تو را بهانه می کنم ( فصل دوم ـ قسمت هفتم )

با سوزی که صدای عزیز داشت، همه زده بودیم زیر گریه و اشک هایمان جاری شده بود. دستش را بوسیدم و گفتم:بابا رو پیدا کردن عزیز. می‌خوان برش گردونن ایران... پیش ما...
۳۰ تیر ۱۳۹۸

حالا تمام دلواپسی من و میثم شده بود آگاه کردن عزیز و شریفه. میثم پیشنهاد داده بود که تا روز برگشتن بابا صبر کنیم‌ و بعد با آمدنش عزیز در شرایط انجام شده قرار بگیرد و با دیدن پسرش آرام بشود. اما من با این کار شدیدا مخالفت کردم و گفتم:

 

_عجب حرفی می زنیا! از تو توقع نداشتم عمو. گشتی و گشتی بدترین راه کار رو انتخاب کردی؟ آخه قلب عزیز به یه تار مو بنده. ضعیف شده، من میگم یه کاری کنیم و یه جوری آروم آروم بهش بگیم که هل نکنه و آماده بشه اون وقت تو میگی ناغافل با بابا رو در رو بشه؟ خب این جوری که دور از جونش سکته می کنه.

 

_لا اله الا الله… زبونت رو گاز بگیر. اما حق با توعه. درست میگی، اصلا حواسم نبود. از طرفی اگر مردم محله و همسایه و قوم و خویش بفهمن هم از همه جا میان اینجا برای مراسم استقبال. اصلا نمیشه پنهون کاری کرد. باید همین‌ امشب هرجوری هست بگیم و تمومش کنیم. خوبه؟

 

_توکل به خدا.

 

و بالاخره بعد از کلی فکر و مشورت کردن، تصمیم گرفتیم که همان شب واقعیت را بگوییم. کلاس های مدرسه به خاطر برگزاری امتحانات ثلث سوم تعطیل شده بود و من خیالم راحت بود که همه ی روزهای پر اتفاق آینده را تمام وقت در کنار خانواده هستم.

 

آن شب ظرف های شام را تازه شسته بودم. دست هایم را کشیدم به دامنم و خشک کردم. تکیه دادم به چهارچوب در آشپزخانه و به میثم که با پیچ گوشتی افتاده بود به جان رادیو، اشاره کردم که یعنی حالا سر حرف را باز کن.

 

عزیز نشسته بود و قند می شکست. این از آن کارهای تخصصی اش بود.

 

شریفه هم بساط چرخ خیاطی اش را پهن کرده بود تا با پارچه ی جدید گلداری که مادرش داده بود برای خودش یک پیراهن بلند و گشاد حاملگی بدوزد.

 

هرچند معمولا اینجور وقت ها هرجوری که می شد از سر و ته پارچه می زد و یک لباس دخترانه ی قشنگ هم برای محدثه می دوخت. دلش می خواست مادر و دختری لباس بپوشند. میثم گفت:

 

_عزیز جون شما دستت و قلبت درد می‌گیره، بذاریدش کنار من خودم سر فرصت همه‌ی کله قندها رو خورد می کنم.

 

_نه مادر. من از کار هیچ طوریم نمیشه. اما اگه یه روز بیکار باشم تموم جونم درد می گیره. درست نشد اون‌ ماس ماسک؟

 

_از بس محدثه بهش ور رفته دیگه درست شدنی نیست. احتمالا باید یه جدیدش رو بخریم

 

_می‌دونی این رادیو همدم چند سال من بوده؟

 

نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد و گفت: _اسم بیشتر آزاده ها رو از همین بود که شنیدم… هعی. الهی که خدا هیچ مادری رو چشم انتظار نذاره.
شریفه سر نخ را با زبان تر کرد و گفت:

 

_الهی آمین. ایشالا شما هم به زودی از چشم انتظاری دربیاین

 

میثم از فرصت استفاده کرد، خودش را کشید پیش عزیز و گفت:

 

_اگه دعای شریفه بگیره و از داداش محمدعلی خبری برسه شما چیکار می‌کنی عزیز؟

 

دست عزیز از حرکت ایستاد و نگاهش قفل شد توی چشمان میثم. کمی سکوت کرد و بعد گفت:

 

_من همه‌ی آرزوم اینه که اون روزُ به چشمم ببینم اما اگه اجل یاری نکرد و مثل آقاجونت…

 

میثم پرید وسط حرفش و گفت:

 

_خدا رحمت کنه آقاجون رو. عزیز، میگم اگه من همین الان به شما بگم که حاج محمدعلی رو پیدا کردن، باور می‌کنی؟

 

شریفه جیغ خفیفی کشید…

 

شریفه جیغ خفیفی کشید. با اضطراب پرسیدم:

 

_چی شد؟

 

شریفه همانطور که انگشتش را محکم چسبیده بود گفت:

 

_اوخ اوخ… هیچی سوزن رفت تو دستم.

 

_سکته کردم شریفه!

 

_ببخشید سرمه جان… میگم آقا میثم، حالا مگه چیزی شده؟ هان؟

 

قبل از آن که میثم لب وا کند، عزیز گفت:

 

_تو بیخودی حرفی نمی زنی پسرم. به ارواح خاک آقات چند روزه که دلم گواهی میده از محمدعلی خبری می رسه. از همون شب که خواب دیدم. که مزارش بود و خودش نه… من مادرم؛ بیخود که چیزی به دلم نمیفته.

 

میثم نمی توانست. دست دست می کرد و مِن و مِن. حالا که عزیز منتظر خبری بود نباید ناامیدش می کردیم. رفتم و کنارش نشستم. دست های چروک خورده‌اش را که قندی بود گرفتم. نگاهم کرد و گفت:

 

_خوش خبر باشی دخترِ حاج محمدعلی. بگو دخترم… بگو و دل یه مادر رو که دیگه یه پاش لب گوره خوشحال کن…

 

باورم نمی شد. انگار علم غیب داشت! اخم ظریفی کردم و گفتم:

 

_دور از جونتون عزیز.

 

شریفه سریع چرخ خیاطی را رها کرد و خودش را به ما رساند. دست روی شانه ام گذاشت و گفت:

 

_پیدا شده بابات؟ آره سرمه؟ میثم؟ نگفتم یه چیزی هست و به من نمیگی؟ عزیز به خدا اینا یه چیزی می دونن و به ما نمیگن

 

_تو هل نکن مادر، برای اون طفل معصوم خوب نیست. چرا نگن؟ نشستیم که بشنویم. یه عمر شده انگار، که گوش من منتظر شنیدن اسم پسرمه و چشمم منتظر دیدنش. حالا تو بگو دیدن یه تیکه از پیرهنش! همونم آب یخیه روی آتیش جیگر من.

 

با سوزی که صدای عزیز داشت، همه زده بودیم زیر گریه و اشک هایمان جاری شده بود. دستش را بوسیدم و گفتم:

 

_بابا رو پیدا کردن عزیز. می‌خوان برش گردونن ایران… پیش ما…

 

چند لحظه ای فقط نگاهم کرد و بعد دستان لرزانش را آرام بلند کرد و زیرلب شروع کرد به شکر کردن. دوباره رو کرد به من. چشمانش غرق آب بود که گفت:
_چشمت روشن

 

چقدر صبور بود. مبهوت این همه صبوری اش بودم هنوز، که میثم گفت:

 

_باید خودمون رو آماده کنیم برای مراسم…

 

شریفه که گویی از همه بیشتر تحت تاثیر قرار گرفته و گریه کرده بود با بغض گفت:

 

_اول می برنش معراج؟ نه؟

 

تنم لرزید. میثم طبق عادت دستی به محاسنش کشید و گفت:

 

_نه، میاریمش خونه

 

_برای خداحافظی؟

 

_نه شریفه جان. برای استقبال…

 

_یعنی چی؟

 

یاعلی گفت و بلند شد. عزیز به طرز عجیبی سکوت کرده بود. ضربان قلبم بالا رفته بود و می ترسیدم خدایی نکرده اتفاق بدی بیفتد. میثم کتش را از روی چوب لباسی برداشت. پاکتی را بیرون کشید و گفت:

 

_چند روز قبل این نامه رو فرستاده بودن برای ما. منتها نه اینجا. به آدرس خونه‌ی آقاجون. نامه‌ی صلیب سرخه. راستش… خب… عزیز؛ الحمدالله حاج محمدعلی شهید نشده. داداش اسیر بوده. بعثی های از خدا بی خبر، اسمش رو به صلیب سرخ نداده بودن.

 

رنگ از رخ عزیز پرید. حالا لب‌هایش هم به لرزه افتاده بود. گوشه‌ی سفره‌ی پر از قند را پس زد. بلند که شد دلم ریخت. همیشه وقتی که خیلی خوب نبود با خودش خلوت می کرد.

 

گره‌ی چادرش را از دور کمرش باز کرد و چادر گلدارش را انداخت روی سرش. رفتارش طبیعی نبود! چند قدمی رفت و دوباره برگشت.

 

عزیز سر شریفه را بوسید و گفت:

 

_تو هل نکنی‌ها مادر. زن آبستن که نباید تا دری به تخته می خوره رنگش عین گچ بشه و دلش به تار مو بند باشه. میثم که چیزی نگفت. میگه برادرشوهرت داره میاد. بعد از چندین و چند سال. میگه با پای خودش میاد. میگه معراج نه! میاد قدم بذاره روی جفت چشمای من. خوب حرفی می زنه بچه‌م، که میگه مراسم استقبال داریم.

 

همه‌ی قوم و خویش و در و همسایه هم میان! بایدم بیان… انگار کن که یه رزمنده تازه از میدون رزم برگشته باشه. خب بایدم بیان سر سلامتی. من چند ساله که این چادرُ انداختم روی سرم و هر پیر و جوانی که از جنگ برگشت به محله، هر آزاده ای که رسید، رفتم خوش‌آمد گفتم. همشون بوی محمدعلی‌م رو می دادن. هر وقت که پیکر شهیدی اومد، رفتم تشییعش، که بگم سلام منو به بچه‌م برسونن.

 

که به دل مادراشون تسلا بدم. خب معلومه که همه‌ی مادراشون حالا میان که پسر منو ببینن. کلی کار داریم حالا… چراغ خونه نباید خاموش بمونه. کلی کار داریم… الهی به عظمتت شکر.

 

نشست و جوراب مشکی کلفتش را پا کرد و رو به میثم گفت:

 

_الهی تصدقت برم، کلید خونه رو بیار. باید با سرمه بریم آب و جارو کنیم. باید بریم چراغونی کنیم. باید کل شهرو شیرینی بدیم… آخه عزیزدلم داره برمی گرده… آخ حاجی، کجایی تو؟ چرا نموندی که این روزو ببینی؟ مگه آرزو نداشتی؟ آخ حاجی…

 

به اسم آقاجان که رسید دیگر نتوانست تاب بیاورد. تکیه داد به پشتی و های های گریه کرد…

 

***

آن روز چشم که باز کردم، انگار وسط یک رویای بزرگ و دور از دسترس بودم. هزار بار سجده ی شکر رفتم و هر قدمی که برمی داشتم ذکر می گفتم تا این همه خوشی ناغافل تلخ نشود.

 

همه چیز همانطور شده بود که عزیز خواسته بود. برگشته بودیم به خانه‌ی خودمان تا تدارک آمدن بابا را ببینیم. خبر توی کوچه و محله پیچیده بود. هنوز نرسیده، مرد و زن و پیر و جوان می آمدند و می رفتند.

 

خیلی ها مثل خودمان از شنیدن خبر زنده بودن و اسارت بابا غافلگیر شده بودند. حتی احترام خانم هم که هنوز داغدار بود، با شنیدن ماجرا خودش را برای دیدنمان رسانده بود.

 

خنده از لب هایمان دور نمی شد اما من ته دلم حس دلواپسی داشتم هنوز‌. دست خودم نبود، تا بابا را به چشم نمی دیدم و لمسش نمی کردم، تصور می کردم که همه ی این اتفاق های خوب، خواب و خیال است.

 

کل حیاط و کوچه را ریسه بسته بودند. عزیز مثل اسفندهای توی سینی که زودتر از موعد آماده کرده بود، آرام و قرار نداشت. محدثه که از گوسفند می ترسید شریفه را کلافه کرده بود. اما شریفه هم انقدر شاد بود که خم به ابرو نمی آورد…

 

میثم گفته بود اسرا بعد از آمدن به تهران اول به دیدار امام و شهدا می روند و بعد با رهبر انقلاب دیدار می کنند. خودش به همراه چند نفری رفته بودند حرم امام خمینی.

 

جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. روسری آبی‌ بلندم به چادر گل‌دار آبی و سفیدم می آمد. دوست داشتم مرتب و خانوم به چشمش بیایم. راستی، از آن وقت ها که بابا دیده بودم بزرگتر شده بودم نه؟

 

یعنی چهره ی مهربان بابا هم تغییر کرده بود؟ قاب عکسش را از روی دیوار برداشتم و به صورتش دست کشیدم. این آخرین دقایق همیشه کند می گذشت. صدای یکی از بچه ها بلند شد:

 

_اومدن… اومدن…

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

پاسخی بگذارید