تورا بهانه می کنم (فصل دوم ـ قسمت ششم)

دلم می خواست چشم باز کنم و به شریفه همه چیز را بگویم و باهم اشک شوق بریزیم. اما ترسیدم...
۲۷ تیر ۱۳۹۸

سرم انگار باد کرده بود! چشمم را هنوز باز نکرده بودم اما باز هم سرگیجه داشتم. نمی دانستم کجا هستم و بعد از بیهوش شدنم چه اتفاقاتی افتاده اما برایم اصلا مهم نبود. تنها چیزی که برایم اهمیت داشت فقط بابا محمدعلی بود و بس.

 

یعنی خواب نبودم و رویا ندیدم؟ حرف های میثم و آن نامه و خبر درونش، همه و همه واقعیت داشت؟ پس چرا میثم گفته بود نمی خواهد فعلا کسی مطلع شود؟ شاید چون به کذب و راست بودن خبر شک کرده. اگر نه که هرکسی این موضوع را می شنید خوشحال می شد. مخصوصا عزیز…

 

یعنی بابا حالا زنده بود؟ نمی توانستم باور کنم. دست خودم نبود. با چشم های بسته زدم زیر گریه. چقدر مظلوم و دور افتاده بود پدرِ عزیز من. چقدر به سید و میثم اصرار کرده بودم که بابا محمدعلی نمرده، شهید نشده، دوتا تیر نمی تواند او را از پای در بیاورد. چقدر التماس کرده بودم که اجازه بدهند خودم بروم دنبالش…

 

این همه اسیر و مفقودالاثر و شهید. چرا همه با نام و نشان بودند یا برگشته بودند اما بابا نه؟

 

مگر از مردهای محله ی خودمان کم بودند که توی عملیات ها اسیر شده بودند ولی اکثرشان بعد از تمام شدن جنگ و تصمیمات و مذاکره های صدام با دولت ایران، به کشور برگشته بودند؟

 

آن همه آزاده که صبح تا شب عزیز اسمشان را پای رادیو شنیده بود و توی مراسم برگشتنشان حضور پیدا کرده بود. پس بابا چرا نبود و نیامده بود؟

 

_سرمه. سرمه خانوم؟ خوابی؟… بسم الله! مگه کسی تو خواب گریه هم می کنه؟ پاشو دختر. پاشو ببینم چته. سرمه

 

دست مهربان شریفه بود که صورتم را نوازش و اشک هایم را پاک می کرد. چند سال قبل بود که من با شنیدن خبر شهادت بابا از دهان حاج رسول و سید، غش کرده بودم و شریفه بالای سرم نشسته و دلداری ام می داد؟

 

حالا سید کجا بود؟ احتمالا به فکرش خطور هم نمی کرد که من امروز چه چیزی شنیده ام.

 

دلم می خواست چشم باز کنم و به شریفه همه چیز را بگویم و باهم اشک شوق بریزیم. اما ترسیدم…

 

ترسیدم که هُل کند و خدایی نکرده بلایی سر خودش و بچه اش بیاید. اصلا شاید به خاطر همین بود که میثم به خودخوری افتاده و حرفی نزده بود.

 

لابد سکوتش در برابر عزیز هم، بی ربط نبوده به اوضاع و احوالِ قلبِ بیمارش. چون بعد از رفتن آقاجان، عزیز دیگر دل و دماغ قبل را نداشت و سرحال نبود. مدام هم قلب درد داشت.

 

بیچاره میثم حق داشته که سکوت کند پس! شریفه هنوز داشت صدایم می کرد که چشم باز کردم و نگاهش کردم. صورتش این روزها کمی پف داشت و بینی اش ورم کرده بود. هرچقدر هم تپل می شد دوست داشتنی تر می شد. با دیدنم خندید و گفت:

 

_خوبی تو؟ دق دادی که ما رو آخه! چقدر بهت میگم ناشتایی نخورده نرو بیرون. هی کم غذایی می کنی و طاقچه بالا میذاری سر سفره، نتیجش میشه همین. حالا حالت خوبه؟

 

سرم را تکان دادم. لبم را با زبان تر کردم. توی خانه و یکی از اتاق ها دراز کشیده بودم. بالشی زیر سرم بود و ملحفه گل داری هم رویم کشیده بودند. هموز سرما و لرز به تنم بود. شریفه دست برد زیر سرم و کمی بلندم کرد و گفت:

 

_بیا به قلپ ازین آب قند بخور حالت جا بیاد. گمونم‌ گرما زده هم شدی. بیشتر بخور… آفرین

 

لیوان را چسبیدم و تا ته سر کشیدم. باید خوب می شدم. الان که وقت غش کردن نبود! باید کاری می کردم. در باز شد و میثم آمد تو. نگاهش را خوب می شناختم. داشت بی صدا خواهش می کرد که تودار باشم. اما سخت بود، خیلی سخت!

 

نشستم، دست شریفه را گرفتم و گفتم:

 

_ببخشید شریفه‌ جان، یهو ضعف کردم نفهمیدم چی شد. الان خوبم. تو نگران نباش

 

_خب الحمدلله. باز خدا رحم‌ کرد که عزیز هنوز نیومده بود. وگرنه هیچی دیگه.

 

_چرا نیومده؟

 

_آخه من زیر غذا رو روشن گذاشته بودم دلم شور می زد، زودتر پاشدم اومدم که به غذا سر بزنم نسوزه خدایی نکرده. وای ولی میثم، در رو که باز کردی و دیدم سرمه افتاد روی زمین، نزدیک بود سکته کنم.

 

نگاه میثم همچنان پر مفهوم بود! باید تا کی نقش بازی می کردم؟ شریفه را بغل کردم و کنار گوشش گفتم:

 

_بادمجون بم آفت نداره خانوم. حالا غذات نسوخت؟

 

_خوب شد گفتی. برم ببینم اگه حاضر شده برات بکشم بیارم… نخوابیا

 

_چشم

 

_شما خانوم معلم، مگه این که به غش و ضعف بیفتی که به حرف ما گوش بدی.

 

میثم گفت:
_بی انصاف نباش دیگه. این دردونه ی عزیز همیشه حرف گوش کن بوده

 

_آره والا. عموت ازت پشتیبانی نکنه کی کنه؟

 

خندیدیم و میثم پرسید:
_کمک نمی‌خوای شریفه جان؟

 

_نه کاری ندارم. دست شما درد نکنه

 

لبخندی به صورت میثم پاشید. دست به کمر و به سختی بلند شد و آهسته و با احتیاط از اتاق بیرون رفت. حسود نبودم اما توی همین شرایط هم به این همه عشق و محبت بینشان غبطه می خوردم‌.

 

آهی کشیدم و به میثم که کنار در نشسته بود نگاه کردم. گفت:

 

_پدر صلواتی! من مثلا بعد از کلی چرتکه انداختن و به حساب خودم دو دوتا چارتا کردن گفتم بیام به تو بگم که از همه صبورتری! اونوقت باید برم درُ وا کنم و بیام ببینم دراز به دراز پهن شدی روی زمین؟

 

_آخه دارم خواب می بینم انگار. راسته نه؟ گفتی که برمی گرده دیگه؟

 

_به حق امام غریب که راسته. اما من دارم مراعات عزیز رو می کنم که می خوام اول محکم کاری بشه و بعد بهش بگم. توام اگه دوستش داری فقط چند روز به من مهلت بده.

 

_چند روز؟
_لا اله الا الله. شیش ماهه که به دنیا نیومدی عمو جان. یه نذری بکن که ان شاالله اگه خبر درست بود انجامش بدیم. فقط پشیمونم نکن از اعتمادی که بهت کردم. خب؟

 

_باشه… ولی بدون که این چند روز، از همه ی این سال ها برای من سخت تر می گذره

 

_باید توکل کنیم. چاره ای نیست. الانم با یکی از رفقای بسیجی قرار دارم. دارم خودمو به در و دیوار می کوبم که زودتر به نتیجه برسیم. تو مواظب خودت باش که دیگه این شکلی نشی. یاعلی.

 

آن روز عزیز چیزی از بهم خوردن حالم نفهمید. من هم از همان موقع به احترام خواسته ی میثم سکوت کرده بودم. اما شده بودم شبیه ماهی دور شده از تنگ بلوری… بین زمین و آسمان انگار معلق بودم و چشمم به در بود تا هر لحظه میثم با خبر تازه ای بیاید و چیزی بگوید.

 

همین که فهمیده بودم بابا مفقودالاثر نبوده و احتمالا جزو اسرای بی نام و نشان بوده برای این همه غریبی اش دلم می سوخت و هیچ جوری خنک نمی شدم. کاش اتاق یخچالی بود. کاش حاج رسولی زنده بود و چادر سر می کردم و می رفتم پیشش.

 

می گفتم:”حاجی دیدی دلم گواهِ غلط نمی داد؟ اما شما و آقا سید ضیاالدین پاتون رو کرده بودین تو یه کفش که الا و بلا ممدعلی شهید شده و پیکرش جا مونده. تیر خورده و بچه ها دیدن. حاجی ببین که نامه ی زنده بودنشو فرستادن برام!”

 

کاش سید بود و نامه را نشانش می دادم… اما نه! سید اگر هم بود که دیگر چشمی برای دیدن نداشت که ببیند!

 

مراسم شب هفت حاج رسول بود. با عزیز و شریفه نشسته بودیم توی قسمت زنانه مسجد. احترام خانم با دیدنم خوشحال شده بود و بخاطر حضورم در مراسم خاکسپاری هم تشکر کرد. فکر نمی کردم با آن اوضاع و احوال من را دیده باشد! آن روز مریم را که برای تسلیت در آغوش گرفتم چیزهایی گفت که دلم آتش گرفت:

 

_آخ سرمه جان بمیرم برای دل خونت… چطور تحمل کردی این داغو؟ کاش بابای منم تو جنگ و جبهه تیر خورده بود. آخه بابام خیلی زجر کشید… خیلی درد کشید. ولی دیگه راحت شد، حالا دیگه رفته پیش همرزم های شهیدش. پیش بابای تو رفته…

 

اگر می دانست بابای من شهید نشده چه می گفت؟ تمام مدتی که روضه و قرآن می خواندند من ذهنم درگیر عزیز بود؛ که نشسته بود و ریز ریز اشک می ریخت و با دستمال تا زده ی سفیدش هر چند دقیقه یک بار صورت پر چینش را پاک می کرد. عجب خوابی دیده بود عزیز!

 

خوب شد چیزی نمی‌دانست، اگرنه شبیه من باید با حس انتظار روزها را شب می‌کرد.

 

استکان چای را که بردم دم دهانم، دختر نوجوانی آمد بالای سرم و گفت:

 

_ببخشید شما سرمه خانوم هستین؟

 

_بله

 

_یه آقایی دم در کارِتون داره

 

_با من؟
_بله…

 

دلم هزار راه رفت تا خودم را برسانم به در ورودی. یعنی چه کسی با من‌ کار داشت؟ چادرم را جلوتر کشیدم و با بدبختی لنگه کفشم را پیدا کردم.
همین که پا گذاشتم توی کوچه میثم را دیدم که کنار درخت بزرگی ایستاده بود و با پا سنگ کوچکی را جابجا می کرد.

 

به دور و اطراف نگاه کردم. هیچ کسی نبود به جز چندتا بچه که مشغول بازی بودند. چون اینجا در پشتی بود و به خیابان اصلی راه نداشت، تقریبا خلوت بود. مطمئن شدم که میثم کارم داشته. نفس راحتی کشیدم و گفتم:

 

_تو منو صدا کردی میثم؟

 

خوشحال بود! سرش را که بلند کرد خوشحالی از چشمانش داد می زد. چرا؟ جوابم را نداد. گفتم:

 

_خوب شد شریفه نبود، بچه رو برده بود دستشویی. وگرنه باید الان جفتمون استنطاق می شدیم. حالا چی شده؟ بگو…
سریع گفت:

 

_الحمدلله که نفهمید. سرمه جان حلال کن عمو، نتونستم به اندازه ی تموم شدن مجلس صبر کنم.

 

_چیزی شده؟

 

_یکی از رفقام که چند روزه باهم پیگیر قضیه ی نامه بودیم یه چیزایی فهمیده

 

چند قدم جلوتر رفتم. صدای صوت قرآن از بلندگوی مسجد بلند شد و گوشم را نوازش داد “اِنّ مَعَ العُسْرِ یسْراً”

 

انگار ناگهان دلم قرص شد به شنیدن همین یک آیه! چشم دوختم به دهان میثم و گفتم:
_خیر باشه…

 

تسبیحش را از جیبش بیرون کشید و گفت:

 

_خیره! گمونم دیگه باید کم کم عزیز رو آماده کنیم.

 

_آماده ی چی؟

 

_برگشتن داداش محمدعلی… خبر حقیقت داشته، بابات اسیر بوده سرمه، داره برمی گرده. میاد ایران… میاد پیش تو و عزیز.

 

دیگر نتوانستم صبر کنم. نمی شد اصلا. همانجا وسط کوچه نشستم، چادرم را کشیدم روی سرم و سجده ی شکر رفتم. بغضم ترکید و های های زدم زیر گریه.

 

چند دقیقه‌ای که گذشت میثم کمک کرد و نشستم روی پله‌ی کوتاه جلوی در. اشک هایم را با روسری مشکی پاک کردم و با صدایی که هنوز گریه‌دار بود گفتم:

 

_باورم نمیشه… هنوزم فکر می کنم داری مثل بچگیامون با من شوخی می کنی.

 

_قربون بزرگی خدا برم‌. ببین چجوری دل چند نفر رو شاد کرد. اونم کی و کجا؟ بعد از چند روز دلهره داشتن، درست باید توی خونه ی خدا و وسط مراسم حاج رسول از شک و شبهه در می اومدیم.

 

_اگه بدونی چقدر نذر و نیاز کردم، باید از همین امشب دست به کار بشم.

 

انقدر خوشحال بودم که حس می کردم حالم مناسب برگشتن به مجلس ختم نیست!

 

#ادامه_دارد…

#الهام_تیموری

#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

پاسخی بگذارید