تو را بهانه میکنم (قسمت سی و هشتم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

میثم گفت:
_ان‌شاالله که همینطوره
بی‌بی با لبخند به من گفت:
_حالا که تو اومدی حتما خوب‌ترم می‌شه! پاشم… بلند شم برم برای شام یه غذایی بذارم و همه رو خبر کنم که بیان و عروس نو رو ببینن! بفرمایید دیگه چایی از دهن افتاد. غریبی نکنید…

بلند شد و به هوای درست کردن غذا رفت بیرون.

میثم با لحن سرزنش آمیز گفت:
_بنده‌ی خدا یک ساعت حرف زد و تو حتی یک کلام جوابشو ندادی! زشته… آبروداری کن سرمه جان
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نمی‌دونه که شماها نذاشتین من ببینمش!
_لا اله الا الله…
_میثم! من امشب اینجا می‌مونم ولی فردا میرم بیمارستان. اگه می‌خوای اصلا بهش نگو که اومدم
_باشه… دیگه ریش و قیچی دست خودت باشه. من عقب نشینی می‌کنم!
_خودم باید باهاش صحبت کنم. اینجوری بهتره
_چی بگم! خیره ان‌شاالله

آن شب واقعا بی‌بی همه را دعوت کرده بود! با اینکه حوصله‌ی شلوغی نداشتم اما برای چند ساعتی حواسم را پرت کردند. بعد از خوردن شام به کمک نوه‌ها و عروس‌ها که تازه باهم آشنا شده بودیم سفره را جمع کردیم.
هرچند اولش نمی‌گذاشتند من دست به سیاه و سفید بزنم اما با اصرار خودم کمی کار کردم. تقریبا همه‌‌ی بچه‌های بی‌بی و حاج ضیاالدین خوب و مهربان بودند و البته مذهبی! خوشبحال سید که چنین خانواده‌ی بزرگ و خوبی داشت، خب با این شرایط اگر من هم جای او بودم دوست داشتم در بیمارستان مشهد بستری باشم تا در شهری غریب.
آخر شب که شد یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند. رختخواب من را توی یکی از اتاق‌های کنار پذیرایی انداخته بودند که بی‌بی می‌گفت متعلق به ضیاالدین بوده. ساکم را برداشتم و وارد شدم.
کنار چهارچوب در ایستادم و دستم را کشیدم روی دیوار… کلید برق را پیدا کردم و لامپ روشن شد. چشمم که افتاد به قاب عکس او روی دیوار بیشتر از قبل بی قرار دیدن چشم‌های مهربانش شدم.
یاد حرف‌های پریسا افتادم و خانه‌ی بزرگ پدری سید. ضیاالدین که بود؟ مردی که از آن همه ثروت چشم پوشی کرد و به این اتاق ساده و نقلی پناه آورد! حالا مادر و خواهرها و پدرش از اوضاع شهراد خبر داشتند؟!
کلید برق را خاموش کردم. همه جا تاریک شد. فقط نور اندکی از چراغ توی حیاط از شیشه‌های چسب خورده و پرده رد شده و افتاده بود روی دیوار.
چشمان سید حالا همین کورسوی نور کم را هم نداشت؟! دوباره کلید را زدم. چقدر فرق می‌کرد حال و هوای دیدن و ندیدن!
خودم چشم‌هایش می‌شدم. پس قرار بود به چه دردی بخورم؟ حالا که او ایثار کرده بود، چرا من توانش را نداشته باشم که پای عشق و دوست داشتن مردی که شجاعت و ایمان و اعتقاداتش شده بود مهر و کوبیده شده بود توی قلبم، نایستم؟
انقدر برق را خاموش و روشن کردم که ترسیدم بسوزد و در نهایت دست کشیدم. چفیه‌ای که روی طاقچه‌ی اتاق پهن بود را برداشتم و گرفتم جلوی صورتم. دردناک بود! تمام روز را شبیه شب سر کردن و سیاهی و سیاهی و سیاهی دیدن، سخت بود.
چفیه را محکم دور سرم گره زدم و کشیدم روی چشمم. جایی را نمی‌دیدم اما هنوز قلبم می‌تپید. هنوز نفس می‌کشیدم. هنوز دست‌ها و پاهایم رمق داشت و حرکت می‌کرد. نمی‌دیدم اما دلم تنگِ سید بود!
دست کشیدم روی پستی و بلندی‌های دیوار و قاب عکسش را پیدا کردم. چند قدم کوتاهی برداشتم تا برسم به رختخواب، پایم گیر کرد به چیزی و خوردم زمین. درد توی تمام تنم پیچید؛ نه درد خوردن زمین؛ دردی که از ندیدن بود!
آن شب تا خود صبح با چشمان بسته و قاب عکس سید گوشه‌ی اتاقش نشستم و فکر کردم.

نمی‌دانم چه وقتی از روز بود که با شنیدن صدایی شبیه کوبیدن در، چشم باز کردم و برای یک لحظه ترسیدم از خفقان و تاریکی بیش از حد دنیا! اما سریع یادم آمد که چشم‌هایم را بسته‌ام‌… چفیه را باز کردم و از نور آفتاب شدیدی که به صورتم خورد غافلگیر شدم‌. صدای در حتی یک لحظه هم قطع نمی‌شد. کش و قوسی به تن خسته‌ام دادم و بلند شدم، ساعت ۱۰ صبح بود! چرا بیدارم نکرده بودند؟!
رفتم کنار پنجره تا ببینم چه خبر شده. بی‌بی چادر انداخت روی سرش و با عجله رفت سمت در.
_اومدم… مگه سر آوردی بنده‌ی خدا؟

فکر کردم حتما میثم رفته بیمارستان که نیست. صدای بیرون یکهو قطع شده بود. سکوت بود و سکوت! شک کردم، چادرم را برداشتم و کنجکاو رفتم توی حیاط. یعنی هیچ‌کسی خانه نبود؟!
حیاط تقریبا بزرگ بود و دوتا باغچه‌ی نسبتا بزرگ هم سمت چپ و راست حیاط به صورت قرینه بود که تویشان پر بود از سبزی و بوته‌های گل‌ و درخت انگور و زردآلو و…
دیروز انگار انقدر حالم خراب بود که هیچ‌ چیزی ندیده بودم! دمپایی‌های جلو بسته‌ی پلاستیکی را پا کردم و تا نزدیکی راهرویی که جدا کننده‌ی حیاط و در ورودی بود رفتم. گوشه‌ی پرده را بالا زدم و با تعجب به تصویر روبه رو نگاه کردم.
مردی بلند قد و چهارشانه با کت و شلواری اتو کشیده جلوی بی‌بی ایستاده بود و بی مهابا اشک می‌ریخت؛ طوری که شانه‌هایش تکان می‌خورد!
بی‌بی پشت به من بود و چهره‌اش را نمی‌دیدم. می‌خواستم بی سر و صدا قدمی به عقب بردارم و بروم که بی‌بی با لحنی جدی و شاید خشک گفت:
_آفتاب از کدوم طرف سر زده که یاد فقیر و فقرا کردی؟
مرد دستمالی از جیب کتش بیرون کشید؛ صورتش را پاک کرد و جواب داد:
_حرفی ندارم بی‌بی! چی بگم اصلا؟…
_آدمی که حرفی نداره یا خیلی از خودش مطمئنه یا نامطمئن! تو چی؟ هنوز همون بهادر غره‌ی سی سال پیشی؟

بهادر؟! باورم نمی‌شد… یعنی پدر سید ضیا بود؟ بعد از سال‌ها دوری حالا آمده بود منزل پدری‌اش؟! نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم. تازه حالا می‌دیدم که چقدر ته چهره‌اش به پسرش، شباهت دارد! از سر و شکلش مشخص بود که گویی هیچ وجه اشتراکی با این خانواده نداشته و ندارد!
سری تکان داد و گفت:
_هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش… باز جوید روزگار وصل خویش!
_اصلی که باعث خجالت و بی آبرویی بشه برگشتنی نباشه بهتره…

بی‌بی این را گفت و آرام‌ پشت کرد به او. نگاه مرد افتاد به من… سرم را به نشانه‌ی سلام تکان دادم اما انگار او اصلا مرا ندید!
با خجالت از اینکه حالا بی‌بی گمان می‌کند فضولم پرده را رها کردم و کنار درخت انگور ایستادم ولی هردو توی حال و هوای خودشان بودند و از حضور من غافل!
بهادرخان دنبال مادرش راه افتاد و آمد توی حیاط… نگاه پر حسرتی به همه جا انداخت، نفس پر سوز و گدازی کشید و به بی‌بی که داشت وارد درگاه آشپزخانه می‌شد گفت:
_ارواح خاک آقام قسمتون میدم که…
_پس می‌دونی که آقات به رحمت خدا رفته؟!
_بی‌بی من…
_فقط بگو چرا بعد این‌ همه سال گذرت به این کوچه و خونه‌ای افتاده که یه روزی برای دل کندن ازش، سر از پا نمی‌شناختی؟ بگو بهادر خان! سلام گرگ بی طمع نیست. اگه کاری از دستم بربیاد برای غریبه‌ها هم دریغ نمی‌کنم…

کلافه دستی به صورت سرخ شده‌اش کشید و بعد از کمی مکث رفت سر اصل مطلب و گفت:

_برام خبر آوردن که شهراد تو جبهه مجروح شده. دیشب تا حالا خواب بهم حروم شده، به هرکی زنگ زدم جوابی نداد! از جلال بگیر تا شوهر آبجی فاطی… فقط همون چندتا شماره رو داشتم.
_پس دستت به جایی بند نبوده!
_طعنه نزن مادر من… باشه حق با شماست، من پسر ناخلاف و نا اهل‌تون بودم و هستم. اصلا غلط کردم اومدم اینجا، بشکنه قلم پایی که دوباره کشیده بشه تو خونه‌ی حرمت و حریم‌دار شما! خوبه؟ راضی شدین؟ ولی بی‌بی… می‌گم دل ناگرون پسرمم! شهراد…

بی‌بی زنبیل قرمز را از روی پله برداشت و گفت:
_من شهراد نمی‌شناسم

بهادرخان یک دستش را مشت کرد و با عصبانیت کوبید کف دست دیگرش و گفت:
_سید ضیاالدین! تو رو سر جد همون ضیاالدینی که می‌شناسی یک کلمه بگو چی شده و خلاصم کن!
بی‌بی که گویی حالا توی معذوریت قسم بهادر قرار گرفته بود گفت:

_مجروح شده… چرا چشم و گوشی که برات خبر آورده نصفه و نیمه رسونده مطلب و مقصودشو؟

_کجاست؟ تهرانه یا جنوب یا غرب؟! کدوم جهنمی مونده که برم ببینمش؟

بی‌بی با طعنه گفت:
_چرا جهنم؟
_چون افتاده تو همون هچل و برزخی که سال‌ها پیش شما و آقام نشونش دادین.
_اون برزخی که تو می‌گی برای ضیاالدین بهشته! آدم زنده عقل و شعور داره نمی‌تونی تا ابد الدهر جلوشو بگیری تا راه رو از چاه تشخیص نده. خودش می‌فهمه و دنبال چیزی می‌افته که دلش می‌گه. ضیاالدین خون حاجی تو رگ هاش بوده…

بهادرخان صدایش را کمی بالا برد و گفت:
_تو کل بچه‌های شما فقط من بودم که بی رگ بودم! قبول… دیگه کنایه نزن مادر! فقط اومدم پیِ یه آدرس و نشونی
_بیمارستانه… همینجاست. تو مشهد، برو پیداش کن اما اگه اینجوری می‌خوای بری دیدنش نرو… سکه‌ی یه پول میشی. اگر میری بدون باید بهش احترام بذاری… بچه‌م الان حال و اوضاعش خوب نیست، داغ اضافه نباش.

بهادرخان نگاه سنگینی به من و مادرش کرد و با عجله و بدون هیچ حرفی زد بیرون. بی‌بی که انگار یکهویی تمام توانش ته کشیده بود نشیت روی پله و چشم‌های روشنِ ریزش شروع کرد به باریدن. نشستم کنارش و دست انداختم دور شانه‌هایش؛ باید دلداری‌اش می‌دادم.
_دیدی؟ دیدی سرمه جان. این مرد تنومندی که بعد از یک عمر اومد اینجا، پسر من و حاج ضیا بود. دیدی چه آشوبی به جون منِ پیرزن انداخت و راهشو کشید و رفت…
_قربونتون برم بی‌بی جون، انقدر حرص و جوش نخورید براتون خوب نیست
_شرمنده‌ی تو شدم مادر، ببخش که پسرم بلد نبود حرمت مهمون خونه‌ی پدریش رو نگه داره! یه وقت خیال نکنی که سید ضیاالدین هم مثل باباشه‌ها… نه! زمین تا آسمون با هم توفیر دارن.

دستم را گرفت و مثل کسی که چیزی یادش آمده باشد گفت:
_تصدقت برم، سرمه جان… شتر دیدی ندیدی. به هیچ‌کسی چیزی نگو خب؟
_چشم. حتما… خاطرتون جمع باشه. من لام تا کام حرفی نمی‌زنم
_دورت بگردم. بیا بریم توی اتاق برات ناشتایی بیارم که رنگ به روت نمونده. لابد از شاخه و شونه کشیدن اول صبحی بهادر خوف کردی. نه؟ ولش کن، فکرشم نکن. یاعلی… پاشو بریم مادر یه لقمه بذار دهنت…

باورم نمی‌شد. انقدر صبور بود بی‌بی؟! کاش من هم می‌توانستم شبیه او باشم.
بعد از ناهار میثم آمد دنبالم تا برویم بیمارستان. توی راه چشمم به گنبد حرم امام رضا افتاد و برای آخرین بار متوسل شدم و خواستم تا جوابم را بدهد. میثم مدام نصیحت می‌کرد و می‌خواست تا عاقلانه برخورد کنم؛ مگر می‌خواستم چه کار کنم؟! بیشتر از این که بخواهم حرفی آماده کنم دلتنگش بودم. نگاه کوتاهی به خودم در آینه‌ی ماشین انداختم تا از خوب بودنم مطمئن شوم اما همین که یادم آمد سید من را نمی‌بیند پر از درد شدم!

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

پاسخی بگذارید