تورا بهانه می کنم(فصل دوم ـ قسمت پنجم)

۲۲ تیر ۱۳۹۸
رمان

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید‌. چون همین که پا گذاشته بودم توی خانه، میثم را دیده بودم با چشم هایی که انگار دو کاسه ی خون شده بود و موهای پریشان و حال و اوضاعی پریشان‌تر.

به جز او هم کسی در خانه نبود. نه شریفه و محدثه و نه حتی عزیز. تعجب کرده بودم. مثل آدم های بهت زده بود. پرسیدم:

_چیزی شده عمو؟ بقیه کجان؟

چند لحظه نگاه عمیقی به صورتم کرد و بعد به سختی گفت:

_مجلس روضه دعوت بودن و رفتن.

ترسیده بودم از نگاهش. گفتم نکند من را با ماشین غریبه دیده و خدایی نکرده فکر و خیالات اشتباهی به سرش زده. میثم خیلی غیرتی بود اما من کار خطایی نکرده بودم. باید غیرمستقیم می فهمیدم چه خبر شده. به خاطر همین گفتم:

_چرا نرفتی سرکار؟ خیر باشه. نکنه حالت خوب نیست؟ چیزی شده؟ گل گاوزبون می خوری دم کنم؟

لب باز کرد تا جوابم را بدهد که زنگ در را زدند. با اکراه بلند شد و پیراهنش را پوشید و گفت:

_فکر کنم صاحبخونه‌ست.

_چیکار داره؟

_واسه کرایه می خواد حرف بزنه

قبل از اینکه برود پرسیدم:

_تو رو خدا بگو میثم. چیزی شده؟

اخم هایش را درهم کشید. با دو دست پایین پیراهنش را کشید و صاف کرد و گفت:

_راستش یه موضوع مهمی پیش اومده که نه می تونم با عزیز در میون بذارم و نه با شریفه. ولی… فکر کنم که به تو باید بگم سرمه! صبر کن برم ببینم این بنده ی خدا چی میگه الان میام.

پشت سرش راه افتادم و گفتم:

_نمیشه اول بگی و بعد بری؟

_نه! خدا رو خوش نمیاد تو این گرما پشت در معطل بشه. قرار بود در مورد اجاره صحبت کنیم، زود میام ان شاالله. صبور باش!

رفت و دل من هم توی همان چند دقیقه ی نبودنش هزار راه رفت. با حدس هایی که شریفه زده بود حالا دلواپسیِ بدی به جانم چنگ انداخته بود.
موضوعی که به من ربط داشته باشد یعنی چه؟ یا در مورد بابا بوده و یا… اما نه! میثم هیچ وقت راجع به سید، با من حرفی نزده بود. حالا هم نمی زد.
پرده را کمی کنار زدم و کلافه به کوچه نگاه اندختم.

دلم می خواست صاحبخانه اش زودتر برود. چرا میثم انقدر سر یک قران و دو زار چانه می زد اصلا؟

حاضر بودم کل کرایه ی سال بعدش را حتی قبل از تمدید قرارداد تقبل کنم ولی فقط بفهمم چه اتفاقی افتاده که میثم را این گونه بهم ریخته و من هم باید بدانم و بقیه نه!

شاید ده دقیقه هم طول نکشید اما من انقدر اضطراب داشتم که برایم ده ماه گذشت!

تو که آمد، با آرامش نشست و به پشتی لاکی رنگ تکیه داد. صدای کولر آبی جدیدی که خریده بود و تیک تاک ساعت دیواری توی گوشم تکرار می شد.
پنجره را بستم تا حداقل شلوغ کاری های پسربچه هایی که تمام روز مشغول گل کوچیک بازی کردن و کوبیدن توپ به در و دیوارها بودند، کمتر اذیتم کند!
انگار می خواست خودش را، یا من را برای گفتن چیزی آماده کند. سکوت کرده بود.

سکوت کرده بود و چشمانِ به خون نشسته اش محو گل های ریز و درشت قالیِ جهیزیه ی شریفه بود. هر چند لحظه یکبار دستی به محاسنش می کشید و زیرلب ذکری می گفت.

داشتم دیوانه می شدم. سوره ی والعصر را زیر لب خواندم. بلند شدم و رفتم سر یخچال. لیوان آب خنکی برداشتم و کمی از شربت آلبالوی دستپخت عزیز را سرازیر کردم درونش.

کاش خبر خوشی بود؛ ولی با چهره ای که من از میثم دیده بودم بعید می دانستم! شربت را هم زدم و مزه اش را چشیدم. هنوز لباس بیرون تنم بود!
فقط چادرم را کنده بودم. رفتم و چهارزانو نشستم روبه روی میثم. دستم را دراز کردم و گفتم:

_اول یکم ازین بخور حالت جا بیاد. بعد بگو تا کسی نیومده. من سراپا گوشم.

بدون این که نگاه خیره اش را از چشمانم بردارد و شربت را از دستم بگیرد، گفت:

_سرمه. قسم بخور که دهن لقی نمی کنی و هر چیزی که الان بهت میگم فقط بین خودمون می مونه. جون عزیز رو قسم بخور

دستم را آوردم پایین و لیوان را گذاشتم روی فرش. نگران تر شده بودم. گفتم:

_داری هی دلواپسم می کنی ها میثم. انگار دارن تو دلم رخت می شورن. آخه تو که می دونی من دهنم قرصه و وقتی نباید حرفی رو بزنم، لام تا کام کلامی نمیگم

دستم را کوبیدم روی دهانم و ادامه دادم:

_اوم… اوم… بفرما! من اصلا خفه میشم تا شما خیالت راحت باشه. خوبه؟ راضی میشی اینجوری؟

دستش را فرو کرد لای موهایش و بلند شد. کاش می دانستم چه می خواهد بگوید و کمکش می کردم. دلم می سوخت از این همه عذابی که می کشید و باری که انگار فقط و فقط روی شانه های مردانه ی خودش باید می بود و بس.

دستانش را در هم گره می زد و دوباره باز می کرد. جلوی قاب عکس بابا که ایستاد دلم هری ریخت پایین. چقدر دلتنگش بودم. چقدر من و عزیز روزهای دوری اش را شمرده بودیم. من هفته ها و ماه ها و سال ها را خط کشیده بودم و عزیز هر یک روز را تسبیح انداخته بود.

اشکم را پاک کردم و گفتم:

_میثم جان، عمو… بخدا حاج رسول خبر شهادت و مفقودالاثر شدن بابا رو انقدر دور سرش نچرخوند که تو داری منو چرخ میدی! دیگه هر خبری داری که بدتر از اون نیست. بگو قربونت برم. بگو…

شانه اش که لرزید و تکان خورد، بغض من هم ترکید. حالا دوتایی ایستاده بودیم روبه روی عکس حاج محمدعلی و گریه می کردیم. با آستین اشک هایم را پاک کردم و گفتم:

_پس… پس از بابا خبری شده آره؟

آه بلندی کشید و با چفیه ای که همیشه کنار آینه ی عقدشان بود صورتش را پاک کرد و جوابم را داد:

_نمی خوام بیخودی امیدوار بشی و بعد خدایی نکرده یهو همه ی امیدت به باد بره… ولی اگه صبور باشی میگم

_هستم عمو جان! صبورم… از بابا محمدعلی چی باید بشنوم؟

_شاید… شاید! به همین زودی ها برگرده.

_یا فاطمه‌ی زهرا…

ضربان قلبم شدت گرفته بود. خوشحال بودم یا ناراحت؟ با آمدن پیکر مطهرش عزادار می شدم یا باید برگشتنش را جشن می گرفتم؟ عزیز را بگو. چه حالی میشد اگر می فهمید چشم انتظاری به پایان رسیده. آخ… آقاجان. الهی بمیرم برای دستت که از خاک بیرون ماند و چشمی که بعد از مرگت هم باز مانده بود! چند قدم عقب رفتم و تکیه دادم به دیوار.

دست هایم را روی صورتم گذاشتم و گفتم:

_خدایا شکرت… شکر… شکر

صدای میثم را شنیدم:

_اما این همه ی ماجرا نیست.

دستانِ لرزانم کنار رفت و نگاهش کردم. پرسیدم:

_یعنی چی که این همه ی ماجرا نیست؟

_چند روز پیش، پدر شریفه زنگ زد سرکارم و گفت:” آب دستته بذار زمین و زود خودتو برسون خونه ی ما.”

جوری صحبت کرد که دنیا روی سرم خراب شد، فکر کردم خدایی نکرده برای شریفه و بچه ی توی شکمش یا محدثه اتفاقی افتاده. مرخصی گرفتم و نفهمیدم خودمو چجوری به نیم ساعت نکشیده رسوندم اونجا.

حاجی دستم رو گرفت و گفت:”آقا میثم امروز صبح پستچی اومده بود اینجا. برای خونه ی حاجی نامه آورده بود. هرچی بهش گفتم فعلا کسی اینجا نیست برادرِ من. اگر نامه ی مهمی دارن بده به من تا بدم به دامادم، پستچی گوش نکرد و خواست امانت‌داری کنه. نامه رو انداخت تو و رفت”

گفتم: “خدا خیرتون بده، پس قضیه نامه بوده فقط؟”

گفت:”آخه میثم جان، تا جایی که سواد من قد میده اونی که دستش بود یه پاکت نامه ی معمولی نبود! اگه اشتباه نکرده باشم از صلیب سرخ بود پسرم. گفتم لابد مهمه”

سرمه، دیگه نفهمیدم که چجوری کلید خونه ی آقاجون رو از ته جیبم پیدا کردم و انداختم تو قفلِ در. باورت نمیشه، همین که در رو باز کردم و چشمم افتاد به پاکت نامه، مثل موجی ها شدم.

پدر شریفه دولا شد و نامه رو برداشت و بعد شروع کردیم به خوندن…

دستی به صورتش کشید. بی تاب شده بودم. پرسیدم:

_خب؟ چی بود نامه؟ چی نوشته شده بود؟ در مورد پیدا شدن بابا محمدعلی بوده؟ نه؟ یعنی معلوم شده که دقیقا کی بر می گرده؟! پس تو خبر به این مهمی داشتی و چند روزه که روزه ی سکوت گرفتی؟ بیخود نبود شریفه می گفت یه کاسه ای زیر نیم‌ کاسه هست!

_صبر کن. بله… نامه در مورد داداش محمدعلی بود. اما هنوز تو بهتم که آخه چطور ممکنه، بعد از چند سال! خدایا… قربون بزرگیت برم.

اشک هایم را پس زدم و سعی کردم دلداری اش بدهم:

_چرا گریه می‌کنی عمو میثم؟ مگه چیز عجیبیه؟ مگه قرار نبوده که بالاخره یه روزی جنازه ی بابام برسه به دستمون؟ باید خوشحال باشیم که بابا داره برمی گرده به وطنش. مگه نه؟

_سرمه! توی اون نامه چیزی از جنازه نوشته نشده بود.

_یعنی چی؟

_یعنی‌… یعنی داداش مفقود الاثر نبوده اصلا

_خب پس چی بوده؟ چرا درست و حسابی نمیگی تا منِ بدبختم بفهمم چی شده؟

صدای زنگ در که بلند شد دلم می خواست خودم را از شدت حرص و کلافگی بکشم. دست میثم را چنگ زدم و پرسیدم:

_ول کن درُ. تو رو ارواح خاک آقاجون بگو. چی نوشته بود؟

زل زد توی چشمم و گفت:

_نوشته بود داداش محمدعلی تقوی، بابات، زنده‌ست! اسیر بوده سرمه… نوشته بود اسیر بی نام و نشون بوده… می فهمی یعنی چی؟!

دوباره صدای زنگ می آمد. میثم دستم را رها کرد و رفت سمت در. یاد شبی افتادم که سید خبر شهادت آورده بود. مگر امکان داشت؟! بابا زنده بود؟ اسیر بود؟ عزادارش نبودم و عزاداری می کردم تمام این سال ها؟

کاش میثم دستم را ول نکرده بود. سرم می چرخید یا خانه را انداخته بودند توی گردونه؟ قاب عکس بابا انگار داشت تار می شد. لبخندش ولی جان دار تر از همیشه بود. یخ کرده بودم. پاهایم جان نداشت. همه چیز سیاه می شد.

بابا زنده بود!؟ دستم را گذاشتم روی سرم. می خواستم بشینم اما ناگهان شبیه کسی که تیر خلاص خورده باشد نفهمیدم چه شد و محکم خوردم زمین.

 

 

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید 

@bahejab_com

پاسخی بگذارید