تو را بهانه میکنم(قسمت سی و هفتم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

رسیده بودیم، با اینکه پریسا بین راه برایم آسمان را به ریسمان بافته بود تا مثلا دلداری‌ام داده باشد و روحیه بدهد اما وقتی از در بیمارستان وارد شدیم حس کردم نبضم کندتر از همیشه می‌زند و هر پله‌ای که بالا می‌رفتم هزار بار می‌مردم و زنده می‌شدم. دست خودم نبود که هر لحظه به یک شکل سید را تصور می‌کردم و تنم می‌لرزید. یک‌بار بدون پا و یک‌بار بدون دست و…
میثم را که دیدم دلم قوت گرفت. خسته و درمانده روی صندلی‌های چوبی راهرو نشسته بود و چرت می‌زد. محاسنش بلند شده و گره‌ای عمیق بین ابروانش جا خوش کرده بود. آقا موسی که دست بر شانه‌اش گذاشت چشم‌هایش را باز کرد، دستی به صورتش کشید و ایستاد. انگار از دیدن من تعجب کرد که دهانش باز ماند!
بغلش کردم و زدم زیر گریه…
کنار گوشم گفت:
_علیک سلام… احوال عزیز دردونه‌ی خان داداشِ ما چطوره؟… بلاخره این شریفه نتونست لو نده! تو رو هم کشوند اینجا…

خودم را کشیدم عقب و گفتم:
_تقصیر شریفه نبود! خودم فهمیدم… بعدم، میثم! یعنی توقع داشتی نیام؟

پریسا و آقا موسی ما را که گرم صحبت دیدند با اجازه‌ای گفتند و رفتند توی اتاق. من هم می‌خواستم بروم که میثم دستم را گرفت و گفت:
_سرمه جان، می‌خوای توی حیاط یکم قدم بزنیم؟
_الان؟! می‌خوام برم تو…
_ببین… چجوری بگم! خب… شما فعلا نری تو بهتره
با بهت پرسیدم:
_چرا؟!
_‌سید تازه دو سه روزه که یکم بیشتر و جدی‌تر با شرایطش آشنا شده… هنوز خودشم بلاتکلیفه بنده‌ی خدا! در مورد تو هیچ حرفی نزده؛ می‌فهمی یعنی چی؟

اشک در چشمم حلقه زد… نمی‌فهمیدم! من فقط چند متر با او فاصله داشتم! در اتاق به ضرب باز شد و پریسا با حالی پریشان آمد بیرون و بعد بغضش ترکید. مگر چه اتفاقی برای برادرش افتاده بود که اینطور طاقت از کف داد یکهویی؟! دو قدم بلند برداشتم و از لای در نیمه باز نگاهش کردم.

صدای آقا موسی را گنگ می‌شنیدم. میثم نگهم داشت تا تو نروم. سرش چرخید سمت ما… روی تخت گوشه‌ی اتاق آرام و محزون دراز کشیده بود.
پیراهنی آبی به تن داشت و دست چپش تا آرنج توی گچ بود. آن یکی دستش هم تا مچ بانداژ شده بود و… دور تا دور چشم‌هایش باند سفید پیچیده بودند‌.
من را ندید؟! ندید که بعد از چند لحظه دوباره به طرف پنجره چرخید… پریسا گفت:
_آقا میثم… چشم‌هاش… چی شده؟!
و میثم فقط با دو کلمه پاسخ داد:
_انفجار مین!
قلبم گرفت. پریسا گفت:
_الهی بمیرم… چشمش خیلی آسیب دیده؟
_تقریبا. الان مشکل اصلی که داره همینِ.
_ای وای… یعنی ممکنه که زبونم لال، دیگه خوب نشه؟!

کاش پریسا این‌همه سوال نمی‌پرسید و نفوس بد نمی‌زد. چطور دلش می‌آمد چنین چیزی بگوید؟!
حالم خوب نبود. هوایی برای نفس کشیدن نداشتم. خودم را رساندم به پنجره‌ی باز راهرو… میثم دستش را دور شانه‌ام حلقه کرد و گفت:
_بریم حرم؟
چیزی نگفتم اما وقتی دوباره پرسید، رنجیده نگاهش کردم. گفت:
_اینجوری بهتره. هم تو با خودت کنار میای، هم اون با خبر بشه که مهمون عزیز کرده داره! بریم عمو جون؟ سبک می‌شی.

با گوشه‌ی روسری اشک‌هایم را پاک کردم و بی هیچ صحبتی خودم را به او سپردم.
نگاهم که به گنبد طلایی حرم افتاد دلم شکست. همانجا وسط حیاط و رو به پنجره فولاد نشستم و چادرم را روی سرم کشیدم. تحمل این غم برایم غیر قابل تحمل بود!
صدای سید توی مغزم تکرار می‌شد:” خیال روی تو در هر طریق همره ماست…”

با همان حال خراب دو رکعت نماز زیارت خواندم و بعد ساعت‌ها زل زدم به پنجره فولاد و بیمارهایی که کنارش جا خوش کرده و دخیل بسته بودند. معده‌ام از شدت گرسنگی مالش می‌رفت و تنها چیزی که خورده بودم یک کاسه آب سقاخانه بود. هیچی از گلویم پایین نمی‌رفت.
چهره‌ی بی رنگ و رو و چشم‌های بسته‌ی سید از نظرم دور نمی‌شد. یاد خداحافظی دو نفره‌ای که قبل از جبهه رفتنش داشتیم می‌افتادم و نگاه آخرش آتش به جانم می‌زد! مرد محبوب من… با آن همه ابهت و توان حالا مغموم و بیمار روی تخت بیمارستان افتاده بود و بدترین قسمت ماجرا این بود که کاری از دست من برایش برنمی‌آمد!
میثم که برای زیارت رفته بود توی صحن، برگشت و نشست پیشم. اگر او هم در این شرایط کنارم نبود حتما از غصه مرده بودم. زانوهایم را بغل کردم و دستم را گذاشتم کنار سرم و گفتم:
_قبول باشه
_قبول حق. بهتری؟
_شکر…
_راستی؛ عزیز و آقاجون خوب بودن؟ شریفه…
_خوبن همشون
_الحمدلله… دیگه چه خبر؟
_خبرا که اینجاست…
_منظورم از تهرانه! بچه‌های محل و…

پریدم وسط صحبتش و گفتم:
_بگو میثم. من تو رو می‌شناسم. مقدمه چینی نکن و حرفی که سر زبونته و می‌خوای بزنی رو بزن… هرچی که باشه من طاقتش رو دارم.

_میگم… گرچه خودت حتما فهمیدی؛ خب… سید شاید دیگه هیچ‌ وقت نتونه ببینه!

دنیا روی سرم خراب شد. چقدر همه بی رحم بودند که صحبت از کور شدن سید می‌کردند! لب‌هایم را محکم روی هم فشار دادم تا گریه نکنم. از امام رضا خواسته بودم محکم باشم و قوی بمانم. این تازه ابتدای مسیر دوست داشتن من بود!
میثم ادامه داد:
_حال الانش رو خوب درک می‌کنم. یادته وقتی من مجروح شده بودم و اومدم خونه و تو بهم پیشنهاد دادی برم خواستگاری چقدر عصبی و گیج شدم؟ اون موقع خیال می‌کردم حالا که صد جای تنم پر شده از زخم و جراحت و ناقص شدم حق ندارم به این فکر کنم که یه دختر بیچاره رو شریک درد و زجر خودم بکنم تا اینکه تو خیالم رو راحت کردی و گفتی هستن زن‌ها و دخترایی مثل شریفه که می‌تونن ما رو با همین شرایط سخت قبول کنن و زندگی بسازن…

_چه ربطی داره میثم؟ اون زمان تو هنوز فکرت درگیر کسی نبود اما وضعیت من و سید با تو و شریفه خیلی فرق داره
_چه فرقی؟
_من… من همین حالا هم زن صیغه‌ای اونم!

با گفتن “لا اله الا الله” بلند شد و گفت:

_می‌دونم قربونت برم! من که نمی‌خوام خدایی نکرده منکر حلال خدا و پیغمبر بشم! فقط دارم می‌گم بهش زمان بده تا با خودش کنار بیاد.

_آخه چرا؟ این دیگه چه رسمیه؟ ببینم، چیزی بهت گفته نه؟… تو هیچ‌وقت الکی اصرار به کاری نمی‌کنی!

سرش را انداخت پایین و دستی به محاسنش کشید. پس درست حدس زده بودم! همانطور که نشسته بودم گوشه‌ی پیراهنش را گرفتم و گفتم:
_تو رو به همین امام رضا قسم میدم که اگه چیزی هست بهم بگو…
_آخه…
_بگو میثم جان. بگو عمو! این سرنوشت منه نه تو

_بچه‌ها که خبرم کردن و گفتن سید بعد از عملیات داشته پاک سازی می‌کرده که با انفجار مین مجروح شده سریع خودم رو رسوندم بهش. اون بیهوش بود اما من با دیدن حالش فهمیدم چه خبره!
وقتی به هوش اومد به شوخی و برای عوض کردن روحیه‌ش اول بهش تبریک گفتم… تبریک گفتم که شده داماد داداش محمدعلی، آخه تا اون موقع هنوز همدیگه رو ندیده بودیم!
دکتر رک و راست از آسیب شدید چشماش گفته بود و سید می‌دونست دیگه اون آدم قبلی نمیشه… در جواب تبریکم چی گفته باشه خوبه؟… گفت؛ فقط چند روز دیگه تا تموم شدن مدت صیغه مونده!

با یک دنیا سرافکندگی پشت در منزل بی‌بی ایستاده‌ بودم. دوست نداشتم حالا که از سمت سید حتی غیرمستقیم رانده شده بودم بروم آنجا!
اگر اصرارهای میثم و پیغام‌های بی‌بی نبود محال بود از حرم تکان بخورم و با این حال خرابم بروم مهمانی! بی‌بی خودش در را باز کرد و با دیدنم دست‌هایش را بالا آورد و محکم و مادرانه بغلم کرد. انقدر ظریف بود که می‌ترسیدم از این همه فشار استخوان‌هایش ترک بردارد! گریه نکردم… مگر اشکی هم مانده بود برایم؟
با مهربانی تعارف کرد تا برویم تو و با هر قدم که برمی‌داشتیم هزار بار قربان صدقه‌ام می‌رفت. حتی لحظه‌ای دستم را رها نمی‌کرد. در کرم رنگ اتاقی که بنظر می‌رسید پذیرایی باشد را باز کرد و کنار ایستاد تا ما وارد شویم. کلید پنکه‌ سقفی را کمی چرخاند و گفت:
_بفرمایید. بفرمایید تو رو خدا… خونه‌ی خودتونه، قربون قدمت عروس؛ چشم ما رو روشن کردی. صبر کنید تا بیام.

عروس! گمانم از نیت نوه‌اش باخبر نبود هنوز. بیچاره من. سرم را پایین انداختم و با انگشت و بی هدف گل‌های شلوغ قالی را پس و پیش کردم. حوصله نداشتم مثل همیشه خانه را وارسی کنم… دلم می‌خواست سرم را بگذارم روی زمین و…
ناگهان بوی خوش دود اسفند مشامم را پر کرد. بی‌بی با اسفند دودکنی که توی دستش بود آمد و دودها را فوت کرد سمت سر من… سرفه‌ام گرفت اما به سختی خودم را نگه داشتم تا ناراحت نشود. پیشانی‌ام را بوسید و گفت:
_بخدا دلم می‌خواست برات قربونی کنم… خون بریزیم… اولین باره آخه عروس کوچیکم میاد خونه‌ی خودش! گاوی، گوسفندی، مرغ و خروسی باید می‌کشتیم! اما می‌دونی که ایندفعه فرق می‌کنه. حواسم پیِ ضیاالدین بود فقط، اما همین که جلال گفت با پریسا و شوهرش اومدی و توی بیمارستان دیدتون، گفتم آب دستته بذار زمین و برو سرمه و عموش رو بیار اینجا… عزیزای دل ضیاالدین روی تخم چشم من جا دارن. گفت رفتی ساعت‌ها نشستی تو حیاط حرم و گفتی نمیای! گفتم برو پیغام‌ بده که بی‌بی سلام رسونده و گفته ما خاک پای زائر آقا هستیم… اگه رو حساب مادرشوهری قبولم نمی‌کنن لااقل بیان تا خدمت زوار رو کرده باشیم!

از این همه مهر کلامش خجالت زده شدم، ولی زبان جواب دادنم را گم‌کرده بودم! میثم گفت:

_این‌چه حرفیه حاج خانم؟! شما به ما محبت دارید و بزرگوارید. اتفاقا وظیفه‌ی من و سرمه بود برای عرض ادب و احوالپرسی خدمت برسیم منتها سرمه چند سالی هست که مشهد نیومده و دلش هوس کرده بود اول بره یه سر زیارت و بعد بیایم مزاحم شما بشیم.
_زنده باشی، خوب کردین. زیارتتون قبول… اما دیگه نگو مزاحم که ناراحت میشم!

رفت و نشست کنار میز کوچک گوشه‌ی اتاق و قوری چینی کوچکش را از روی سماور برداشت و همانطور که چای می‌ریخت گفت:
_بچه‌ها اینجا بودن پیش پای شما رفتن. من همیشه سرم شلوغه.
میثم بلند شد و سینی چای را از دستش گرفت. بی‌بی نشست پهلوی من و با دقت نگاهم کرد. سعی کردم نگاهم را بدزدم… کاش دل او نمی‌شکست سر پیری!
_این دختر رنگ به رو نداره، از بس غصه‌ی‌ نامزدش رو خورده… چقدر سفارش کردم فعلا باخبر نشه! ولی خب، بلاخره دهن به دهن می‌چرخه. نترس مادر، پسر من رستم دستانِ! بیدی نیست به این‌ بادا بلرزه… چشم روی هم بذاری سرپا میشه دوباره به حق امام رضا.

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

پاسخی بگذارید