تو را بهانه می کنم ( فصل دوم ـ قسمت هشتم )

میثم سینی را از دستان لرزان عزیز گرفت و بعد، مادر و فرزند همدیگر را چنان در آغوش کشیدند که انگار صدسال از ندیدنشان گذشته‌. چقدر صدای عزیز پر سوز بود...
۰۳ مرداد ۱۳۹۸

تمام طول خونه و حیاط را دویدم. نفس نفس زنان خودم را رساندم به کوچه. روی پنجه‌ی پا قد کشیدم تا ببینمش از دور. ماشین سر کوچه ایستاده بود‌ و آنقدر جمعیت برای استقبال آمده بودند که خیلی خوب نمی توانستم با چشم بابا را به راحتی پیدا کنم. ضربان قلبم بالا رفته و هیجان دیدن صورت ماه بابا محمدعلی بند بند وجودم را فرا گرفته بود.

 

میثم را دیدم که از ماشین پیاده شد. چند قدم پیش‌تر رفتم. چشمانم پر از اشک شده بود. صدای سلام و صلوات بلند شده بود…

 

“همسنگر شهیدان، خوش آمدی به ایران… همسنگر شهیدان، خوش آمدی به ایران…”

 

گل هایی که روی هوا می پاشیدند و نقل و دود اسفند، و چشمانی که تار شده بود، همگی دست به دست داده بود تا نتوانم بابا را ببینم. زن ها یکی یکی از کنارم عبور می کردند و شانه به شانه‌ام می زدند تا زودتر به خوش آمد گویی آزاده‌ی تازه از راه رسیده بروند.

 

من اما انگار فلج شده بودم. عجیب بود که هرچه تقلا می کردم هیبت بابا را نمی دیدم‌‌!

 

“صل علی محمد، سرباز مهدی آمد… صل علی محمد، سرباز مهدی آمد”

 

شریفه دستم را گرفت و با ذوق گفت:

 

_چشمت روشن سرمه، دیدی بالاخره حاج محمدعلی اومد؟ دیدیش سرمه؟

 

بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. خودم را عقب کشیدم و گفتم:

 

_من ندیدمش شریفه…

 

_بسم الله! گیج شدی دختر. اوناهاش. کنار میثم… همون که حلقه‌ی گل انداختن گردنش… پیراهن خاکی رنگ تنشه. خب چرا وایسادی دختر؟ من جای تو بودم پر می کشیدم تا برسم پیشش. بخدا که اون بنده خدا الان فقط چشم انتظار دیدن تو و عزیزه… برو جلو دیگه

 

_عزیز، عزیز کجاست شریفه؟

 

به جایی که اشاره کرد نگاه کردم. عزیز با سینی اسفند و گلاب و گل ایستاده بود میان کوچه. جلوتر از من! مردها صلواتی فرستادند و انگار به حرمت عزیز کمی خودشان را کنارتر کشیدند. چشم دوختم به مردی که حلقه ی گل دور گردنش خودنمایی می کرد. بابا محمدعلی بود یعنی؟!

 

آخرین باری که پشت رفتنش توی همین کوچه آب ریختم چهارشانه بود و سرحال. لبخند روی لب‌هایش بود. ریش و موهایش کمی جو گندمی شده بود فقط.
امروز اما از آن هیبت مردانه چیزی شبیه پوست و استخوان مانده بود. لاغر و کمی خمیده. پوست صورتش سبزه‌تر شده بود، انگار که آفتاب سوزانده باشدش. موهای جلوی سرش ریخته بود و تمام ریش و موی باقی مانده‌اش یکدست سفید بود.

 

اما چشمانش… حتی از همین فاصله هم چشمانش حرف می زد. به عزیز که رسید، بغض مردانه‌اش ترک خورد و شانه های افتاده‌اش تکان خوردند از گریه. دو زانو نشست روی زمین و سر گذاشت روی پای عزیز.

 

میثم سینی را از دستان لرزان عزیز گرفت و بعد، مادر و فرزند همدیگر را چنان در آغوش کشیدند که انگار صدسال از ندیدنشان گذشته‌. چقدر صدای عزیز پر سوز بود:

 

_خوش آمدی مادر… قدم به چشم من گذاشتی، خوش آمدی…

 

خوشابحال عزیز… برای آقاجان دلم کباب شد. جای خالیش عجیب توی ذوق می زد. کاش بود و مثل ما لذت می برد.

 

طاقتم طاق شده بود. دو پر چادرم را چسبیدم و پر کشیدم و رسیدم کنار بابا. عزیز میان گریه لبخند زد؛ دستم را گرفت و گفت:

 

_اومدی سرمه جان؟… محمدعلی جان، امانتیت رو تحویل بگیر. دخترتُ تحویل بگیر مادر…

 

نگاهمان که تلاقی کرد، می خواستم از خوشی بمیرم. بابا برگشته بود. چه رویای شیرینی. انگار تشنه ای به دریا رسیده باشد، خودم را جا دادم در پناه آغوش پر مهرش.

 

از دیدنش که سیر نمی شدم اما خانه‌ هم لحظه ای از جمعیت خالی نمی شد. دلم می خواست مثل میثم و عزیز بنشینم ور دل بابا محمدعلی و تا چندین و چند روز فقط نگاهش کنم و حرف هایی که سر دلم تلنبار شده را برایش بزنم و او با حوصله گوش بدهد.

 

سینی شربت را دادم به یکی از پسرها و برگشتم توی آشپزخانه. شریفه از توی جعبه، شیرینی زبانی برداشت و گاز زد. بعد با همان دهن پر رو به من گفت:

 

_چرا تو همش تو لکی؟ کار دنیا برعکس شده عوض این که امروز کبکت خروس بخونه، مدام گره‌ی ابروهات رو ما باید ببینیم!

 

چادرم را پیچیدم دور کمرم و گفتم:

 

_خواهر جان اولا شما یه قلپ آب بخور که زبونم لال خفه نشی؛ دوما مگه نمی بینی که چند ساعته از اومدن بابا گذشته ولی من هنوز نتونستم بشینم کنارش و دو کلوم باهاش حرف بزنم؟ نمی دونی توی دلم چه خبره.

 

_حق داری. حق داری، اما یکم دیگه صبوری کن و دندون به جیگر بذار؛ آخر شب که بشه همه‌ی این بندگان خدا میرن سر زندگی‌هاشون و فقط ما می مونیم و حاج محمدعلی.

 

_چی بگم!

 

_وای سرمه بخدا با این که دارم با چشم خودم می بینم‌ ها، اما بازم باورم نمیشه.

 

_منم همینطور

 

_بابات وقتی رفت ما تازه دیپلم گرفته بودیم، یادته؟ امروز که دم در بهش سلام کردم و گفتم شریفه‌ام، وقتی دست محدثه رو توی دستم دید خجالت کشیدم و شرمم اومد بگم که دختر خودمه… حالا می دونی از چی بیشتر خجالت کشیدم؟

 

به صورت تپل و گونه‌های گل انداخته‌اش نگاه کردم‌‌. همان پیراهنی را پوشیده بود که چند شب پیش داشت می دوخت. زیبا و خانوم شده بود. سکوت کردم و او خودش ادامه داد:

 

_از اینکه عزیز به حاجی گفت:” شریفه رو که یادت هست مادر؟ همدم و همکلاسی سرمه… حالا دیگه چند سالی هست که شده همدم و مونس من و آقا میثم. شده زن برادرت.

 

این گل‌ دخترم که دستش به دست مادرشه محدثه خانومه، برادرزادته عزیز” باور کن سرمه، همونقدری خجالت کشیدم که محدثه اون لحظه خجالت کشید و خودش رو توی چادرم قایم کرد. دلم می خواست زمین دهن وا کنه و برم تو…

 

_حق داری. منم بودم مثل تو می شدم

 

سبدی که پُر بود از استکان و نعلبکی های شسته شده برداشت و گفت:

 

_آره والا. حالا باز خوبه تو هنوز شوهر نکردی! فکر کن بابات می اومد و تو رو کنار یه پسر غریبه می دید، بعد عزیز با خنده می گفت ایشونم داماد شما هستن پسرم…

 

هرچند شریفه به حرف مثلا بامزه‌اش نخودی و ریز خندید ولی من ناگهان طوری حالم بهم ریخت که انگار از روی کوهی پرت شده باشم پایین.

 

یعنی اگر امروز من و سید دوشادوش هم به استقبال بابا رفته بودیم، او از دیدنمان در کنار هم ناراحت می شد؟

 

یعنی بابا قرار نبود بفهمد که من یکبار نامزد کرده ام و بعد همه چیز بهم خورده؟ که نامزدم همه چیز را بهم زده؟ که سید، رفیق و دوست و هم سنگرش خواستگار و نامزدم بوده؟

 

اصلا مگر می شد بابا بیاید و سراغی از هم سنگرانش نگیرد؟ چطور خودم به این چیزها فکر نکرده بودم؟

 

البته شاید خیلی هم عجیب نبود این ماجرا اما من به ناگهان دلم آشوب شد. اصلا اگر همه می رفتند و دورهم خلوت می کردیم و بابا می پرسید که چرا سرمه را شوهر ندادید، چه جوابی باید می دادیم؟

 

از طرفی هم نمی شد خودمان بنشینیم روبه رویش و بگوییم راستی، شما که نبودی دوستت آقا سید ضیاالدین توی همین خانه سرمه را خواستگاری کرد. انگشتر آوردند و کله قند و پارچه‌ی چادری… شیرینی خوردیم و برای چند وقتی صیغه شدند و بعد، سید که مرد جنگ بود، مجروح جنگی شد.

 

چشمش… نه… هردوتا چشمش آسیب دید و روی جای جای تنش ردی از ترکش و جراحت باقی ماند. سید مجروح شد و ترکشش اول از همه قلبِ عاشق سرمه را پاره پاره کرد و بعد…

 

شریفه دست روی شانه ام گذاشت و رشته ی افکار درهم و برهمم را پاره کرد و گفت:

 

 

_تو رو خدا ببخش سرمه جان. لعنت به زبونی که بی موقع به کار بیفته

 

 

_دور از جونت!

 

 

_اصلا نمی خواستم ناراحتت کنم. انگار دوباره رفتی تو فکر قدیما و آقا سید و…

 

 

_مهم نیست شریفه جان. خودتو اذیت نکن. اتفاقا برام عجیب بود که چطور این چند روزه حواسم به این موضوع نبود. می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟ به این که اگه بابا بفهمه بین من و آقا سید چه اتفاقاتی افتاده، چقدر می شکنه. می ترسم شریفه.

 

 

_از چی؟

_از این که سوالی بپرسه و توی جواب دادنش عاجز بمونم.

 

 

_توکل بر خدا. ان‌شاالله که چیزی نمیشه. من جای تو باشم همه چیز رو می سپارم به عزیز. اون خودش استاده. می دونه باید چیکار کنه. تازه تا جایی ‌که من یادمه حاج محمدعلی آدمی نیست که ترسناک باشه. همیشه اهل مدارا و تفکر بوده.

 

 

با بلند شدن صدای گریه، گفتم:

 

 

_چی شده؟

_حتما چند نفر جدید اومدن دیدن. بریم ببینیم چه خبره

 

 

چادرم را روی سرم کشیدم و با کنجکاوی رفتیم سمت اتاق پذیرایی. آقا سینا بود که داشت توی بغل بابا گریه می کرد و احترام خانم هم چادرش را پرده کرده بود و تمام پهنای صورتش اشک بود. شریفه گفت:

 

 

_ای بابا… حتما به یاد حاج رسول دارن گریه می کنن بندگان خدا. داغشون تازه‌ست. خدا صبرشون بده. حاجی خیلی زجر کشید این آخری‌ها. کاش حداقل ده روز بیشتر عمر می کرد تا بابای تو رو می دید. نه؟

 

 

چی بگم والا!

 

 

آن روز چنین صحنه ای را چند بار دیدیم‌. هربار که خانواده ی یکی از همرزمان یا رفقای جبهه ی بابا که شهید شده بودند می آمدند و دیدارها تازه می شد یا وقتی یکی دوتا خانواده آمده بودند که عکس فرزند یا همسر مفقودالاثرشان را به هزار امید به بابا نشان می دادند تا بلکه خبری و اثری از گمشده هایشان بشنوند و پیدا کنند.

 

 

اما گویی بابا توی سال های اسارت هیچ کدام را ندیده بود و طوری با شرمندگی و سر به زیری جوابشان را می داد که انگار عذاب وجدان یا بار گناهی را از شاد نکردن خانواده های چشم انتظار به دوش می کشید. آن موقع بود که حال ما هم بهم می ریخت و پا به پایشان چشمانمان تر می شد.

 

 

باورم نمی شد اما آن روز چندتایی از معلمین مدرسه هم دسته جمعی آمده بودند برای خوش آمد گویی بابا و مرا غافلگیر کرده بودند.

 

 

بابا محمدعلی که هنوز نمی دانست من در سال های نبود او چه کارهایی کرده ام و به تحصیلاتم ادامه داده ام و به کجا رسیده ام، وقتی خانم امینیان مدیر مدرسه خودش را معرفی کرد با شوق به من خیره شد و پلک های خسته اش را به نشانه ی خوشحالی و شاید هم تایید دخترش باز و بسته کرد و بعد وقتی کنارش نشستم آرام گفت:

 

 

_خدا ازت راضی باشه باشه دخترم. سربلندم کردی بابا

 

 

و من شبیه بچگی هایم چقدر ذوق زده شدم از تحسین و تایید پدرانه اش‌. چقدر خوب بود که دوباره مثل قبل ترها سایه ی بلندش روی سرم آمده بود.
توی آن شرایط چیزی که برایم عجیب بود آمدن خانم مومن و پسرش، آقا سجاد بود!

 

 

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید 

پاسخی بگذارید