معرفی کتاب

رودخین، آرامگاه فرزندِ ۱۶ ساله ی مادر همه شهدا؟!

یاداشت‌های روزانه
۱۰ اسفند ۱۳۹۸

از کتاب هایی که به صورت زندگی نامه و خاطرات در مورد روز های جنگ و مبارزه نوشته شده اند، کتاب “کنار رود خین” اثر “اشرف سادات مساوات” از جذابیت خاصی برخوردار است.

 

 

این کتاب که به نوعی تاریخ شمار آن سال ها و آن روزهاست، توانست نظر خوانندگان را به خود جلب کند و بارها تجدید چاپ شود. کتاب رود خین، توسط انتشارات “سوره مهر” راهی بازار شده است.

 

 

داستان رود خین

کتاب کنار رود خین، یاداشت‌های روزانه “اشرف‌‌السادات مساوات” (سیستانی) است که با بیانی گیرا و آکنده از احساس مادرانه خاطرات سال‌ها دوری از فرزندش مهرداد سیستانی را در جهان کلمات می‌نشاند. این یادداشت‌های کوتاه که در یک تقویم سررسید با جلد آبی‌رنگ نوشته شده، قصه دور و دراز مادری است که به دنبال گمشده خود مهرداد مثل آب در تن خاک جاری می‌شود.

 

 

در نهایت مخاطب در انتهای این کتاب میبیند که جستجوی این مادر هجر کشیده و داغ دیده، بعد از ۸ سال و ۴ ماه و ۱۶ روز که از شهادت مهرداد می‌‌گذرد و به جمع شهدای عملیات بیت‌المقدس می‌پیوندد، به پایان می‌‌رسد و صحنه های دیدار مجدد مادر و فرزند از قسمت های جذاب و به یادماندنی این کتاب است.

 

 

قدم به قدم با خانواده شهدا

در کتاب کنار رود خین، مخاطب مادری را می بیند که به دنبال اثر و نشانه ای از فرزند شهیدش می گردد و در این راه به جایی می رسد که احساس می کنم تمام شهدا را مانند فرزند خودش می داند و دیگر هیچ چیز در زندگی این مادر مختص خودش و فرزندش نیست، در قسمتی از کتاب، این مادر می نویسد:

 

 

” این ها را من می شناسم. آن هایی که شهید شدند و آن هایی که زنده اند، از من هستند. در دهلاویه، خرمشهر، دزفول، سوسنگرد، کرخه، شوش، بستان و فکه و در همه دشت های پهناور غرب و جنوب کشور… کاش می توانستم برای تک تک آن ها مادر باشم! پرستارشان باشم. کاش می توانستم غبار از چهره های خون آلودشان پاک کنم”.

 

 

 

مخاطب در این کتاب می بیند که چگونه مادران این سرزمین برای عزت و غرور مملکت شان فرزندان شان را فدای راه خداوند کردند و برای خود هیچ نخواستند، جز رضای خدا.

 

 

دلاور ۱۶ ساله

دلیل انتخاب این اسم برای کتاب بانو اشرف السادات مساوات، مکان شهادت فرزندش است، چرا که “رود خین” هم نام این کتاب است و هم بستر مهرداد شهیدش، نوجوان شانزده ساله‌ای با پیراهن بسیجی و تیرهایی بر پیشانی، هشت سال در این بستر سرد، آرام خفته بود.

 

 

راوی در این کتاب، خود مادر است و یاد آن روزهای جنگ و دوری از فرزندش را پیش چشممان به نمایش می‌گذارد؛ روزهای سخت انتظار مادری که در یک روز، لباس بسیجی به تن فرزندش می‌کند و اجازه می دهد که پسرش در سن و سالی که باید به مدرسه برود، عازم خط مقدم جبهه شود.

 

 

این مادر همچنین صبر و بردباری را کلمه قشنگی می‌داند که زیبایی را در درون خودش پنهان کرده است و تا انسان در معرض امتحان الهی قرار نگیرد، نمی‌تواند زیبایی‌اش را درک کند. پایان‌بخش کتاب کنار رودخانه خین، تصاویری از شانزده سالگی مهرداد، جبهه جنگ و بدرقه این شهید سرافراز برای مراسم خاکسپاری است.

 

 

قسمتی از کتاب

امروز شهدای شب عید فطر را آورده اند.صحن حیاط معراج شهدا از جمعیت موج می زند. فقط یک زن در میان آن هاست و بقیه مرد هستند. به کنار آن خانم می روم.

 

می گوید برای زیارت شهدا آمده است و پسرش روز چهارشنبه رفته است منطقه. مسولان معراج سخت مشغولند و حدود پانزده جنازه آورده اند. در تابوتی را باز می کنند. خانمی که کنار من است یک باره فریاد می کشد و می گوید:
” این ناصر منه!”

 

و می نشیند روی زمین. من که تنها زن آن جمع هستم، فورا او را می گیرم و می گویم: “به خودت مسلط باش…”
بلافاصله می گوید: ” الله و اکبر…الله و اکبر… لبیک یا خمینی”

دست او را لمس می کنم، تا ساعد یخ کرده است. می گویم گریه کن تا آرام شوی سرش را روی شانه ام می گذارد و می گوید:
” من در این دنیا فقط همین یک پسر را داشتم. او چهارشنبه رفته بود و فکر نمی کردم به این زودی شهید شود. امروز هم آمده بودم برای زیارت و تبرک که با جنازه بچه ام روبرو شدم… حالا هم ناشکری نمی کنم؛چون شخص بزرگ،هدیه ی بزرگ میخواهد. خدایا هدیه ام را قبول کن….

 

 

 

تحریریه سایت باحجاب_فاطمه قاسم آبادی

 

پاسخی بگذارید