تورا بهانه می کنم (فصل دوم ـ قسمت چهاردهم ـ پایان)

حس می کردم شیرینی قندهایی که پریسا روی سرمان می‌سابد از همین لحظه کامم را شیرین می کند نگاهم که به نگاه سید گره خورد، لبخند زدم او که از زیر چادر و این همه حجاب، رد خنده ام‌ را نمی دید شاید حتی از این فاصله و از توی آینه نمی توانست چیزی را به وضوح ببیند هنوز!
۲۷ مرداد ۱۳۹۸

 

 

 

سارا لباس عروسی اش را که تقریبا هم سایز من بود برایم آورده بود. آستین های پفی و منجق دوزی های ریز و درشتش دلم‌ را عجیب برده بود. همین که تنم کرده بودم عزیز روی سرم نقل پاشیده بود و بعد هم تا قبل از رسیدن مهمان‌ها به نیت این که چشم نخورم یک خروار اسفند را دود کرده بود!

 

همه چیز به خیر و خوشی پیش رفته بود و شاید برایم باور کردنی نبود ولی بالاخره روز عقدکنان رسیده بود. حالا جلوی آینه ی سفره عقد نشسته بودم کنار آقا سید و از زیر تور روی صورتم و از گوشه ی چادر، به چهره های خندان مهمان ها نگاه می کردم.

 

به پریسا که با پسر تپل کوچکش آمده بود، به سارا که برخلاف همیشه شاد و با نشاط بود، به بی‌بی مهربان که نای ایستادن نداشت و گوشه ای نشسته و زیر لب برای خوشبختیمان دعا می کرد، به شریفه که هم استرس داشت و هم لپ هایش گل انداخته بود از بس که ریز ریز با خواهرهایش و سارا بیخ گوش هم حرف زده و می خندیدند. و به عزیز که انگار بیشتر از من منتظر رسیدن چنین روزی بوده!

 

قرآن را باز کردم و چشمم خورد به آیه ای که از اجر و پاداش صابرین می گفت. چطور باید شکرانه ی این روز و این لحظه را به جا می آوردم؟ داشتم همسر سید می شدم. شرعی و دائمی! قرآن می خواندم و اشک هایم برای باریدن از هم سبقت می گرفتند.

 

“خدایا شکرت که سید هم از دیدن این لحظه های قشنگ محروم نیست و می بینه… خدایا شکرت که دل عزیز و پدرم رو شاد کردی. خدایا همه ی دخترا و پسرای روی زمین رو خوشبخت و عاقبت بخیر کن. خدایا به اندازه ی بزرگی و خوبی تموم نشدنیت، شکرت”

 

شریفه آرام گفت:

 

_این دفعه سومه که داره خطبه می خونه ها، حواست هست یا هنوز داری گل و گلاب جمع می کنی خواهر؟! از من می شنوی ناز نکن و سر ضرب بله رو بده. آقا سید بنده خدا مرد از دل نگرونی!

 

صدای عاقد را می شنیدم و نگاهم به مردی بود که قهرمان زندگی ام شده بود. مرد روزهای جنگ و مبارزه. مردی که هیچ اتفاقی توی جبهه و رزم خم به ابرویش نیاورده بود و حالا با دستمالی سفید عرق های روی پیشانی اش را می گرفت و شبیه مظلوم ترین آدم دنیا خیره شده بود به خنچه ها و آب و آیینه‌.

 

“دوشیزه مکرمه سرکار خانم سرمه تقوی، آیا وکیلم با مهریه‌ی معلوم یک جلد کلام الله مجید، یک جام آیینه و شمعدان و یک شاخه نبات و…”

 

حس می کردم شیرینی قندهایی که پریسا روی سرمان می‌سابد از همین لحظه کامم را شیرین می کند. نگاهم که به نگاه سید گره خورد، لبخند زدم. او که از زیر چادر و این همه حجاب، رد خنده ام‌ را نمی دید. شاید حتی از این فاصله و از توی آینه نمی توانست چیزی را به وضوح ببیند هنوز!

 

“… شما را به عقد دائم جناب آقای سید ضیاالدین موسوی درآورم؟ وکیلم دخترم؟”

 

با صدایی که از شوق می لرزید و آرام بود گفتم:

 

_با توکل به خدا و با اجازه ی پدرم و عزیز و بزرگترها… بله

 

صدای هلهله و دست زدن ها که بلند شد باورم شد خواب ندیده ام. همه چیز واقعی بود. قرآن را بستم و بوسیدم و دوباره بسم الله گفتم. این بار برای شروع یک زندگی جدید و عاشقانه.

 

وقتی برای عکس گرفتن ایستادیم و سید برای اولین بار دستم را گرفت، تمام آرامش دنیا به قلب عاشقم هجوم آورد. من دختر نوجوانی نبودم که درگیر تب و تاب حس زود گذری شده باشم یا رسم عاشقی را بلد نباشم و فردا، دوست داشتنم را با مشکلات زندگی بسنجم. من شک نداشتم که قصه ی عشق من و سید ماندگارتر از این حرف هاست.

نفس عمیقی می کشم و نگاهم می افتد به پنجره ی اتاق و پرده ی حریری که دستخوش باد اول پاییز شده. باید کم‌کم لباس های تابستانی را با لباس های پاییزه‌ی توی کمد جابجا کنم.

 

دلم هوای آن روزها را می کند دوباره. آلبوم عروسی هنوز کنار دستم باز است. این عکس سر سفره ی عقد را هزاران بار هم که ببینم باز کم است. چه شوقی داشتم توی بیست و چندسالگی. صورت سید را توی عکس، لمس می کنم. از همان موقع بله گفتن به بعد، هرگز کلامی به شکایت از گذشته، نگفته بودم برایش. قطره اشکی از گوشه ی چشمانم می چکد.

 

چیزی روی پایم تکان می خورد و به خود می آوردم، اصلا حواسم به او نبود.

 

با مهر دستی به سر حورا سادات می کشم. همانطور که سر روی زانویم گذاشته آرام خوابیده‌. معلوم نیست که تا کجای ماجرا را شنیده و بعد خوابش برده است.

 

سری تکان می دهم و خوب نگاهش می کنم. فقط خدا می داند که چقدر دوستش دارم. توی دلم قربان صدقه اش می روم و “ماشاء الله لا قوه الا بالله العلی العظیم” می خوانم و فوت می کنم طرفش.

 

پیشانی اش را که می بوسم با همان چشمان بسته، دستانش را دراز می کند و دور صورتم را قاب می گیرد. اخم ظریفی می کنم و می گویم:
_بیداری؟!

 

چشمان عسلی اش را می اندازد توی چشمم و می گوید:

 

_توی رویا بودم.
می نشیند و با ذوق ادامه می دهد:

 

 

_اگه بدونید چقدر دوستش داشتم… الهی فدای چشمای گریونتون بشم من.
می خندم و می گویم:

 

_خدا نکنه دختر. انقدر شنونده ی خوبی بودی که من حساب ساعت و دقیقه از دستم در رفت. ببین، شب شده.

 

چند لحظه نگاهم می کند‌ و بعد محکم بغلم می کند. دخترکم انقدر بزرگ شده که تازگی ها من باید خودم را در آغوش او جا بدهم!

 

_مامان سرمه؛ هیچ وقت فکر نمی کردم که داستان دلدادگی شما و بابا اینجوری باشه‌. آخه چرا تا حالا صدبار برام تعریف نکرده بودین؟
_چون تا حالا بازیگوش و سربه هوا بودی، این همه خانم نشده بودی که بتونی چند ساعت بشینی و تموم قصه ی زندگی مادر و پدرت رو بشنوی.

 

_وای. چقدر خاله شریفه و خاله سارا رو بیشتر از همیشه دوست دارم. چقدر شما صبور بودین مامان. چقدر دلم می خواست عزیزجون هنوزم زنده بود و صورت گل و پرچروکِ مهربونش رو یه عالمه بوس می کردم. کاش اصلا بابا زودتر برگرده از سفر و من دوباره ببینمش
_مگه تا حالا کم دیدیش؟

 

_ایندفعه فرق می کنه. من چه می دونستم انقدر زجر کشیده توی زندگیش!

 

الحق که دخترها همیشه بابایی‌تر هستند! خودم هم بی تاب برگشتنش هستم. حسابش را دارم، از ندیدنش پنج روز گذشته.

 

این روزها به خاطر سر زدن به پدرش، بهادر خان که سال ها بود باهم آشتی کرده بودند و حالا توی بستر بیماری بود؛ سید بیشتر از همیشه به مشهد می رفت و برمی گشت. امشب قرار به آمدنش بود.

 

به ساعت نگاه می کنم. چقدر زود گذشته بود از نماز ظهر، که سر سجاده برای حوراسادات شروع کرده بودم به تعریف کردن و حالا ساعت ده شب است.
دست و پایم را جمع می کنم و چادرم را می گذارم کنار سجاده. یاعلی می گویم و بلند می شوم. دنبالم راه می افتد توی خانه و می پرسد:

 

_چیکار می خوای بکنی مامان؟

 

_نماز مغرب‌مون الان قضا می شه. شام هم درست نکردم. تو این بیست و خورده ای سال که زندگی کردم تا حالا نشده یه شب بوی غذا از این خونه بیرون‌ نره و جلوی آقا سید غذای گرم نذاشته باشم. الان پیداش میشه و گاز من هنوز خاموشه.

 

_غذای ظهر رو گرم می کنیم. سخت نگیرین

 

سرش را کج می کند و می پرسد:

 

_راستی مامان؛ اگه کسی شبیه شما بود حس و حالش، یعنی عاشقه؟ می تونه خوشبخت بشه؟

 

دردش را می دانم. لبخند می زنم و می گویم:

 

_اگه حس کردی انقدر عاقل و بالغ شدی که بتونی یکی دیگه رو خوشبخت کنی و خودت در کنارش زندگی خوبی داشته باشی، بخاطرش بتونی از خیلی چیزها بگذری و باهم طعم خوشی رو بچشین، یعنی دیگه وقتشه.

 

پایان….

 

#ادامه_دارد…

#الهام_تیموری

#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

پاسخی بگذارید