه میثم می‌گه بلاخره این جنگ تموم می‌شه و ما زندگی می‌کنیم…

صدایش آهسته و آهسته‌تر شد و بعد جوری خوابش برد که انگار صدسال بیدار بوده! زانوهایم را بغل کردم و به سید و گریه‌های عزیز فکر کردم. کف دستم را نگاه کردم… چه حس خوبی بود امنیت دست‌های مردانه‌ی همسرم! حتی با آن‌همه زخم و تاول… ای وای… چه دردی را تحمل کرده و دم نمی‌زد. الان اگر شریفه بیدار بود می‌گفت:”احمق جان! خواب بوده‌ها نه واقعیت!”
بلند شدم و تسبیحش را از دل سجاده‌ام بیرون کشیدم. باید تا نماز صبح برای سلامتی‌اش ذکر صلوات می‌گفتم!

تمام آن روز حالم بد بود. انگار توی دلم رخت می‌شستند. چشمم به در بود تا نامه‌ای برسد؛ یا حتی خودش بیاید و با آن لبخند مهربان بگوید:”مهمان سرزده نمی‌خواد عزیز خانوم؟”
از عزیز خجالت می‌کشیدم، حالا شاید پیش خودش من را دختر بی شرم و حیایی تصور می‌کرد که نیمه شب بخاطر خواب بد دیدن برای نامزدش همه را بیدار و آشفته کرده بود. حتما او هم چون یاد تیر خوردن پسرش افتاده بود انقدر غمگین بود!

تمام دو روز گذشته دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. باید خبری از سید می‌گرفتم وگرنه آرام نمی‌شدم! عزیز پای چرخ خیاطی بود که چادر سر کردم و رفتم خانه‌ی پدر شریفه. با مادرش سلام و علیک کردم و به شوخی گفتم:
_زنعمو شریفه هست؟
خندید و گفت:
_آره عزیزم، تو اتاق پذیرایی بود. گمونم باز نشسته پای تلفن که به عمو میثم‌ت زنگ بزنه. اون بنده‌ی خدا رو هم کچل کرده این چند روز از بس که وقت و بی وقت گوشی به دست بوده.

_خیره ان‌شاالله
_والا چی بگم!
_با اجازتون من برم پیشش
_برو سرمه جان. یکمم نصیحتش کن
_چشم
_چشمت سلامت

مشکوک شدم، مگر میثم می‌توانست از جبهه و در حین جنگ و عملیات این همه تماس بگیرد؟ سابقه نداشت اصلا! اگر امکان داشت پس چرا سید زنگی نمی‌زد؟! شانه بالا انداخته و راه افتادم.
اتاق پذیرایی خانه‌شان در سه لنگه‌ی چوبی داشت با شیشه‌های رنگی. من عاشق این شیشه‌های رنگی قشنگ بودم. در را باز کردم و آهسته فال گوش ایستادم. می‌خواستم کمی اذیتش کنم!
داشت با میثم تلفنی حرف می‌زد و پشتش به من بود. اما لحنش خیلی خوشحال نبود! حتی احساس کردم گریه می‌کند. حق هم داشت، خب دلتنگی اَمان آدم را می‌برید…

_آخه میثم جان تو هر دفعه یه چیزی می‌گی. من نمی‌تونم زنگ نزنم… از وقتی که عزیز بهم گفته بخدا مثل اسفند روی آتیش شدم… دلم کبابه براشون…

داشت از چه چیزی حرف می‌زد؟! عزیز مگر چه گفته بود که شریفه بی تاب و من بی خبر بودم؟ دلواپسی‌ام بیشتر شد. دستم دور دستگیره‌ی سرد در گره شده مانده و چشمان نگرانم قفل بود روی شریفه. گویا سر بزنگاه رسیده بودم!

_حالا چرا اونجا؟ کاش تهران بودین… اتفاقا پریشب خواب دیده بود… میثم سرمه اگه بو ببره دق می‌کنه! بهش الهام شده انگار! آروم و قرار نداره. خدا کنه هیچ‌وقت نفهمه که آقا سید…

زد زیر گریه. دستم شل شد و گفتم:”یا امام حسین” شریفه با شنیدن صدایم برگشت و با دیدنم زد توی سرش. کنار دیوار سر خوردم و نشستم روی زمین.

_یا پیغمبر… ای وای… بدبخت شدم! سرمه خوبی؟ تو کی اومدی اینجا؟ سرمه جان؟ چی شده؟ چی شنیدی مگه؟

دستش را که داشت می‌رفت سمت گره‌ی روسری‌ام چنگ زدم و پرسیدم:
_سید چی شده شریفه؟ هان؟

مثلا می‌خواست خودش را بزند به آن راه:
_سید؟! هیچی… چطور مگه
_خودم شنیدم گفتی سید… گفتی سرمه!
_هول نکن سرمه بخدا هیچی نشده

_قسم نخور… قسم دروغ نخور! مگه من شاخ دارم روی سرم؟ برای سید داری گریه می‌کنی؟ آره؟ آخ شریفه! دیدی؟ دیدی بهت گفتم این دل لعنتی یجوری شور می‌زنه که مطمئنم یه خبری شده…

از پشت پرده‌ی اشک‌های بی امان تار می‌دیدمش. مدام سعی می‌کردم جملاتی که شنیده بودم را پشت هم ردیف کنم و بفهمم چه اتفاقی افتاده اما حالم خراب‌تر از این چیزها بود. با گلایه و گریه گفتم:
_خیلی بی معرفتی… بخدا که بی معرفتی! تو و عزیز می‌دونستین یه بلایی سر سید اومده و از من پنهون کردین؟ شریفه…

دستم را گذاشتم جلوی دهانم تا جلوی هق هقم را بگیرم. از تصور فکر وحشتناکی که ناغافل به سرم افتاد تمام وجودم لرزید… یاد بابا افتادم و برنگشتنش… یاد تیر خوردنش… تنها ماندنش…
یاد خواب چند شب قبل… شلیک سرباز و… بین هق هق‌م گفتم:
_شریفه تو رو خدا… فقط بگو… سید… سید… شهید شده؟!

خودش را انداخت توی بغلم و های های گریه کرد. قلبم داشت می‌ترکید. نگاهم خیره ماند به گوشی تلفن که پخش شده بود روی فرش… شریفه را هل دادم عقب و خودم را روی زمین کشیدم و چنگ زدم به گوشی…
_الو… الو… میثم؟… الو عمو؟…

و تنها صدایی که توی مغزم می‌پیچید بوق ممتد بود و بس!

آرام‌تر شده بودم‌. سر و صداهای اطراف را می‌شنیدم اما دلم می‌خواست همانطور توی سجده بمانم. گفته بودند سید شهید نشده! قسم خورده بود عزیز، به روح مادرم قسم خورده بود که فقط مجروح شده و توی یکی از بیمارستان‌های مشهد بستری شده و میثم هم کنارش مانده. می‌گفت میثم که دروغ نمی‌گوید! اصلا تعارف ندارد با کسی… خیالم راحت‌تر شده بود، انگار آب خنکی روی سرم ریخته باشند.
حداقل حالا مطمئن بودم تعبیر خواب وحشتناکم هر چه که بود شهادت سید نبود! سر از سجده‌ی شکر بلند کردم و تسبیح سید را توی دستم گرفتم.
آقاجان گفت:
_بهتری باباجون؟

سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم. از حیاط صدای احوال‌پرسی می‌آمد. پریسا و همسرش آقا موسی بودند. پریسا بغلم کرد و گفت:
_تو رو خدا حلال کن سرمه جان. بی‌بی گفته بود چند روزی دست نگه داریم و بهت نگیم که وضعیتش به یه ثباتی برسه

شریفه گفت:
_من فقط نمی‌دونم چرا بردنش مشهد؟ بیمارستان‌های تهران که مجهزتره
پریسا گفت:
_خود ضیاالدین خواسته. نمی‌دونم چرا!

آقاجان پرسید:
_حالا حالش چطوره؟
آقا موسی جوابش را داد:
_صبح با عمو جلالش صحبت می‌کردم. می‌گفت بعد از گذشتن یک هفته و انجام دادن چندتا عمل یکم وضعیتش بهتره. حالا من و پریسا ان‌شاالله چند ساعت دیگه راه می‌افتیم که بریم مشهد.
پریسا گفت:
_دلم آروم نمی‌گیره فقط تلفنی باخبر بشم. بریم اونجا بهتره بلاخره شاید کاری از دستمون بربیاد.

دست پریسا را گرفتم و گفتم:
_میشه منم باهاتون بیام مشهد؟
با تعجب به عزیز و آقاجان نگاهی کرد و مردد گفت:
_ما که مشکلی نداریم عزیزم اما…
منظورش را فهمیدم. می‌خواستم اجازه بگیرم که عزیز بلند شد و گفت:
_سرمه جان یه لحظه بیا مادر
رفت توی اتاق و من هم دنبالش رفتم. نشست و من هم نشستم. گفت:
_اگه به دلته که بری برو، من جلوت رو نمی‌گیرم، اما اگه رفتی شبیه دخترای نازک نارنجی نباش! به همه چیز فکر کن و برو…
_چه فکری عزیز؟
_تو می‌دونی چه بلایی سر آقا سید اومده؟
_فقط بهم گفتین که مجروح شده! قبل از عملیات و با انفجار مین…
_میثم گفت حالش خیلی خوب نیست. اون به تو دل بسته و شک ندارم چشم انتظارته بخاطر همین می‌گم برو ولی اگه رفتی تا تهش فکر کن و برو… ببین با خودت و دلت چند چندی!

سرم را انداختم پایین. چه می‌گفتم؟ اینکه آنقدر دوستش دارم که حاضرم با هر شرایطی کنارش بمانم؟ انقدر پررو نبودم که زل بزنم توی صورت مادربزرگم و شرح دلدادگی بگویم! سکوت طولانی‌ام را که دید پیشانی‌ام را بوسید و گفت:
_ایمان آدم رو محکم می‌کنه و صبور. توکل کن به خدا… به پریسا می‌گم که میری!

و اینطوری شد که من هم همراه پریسا و همسرش راهی مشهد شدم. تمام مسیر را فقط امن یجیب می‌خواندم و حتی می‌ترسیدم که بپرسم و دقیقا بفهمم چه شده.

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

دیدگاهتان را بنویسید