تو رابهانه می کنم( فصل دوم ـ قسمت نهم )

۰۶ مرداد ۱۳۹۸

نمی‌دانم چرا اما از این که همراه پسر عذب و جوانش آمده بود برای دیدن بابا، حس خوبی نداشتم. حالا باید اول از همه به هزارتا سوال زیر و درشت شریفه جواب پس می دادم‌. دقیقا حدسم درست بود و وقتی مهمان ها عزم رفتن کردند شریفه بیخ گوشم شروع کرد به پچ پچ کردن و گفت:

 

_الحمدالله که حاجی از اسارت آزاد شد و همکارات تونستن به یه بهانه ای بیان اینجا

 

_چطور مگه؟

 

_اون خانوم که نسبت به بقیه مسن‌تر بود و روسری طرح‌دار سرش بود اسمش چیه؟

 

_خانم مومن

 

_آره… از وقتی که با آقازادش اومدن تو، سرش مثل پنکه سقفی می چرخید. تمام خونه رو دید زد. حتی فکر کنم به خوش رنگ بودن شربتم نمره داد. نیست معلمم هستین

 

_دقت نکردم

 

_تو هیچ وقت دقت نمی کنی. پسرش به چشم برادری بد آدمی نبود. بنظر چشم پاک و متین و موقر می اومد. برعکس مادرش مدام چشمش به گل های فرش بود و عرق از سر و صورتش داشت شُره می کرد… گمون کنم نیتی دارن سرمه

 

_چرا حرف در میاری شریفه جان؟ خب حتما خانم مومن کنجکاو بوده که بدونه خونه و زندگی همکارش چجوریه که خیلی نگاهش چرخ می خورده. پسرشم لابد به احترام مادرش و برای دیدن بابا اومده. اونا هم شبیه همه ی آدمایی ‌که امروز اومدن و رفتن. چه آشنا و چه غریبه. دیگه اینا چه ربطی به نیت خیر داره؟

 

_آخه از وقتی عزیز و میثم تا دم در رفتن برای بدرقشون تا وقتی که برگشتن هم حداقل پنج دقیقه طول کشید

 

_خب؟ که چی؟

 

_غلط نکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه‌ست. ببین کی گفتم. نگاه خانم مومن به تو، اصلا شبیه یه همکار نبود. حالا الله اعلم…

 

از همان وقت احساس می کردم خوشحالی عزیز دوبرابر شده. شاید هم تصور اشتباهی بود که بر اساس حرف‌های شریفه افتاده بود توی خیالم، اما هرچه که بود از شرایط به وجود آمده ناراضی بودم.

 

بعد از شام و تقریبا آخر شب بود که خانه دیگر خلوت شد و جز خودمان و مادر و پدر شریفه کسی نبود. پدر شریفه هم استکان چای‌اش را سر کشید و یاالله گویان بلند شد و گفت:

 

_بریم حاج خانوم. خدا رو خوش نمیاد که این بندگان خدا بعد از مدت ها بهم رسیدن و نتونن دو کلوم درددل کنن.

 

و با رفتن آن‌ها، فقط خودمان بودیم و بس‌. جای بابا را توی پذیرایی پهن کردم و گفتم:

 

_بابا جاتون رو انداختم

 

صدایم را نشنید. نشسته بود و زل زده بود به قاب عکس آقاجان که هنوز نوار مشکی کنارش خودنمایی می کرد. دوست نداشتم غم و غصه بخورد، گفتم:
_بابا… جاتون رو انداختم که بخوابین

 

مثل کسی که از خواب می‌پرد؛ حواسش ناگهان جمع شد و گفت:

 

_دستت درد نکنه دخترم. حالا چه وقت خوابه؟

 

_گفتم شاید خسته باشین…

 

میثم گفت:

 

_داداش، نمی خوای تعریف کنی ببینیم چی شده بود که اینجوری شد؟

 

بابا لبخندی زد و گفت:

 

_شما که خودت مرد جنگ بودی اخوی! عملیات بود، تیر خوردیم… افتادیم دست دشمن و اسیر شدیم.

 

_برای ما خبر شهادتت رو آوردن! گفتن مفقودالاثر شدین. هرچند، من همون وقتا بازم پیگیری کرده بودم و با رفقا دنبال اسمت توی لیست اسرا گشته بودیم، اما هیچ رد و نشونی از شما نبود که نبود.

 

بابا دستی به سرش کشید و با لحنی آرام گفت:

 

_حکمتی داشته حتما.

 

رفتار بابا طوری بود که انگار خیلی علاقه نداشت هرچه را که به چشم خودش دیده به ما بگوید. در واقع تمایلی برای حرف زدن در مورد نحوه‌ی اسارت و آزادی اش نداشت…

 

چند دقیقه ای بود که بابا و میثم در مورد جنگ و اسارت و بعثی ها و رژیم عراق و صدام و آزادسازی اسرا و صلیب سرخ و خلاصه این جور چیزها حرف می زدند و من و عزیز و شریفه و محدثه هم نشسته بودیم و گوش می دادیم.

 

بحث خیلی مردانه شده بود ولی من دوست داشتم از روزهای نبودن بابا بگوییم و بشنود، یا او چیزی بگوید و ما بشنویم.

 

این حرف ها را که از رادیو و تلویزیون هم می شنیدیم و جدید نبودند. نشستم کنار بابا و دست بردم به سمت گردنم. قفل گردنبندم را باز کردم و زنجیرش را بلند کردم. انگشتر بابا را در آوردم و گرفتم سمتش. با ذوق گفتم:

 

_بابا جون، این انگشتر رو یادتونه؟

 

کمی فکر کرد و بعد همانطور که نگاهش به دست من بود سری تکان داد و با لبخند گفت:

 

_مگه میشه یادم بره سرمه جان؟

 

_این یه یادگاری خوب و ارزشمند بود که بهم داده بودین. این سال ها هم همیشه مثل مهر خودتون به گردنم بوده اما حالا که برگشتین اگه اجازه بدین دوست دارم دیگه خودتون دستتون کنید.

 

پیشانی ام را بوسید و دستش را دراز کرد. چقدر خوشحال بودم که بالاخره سرنوشت انگشتر دوست داشتنی ام ختم به خیر شد و به صاحب اصلی اش برگشت.

 

همین که بسم الله گفتم و انگشتر را دستش کردم گفت:

 

_راستی میثم، از سید خبر داری؟

 

دستم لرزید، قلبم ریخت… ترسیدم دوباره. احتمالا با دیدن انگشتر یاد او افتاده بود‌. نمی توانستم سرم را بلند کنم و به دیگران نگاه کنم. نگران بودم که چه بحثی پیش می آید. میثم نفس عمیقی‌ کشید و گفت:

 

_کدوم سید داداش؟

 

_سیدضیا… سید موسوی

 

_آهان. والا… چند وقتی هست که ازش بی خبرم. اما یادمه آخرای جنگ مجروح شده بود.

 

_شهید شده؟ به آرزوش رسیده حتما. اگه بدونی چه سر پر شوری داشت واسه شهادت. بچه ی مخلصی بود

 

_آره بچه ی خوبی بود. شهید نشد، خیلی خوب که یادم نیست اما انگاری تو میدون مین مجروح شده بود و چشم هاش آسییب دیده بود. نابینا شد داداش…
چند لحظه ای سکوت شد و بعد بابا استغفراله‌ی زیر لب گفت و سکوت را شکست:

 

_هنوز مشهده؟

 

میثم نگاه مرددی به ما کرد و جواب داد:

 

_بله

 

_حالا که برگشتم خیلی کارها هست که باید بسم الله بگم و انجام بدم. اما قبل از هر چیزی باید برم دیدن سید

 

صدای تپش‌های قلبم داشت گوشم را کر می کرد! بیچاره میثم گفت:

 

_خدا خیرت بده داداش. حالا شما بذار برسی و عرق تنت خشک بشه واسه رفتن پیش رفقا وقت زیاده. فعلا از همه بی قرار تر عزیزه که باید انقدر بشینی ور دلش تا بلکه جبران نبودن شما و غصه هایی که خورده بشه.

 

قبل از اینکه بابا چیزی بگوید؛ عزیز تسبیحش را انداخت گردن محدثه و گفت:

 

_اتفاقا منم نذر دارم مادر. نذر کرده بودم اگه محمدعلی‌م برگرده و دوباره این خونه رو چراغون و چشم منو روشن کنه، برم پابوس آقا امام رضا. هم زیارته و هم یه استخون سبک کردن. حالا چی بهتر از این که با خودش برم و نذرم رو ادا کنم.

 

نمی فهمیدم چه اتفاقی قرار است بیفتد. با تعجب به عزیز خیره شدم. انگار اصلا متوجه نبود چه می گوید!

با نگرانی به میثم خیره شدم. انگار دلواپسی ام را فهمید که گفت:

 

_چشم عزیز جون. ان شاالله من تو اولین فرصت که مرخصی بهم بدن میرم یه کوپه دربست می گیرم تا همگی باهم بریم مشهد زیارت.
_ان شاالله. خدا از دهنت بشنوه…

 

عزیز آن شب افتاده بود روی یک دور عجیب و غریب. لبخند زد و گفت:

 

_گمونم سرمه تا نره حرم آقا، کور گره ی بختش وا نمیشه. خواب دیده بودم. یادته که؟

 

دلم می خواست گریه کنم و بلند بلند بگویم:”عزیز جان اصلا حواست هست که بابا محمدعلی از هیچ چیزی خبر ندارد؟” مطمئن بودم نباید همان شب ورودش همه‌ی ماجراها را بفهمد. شریفه گفت:

 

_آره من که خوب یادمه. گفتین سرمه گندم می پاشید برای کبوترا و…

 

چشم غره‌ی من را که دید بقیه ی حرف در دهانش ماسید. بابا رو به عزیز گفت:

 

_حالا که سرمه خانوم برای خودش معلم شده، حتما قسمت نبوده تا الان. خیر پیش بیاد ان شاالله

 

_قربونت برم مادر. از بس که تو خوش قدمی همین امشبم یه بنده خدایی از من اجازه گرفت تا هر موقع بهشون وقت بدیم پا پیش بذارن.

 

از این بدتر هم می شد؟ حتما خانم مومن را می گفت. حدس خودم و شریفه درست از آب درآمده بود. چهره‌ی بابا کمی باز شد. نتوانستم تاب بیاورم، از خجالت و شرم، از ترس فهمیدن بابا و از شدت غصه و دردِ حرف های تلنبار شده. بلند شدم و مستقیم و بعد از مدت ها رفتم‌ توی اتاق یخچالی.

 

یک هفته از آمدن بابا گذشته و زندگی ما رنگ و بوی جدیدی گرفته بود. حالا دوباره سایه ی بالا سر داشتیم و برگشته بودیم به خانه ی خودمان. جمعمان جمع شده بود و فقط جای خالی آقاجان عجیب به چشم می آمد.

 

دوستان قدیمی بابا یکی یکی از زنده بودن و آمدنش باخبر می شدند و برای دیدنش می آمدند. این وسط خانم مومن هر دوتا پایش را در یک کفش کرده بود و می خواست هرچه زودتر برای امر خیر به خانه‌ی ما بیاید.

 

هرچقدر بهانه داشتم آورده بودم اما در نهایت خوبیت نداشت اگر تسلیم خواست عزیز و بقیه نمی شدم! از طرفی همگی آقا سجاد را دیده و از اخلاق و ایمانی که در رفتارش مشهود بود خوششان آمده و نظرشان هم پیش‌پیش مثبت بود. انگار دیگر جایی برای بهانه نبود. متاسفانه باید عقب نشینی می کردم.

 

خانم مومن بالاخره از عزیز قول آخر هفته را گرفته و تب و تابش کمی خوابیده بود. اصلا توقع نداشتم که دقیقا توی بهترین روزهای زندگی‌ام سر و کله ی یک خواستگار سمج پیدا بشود.

 

با سارا صحبت کرده و راز سر به مهرم را برایش برملا کرده بودم. دیگر نمی توانستم یک تنه با این همه بغض کنار بیایم. شاید درددل کردن حالم را بهتر می کرد. نشسته بودیم روی پله‌ی صحن شاه عبدالعظیم و من گریه می کردم. سارا دستم را گرفت و گفت:

 

_سرمه جان بالاخره که چی؟ سال ها از اون ماجرا گذشته و خیلی چیزها عوض شده‌. حتی تو و شرایط خانوادت. اون موقع تو یه دختر دیپلمه و پشت کنکوری بودی ولی الان یه خانم معلم هستی.

 

نمیشه که دختری به خوبی تو خواستگار نداشته باشه. تازه، من یه چیزی رو نفهمیدم. این که دقیقا مشکل اصلی تو با خواستگار اومدن چیه؟! ببینم… تو هنوزم که هنوزه داری به آقا سید فکر می کنی؟!

 

 

#ادامه_دارد…
#الهام_تیموری
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

پاسخی بگذارید