تو را بهانه میکنم(قسمت سی و نهم)

فصل اول
۱۵ خرداد ۱۳۹۸

بسم الله گفتم و رفتم توی اتاق. دقیقا شبیه دیروز تکیه زده بود به بالش سفید و بزرگ تخت و صورتش به سمت پنجره بود. چون چشم‌هایش پیدا نبود برای لحظه‌ای شک کردم که خواب است یا بیدار اما همان موقع نفس بلندی کشید و صلوات آهسته‌ای فرستاد.
مشمای کمپوت‌هایی که آورده بودم را آرام گذاشتم روی کمد کوچک فلزی که کنار تختش بود‌. قرآن جیبی را برداشتم و بوسیدم و باز کردم… گلبرگ‌های خشک شده‌ی گل محمدی لای صفحاتش شامه‌ام را پُر کرد. یاد گلی افتادم که برای یادگاری گرفته بود! ناگهان سر برگرداند و پرسید:
_میثم؟
انگار حضور کسی را حس کرده بود. خوب بود که اشک‌هایم را نمی‌دید! کمی نزدیک‌تر رفتم و گفتم:
_سلام
تعجب کرد. نیم خیز شد… مکث کرد و با حرکت لب‌هایش گفت:
_خوابم؟…
_خوبین آقا سید؟ بلا دوره ان‌شاالله

پس چرا خوشحال نشد؟ چرا خوش‌آمد نگفت؟ چرا منتظر من نبود؟ چرا هیچ عکس العملی نداشت؟ این همان سیدی بود که می‌شناختمش؟ تنها جوابم سکوت بود و سکوت…
دراز کشید. مگر من نیامده بودم تا حرف بزنم و خیال خودم و خودش را راحت کنم؟ صدایم را صاف کردم و گفتم:

_میثم نگفت بهتون که من اومدم؟ دیروز… همراه پریسا و آقا موسی اومدیم، که بیایم عیادت و احوالپرسی شما. همون دیروزم اومدم بیمارستان؛ اما دیدم سرتون شلوغه خواستم مزاحم نشم. رفتم حرم یه سر… جای شما هم زیارت کردم.

زیارت قبول هم نگفت! ترسیدم که نکند خدایی نکرده لال هم شده باشد… اما خب. خداراشکر زبانش سالم بود هنوز.
ادامه دادم:
_دیشب پیش بی‌بی بودم، عموها و زنعموهاتون و بچه‌هاشون رو هم دیدم. خدا ببخششون، چه اقوام خوب و مهربونی دارین.

به یقه‌ی پیراهن آبی‌اش نگاه کردم. تندتر نفس می‌کشید. از عصبانیت بود یا ناراحتی یا خوشحالی؟ به خودم جراتی دادم و انگشتان دستم را گذاشتم روی دست گچ گرفته‌اش. قبل از آن که قطره‌ی دوم اشکم روی گچ بچکد و نم دارش کند دستش را آرام عقب کشید.
بغض بد و ناخوانده‌ای یکهو سرک کشید به گلویم. باید صبوری می‌کردم. میثم گفته بود اوضاعش خیلی خوب نیست فعلا. گفتم:

_بی‌بی سلام رسوند و گفت به نیت سلامتیتون آش رشته نذر کرده. فردا که آش رو پخش کنن با سهم شما میاد بیمارستان تا ببیندتون.

ترسیدم. کم‌کم داشتم از این‌ همه ساکت بودنش برآشفته می‌شدم حتی. گفتم:

_آقا سید راستش… باید باهاتون حرف بزنم. مطمئنم که الحمدلله گوش‌ها و زبونتون سالمه و مشکلی براشون پیش نیومده. اصلا جوابی هم نمی‌خوام… راستش من… یعنی میثم گفت بهتره که فعلا شما رو نبینم. برام عجیب بود، امروز به اصرار خودم اومدم اینجا ولی حالا رفتار عجیب‌تر شما رو می‌بینم و دارم باور می‌کنم که انگار یه اتفاقی افتاده که اون اینو خواسته. نمی‌فهمم! آخه…
_معلوم نیست که چه اتفاقی افتاده؟

و به دست‌ها و چشمش اشاره کرد. خوشحال شدم از به زبان آمدنش و خیلی عادی گفتم:
_مجروحیت؟ خب این که خیلی دور از ذهن نیست برای یه رزمنده. ان‌شاالله به امید خدا به زودی خوب میشین و…
_شاید نشه!
_یعنی چی؟
_دکتر آب پاکی رو ریخت روی دستم. گفت… گفت احتمالا تا آخر عمر، دیگه نتونم ببینم. من کور شدم سرمه خانم، نابینا شدم! بعد شما میگین انگار یه اتفاقی افتاده؟!
با بهت پرسیدم:
_شما ناراحتین از اینکه…

سرش را تکان داد و لبخند زد و گفت:
_اگر می‌تونستم و دلم می‌اومد قسم جلاله می‌خوردم که این دوتا چشم ناقابل‌ترین دارایی من بود که فدای سر امام و اسلام شد‌. من نیت شهادت کردم و رفتم برای جنگ! چرا باید ناراحت بشم از این جراحت‌های جزئی؟ همین فردا هم اگر خدا یاری کرد و از روی این تخت بلند شدم و توانی توی بدنم بود حتی با همین سیاهی مطلق هم میرم جبهه. ناراحتی من از چیز دیگه‌ایِ!

راستش آن لحظه از عزم راسخش خوشم آمد و خوشحال شدم که نیتش خالص بوده و انگار حتی به آرزویش رسیده. پرسیدم:
_از چیه؟
_شما
_من؟!
_بله…
سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
_من قرار بود امانتداری کنم برای حاج محمدعلی… اما نه اینجوری!
_آقا سید!

دست گچ گرفته‌اش را بالا آورد و گفت:
_اجازه بدین تا حرفم رو بزنم. به شما حق میدم که درگیر احساسات و حتی ترحم بشوید؛ اما من نمی‌تونم روی تمام عیب‌های خودم چشم ببندم و شما رو ببرم توی یه آینده‌ی نامعلوم.
هیچ می‌دونید دست و چشم من چند درصد آسیب دیده و چقدر بعیده که خوب بشم؟ چرا شما که هنوز بیست سالتون نشده باید همسر یه مردی بشین که حداقل یازده سال ازتون بزرگتره، قبلا نامزد داشته و حالا… نابینا شده! این ناحقیه. حقیقتِ زندگی سخت‌تر از تصورات رویایی و دخترونه‌ی شماست.

چانه‌ام می‌لرزید. گریه امانم نمی‌داد. چقدر بی رحم شده بود سید ضیاالدین! گفتم:

_ولی آقا سید، شما چطور به خودتون حق میدین که بجای منم تصمیم بگیرین؟ من نه با سن شما مشکلی دارم و نه شرایط قبل و بعدتون. با دید باز انتخاب کردم و می‌خوام ادامه بدم.
بنظر من اصلا چیز عجیبی اتفاق نیفتاده. به قول آقاجونم توی جنگ و خط مقدم که نقل و نبات پخش نمی‌کنن! اسارت هست… جانبازی و مجروحیت هست… شهادت هست! مگه بابا محمدعلی و میثم نبودن؟ مگه قبلا ندیده بودم این چیزا رو؟
آخه چرا میگین ترحم؟ من اصلا اینجا وایسادم دارم از چی دفاع می‌کنم؟ از حقم؟ شما حق من نیستین؟ همسر من نیستین الان؟ اگه نبودین و مهرتون توی قلبم نبود که با اجازه‌ی خانواده‌ام از تهران نمی‌کوبیدم بیام پیشتون. اونوقت شما منو از خودتون می‌رونید؟
بیخود نبود که عزیز قبل از اومدن بهم گفت فکراتو کن و جوری برو که مرهم و التیام زخمی باشی نه داغی روی داغ… اون پیشاپیش فکر شما رو خونده بود! چرا چیزی نمیگین آقا سید؟ چرا می‌خواین منو زجر بدین؟

_خدا از من نگذره اگه قصد داشته باشم کسی رو اذیت کنم، اونم شما رو! سرمه خانم… راضی نباشید به غصه‌ای که از فکر شما به سرم میفته.

باید تیر آخر را می‌زدم. مگر می‌شد از کسی که دوستش داشتم به این راحتی دست بکشم؟! گفتم:
_ما محرم هم هستیم!

حتی با این همه باند روی صورتش هم مشخص بود که دارد زجر می‌کشد از این صحبت‌ها. کمی مکث کرد و گفت:

_به حساب من… چند روز بیشتر باقی نمونده تا تموم شدن تاریخ صیغه
قلبم ریخت. با بهت گفتم:
_ولی… ولی همه‌ی محله و فامیل‌ها هم می‌دونن که اسم شما روی اسم من اومده. که شیرینی خورده‌ی هم شدیم، که من… اصلا… جواب آقاجون و عزیز رو چی می‌دین؟ هان؟ میگین چون ترکش خوردم و مین منفجر شد دیگه دختر شما رو نمی‌خوام؟
سرش را برگرداند سمت من و گفت:
_شاید… اون‌ها بهتر بفهمن که چرا این کارو می‌کنم. شرمنده‌ و روسیاهم…

_ولی من نمی‌فهمم! آقا سید، باشه. شما برای من محترمین… عزیزین! تا قبل از تموم شدن تاریخ محرمیت منتظر خبرتون می‌مونم که قراره چی پیش بیاد؛ ولی من دلم راضی نیست به فراق! اگر ده بار دیگه هم به عقب برگردم بازم به شما بله می‌گم. آقا سید… دست شکسته خوب میشه اما دل شکسته نه! چشم انتظار خبر می‌مونم. شما رو هم اول به خدا و بعد به امام هشتم می‌سپارم.

دلم نیامد خداحافظی کنم… به اندازه‌ی دو دقیقه معطل و منتظر وسط اتاق ایستادم تا چیزی بگوید اما فقط سهمم یک آه بلند بود و بس!

پایم را که از اتاق بیرون گذاشتم چشمم سیاهی رفت و اگر دستان قدرتمند میثم زیر بازویم را نمی‌گرفت نقش بر زمین می‌شدم. نشستم روی صندلی. پیرزنی با دیدن حال خرابم تکه نبات کوچکی را به سمت دهانم گرفت و گفت:
_بذار دهنت دخترم لابد قندت افتاده

نبات نبود که؛ شده بود سنگ شیشه‌ای و گوشه‌ی لپم جا مانده بود. از نگاه کردن به میثم فرار می‌کردم. این چه بختی بود که من داشتم؟ چه گناهی به درگاه خدا کرده بودم که باید مدام تنم می‌لرزید؟ اگر قرار بود مهر سید را به ضرب و زور از خانه‌ی دلم بیرون کنند، همان بهتر که می‌مردم.
_بلند شو سرمه جان، یاعلی بگو عمو… خدا بزرگه! بهت گفته بودم الان موقع خوبی نیست، صبوری کن. مرغت یه پا داره. حالام که چیزی نشده مثل مادر مرده‌ها نشستی و زار می‌زنی.

مادر مرده نبودم؟ سایه‌ی پدر و مادرم کجا بود که خودم را در امنیتشان جا بدهم؟ زبانم بند آمده بود و جوابی برای حرف‌های پشت سرهم میثم نداشتم که بزنم.
هیچ خوب نبودم. اصلا نفهمیدم چطور به منزل بی‌بی رفتیم و خداحافظی کردم و میثم چه بهانه‌ای برای زود برگشتنم جور کرد. خودش بلیط قطار گرفت و همراهم شد برای برگشتن به تهران.
حتی نتوانستم برای آخرین بار پا در حرم امام غریب بگذارم و شکوه کنم از روزگارم. با چشم گریان آمده بودم و با چشم پر خون برگشتم. سنگین رفته بودم و کوه بر می‌گشتم!
تا میدان راه آهن تهران کلمه به کلمه‌ای که سید گفته بود در ذهنم ضبط شده و هی تکرار می‌شد و آتش به جان عاشقم می‌زد. هیچ کاری از دستم ساخته نبود جز سوختن و ساختن!
به خانه که رسیدم قبل از آن که کسی سوالی بپرسد ببخشیدی گفتم و توی اتاقم سنگر گرفتم. صدای پچ پچ‌های ریز آن سوی دیوار را می‌شنیدم اما دلم نمی‌خواست بدانم کدام یک بیشتر دلسوزی می‌کند برای سرمه‌ی بیچاره. چه اهمیتی داشت اصلا.
نگاهم افتاد به تقویم مقوایی روی دیوار. باید از امروز مثل او چوب خط می‌کشیدم روی روزهای باقی مانده از عشق نافرجاممان؟
من را دوست داشت. از رفتارهایش فهمیده بودم، حتی از گل محمدی خشک شده‌ی لای کتاب قرآن جیبی‌اش! می‌خواست باز هم فداکاری کند و زندگی یک دختر را درگیر خودش نکند. اما اشتباه می‌کرد!

یک روز، دو روز، ده روز گذشت و هیچ خبری از او به دستم نرسید. آخرین روز محرمیت هم رسید.
شب اول ماه مبارک رمضان بود، عزیز توی حیاط سبزی آش پاک می‌کرد و هرازگاهی با گوشه‌های بلند روسری‌اش اشک‌های گرمش را می‌گرفت. شریفه انگار طاقت دیدن غم من را نداشت که از صبح رفته بود خانه‌ی پدرش و برنگشته بود! آقاجان هم به بهانه‌ی آماده کردن مسجد برای ایام‌ پیش رو رفته بود. همه را مثل کف دست می‌شناختم و مطمئن بودم چرا چهره‌هایشان مغموم شده!
من اما نه اشکی ریختم و نه گلایه‌ای کردم. نمی‌خواستم آینه‌ی دق باشم! باید خودداری می‌کردم.
می‌خواستم نماز مغرب را قامت ببندم که صدای زنگ در بلند شد. دست‌هایم توی هوا خشک شد. خودم را رساندم به پنجره و پرده را کنار زدم. پریسا بود. نمی‌دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟! ایستاده بودند و با عزیز حرف می‌زدند اما کسی من را صدا نکرد.
انگشتر فیروزه‌ای توی دستم را نگاه کردم؛ حتی دل کندن از این هم برایم دشوار بود چه می‌رسید به…
کاش خوش خبر باشد پریسا… طاقت نیاوردم و کنار دیوار نشستم. تسبیح سید را برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن. به دو دقیقه نرسید که عزیز برابرم ظاهر شد. کاغذی را گذاشت توی سجاده‌ام و بعد دستی به سرم کشید و رفت.
این جنس نگاه و نوازشش را خوب می‌شناختم! مثل آن وقت‌ها که مادرم مرد… پدرم مفقودالاثر شد… و حالا!
کاغذ تا خورده را برداشتم و باز کردم. دستخط سید بود اما نه شبیه همیشه… ناموزون و بهم ریخته! شاید چون دیگر خط و کاغذ و قلم را نمی‌دید.
تنها یک خط را پر کرده بود.
“خوشبخت و عاقبت بخیر باشی‌. حلالم کن”

#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌

پایان فصل اول

دیدگاهتان را بنویسید

  1. مریم‌گلی گفت:

    سلام
    خوبید؟
    پس چرا ادامه‌ی رمان نیست!!!!!😭😭😭😭
    سریع بزاریدش خوااااااهشششش میکنمممممم

  2. مریم‌گلی گفت:

    سلام آدرس کانال سروشِ باحجاب چیه؟😭