نامه ی یک مادر به امام عصر(عج) با قاصدی از جنس باران

21 فروردین 1399

 

 

از کودکی🌱 باران را امین خودم می دانستم….‌

 

دوست داشتم خواهری دوقلو و همزاد داشتم و آن فقط و فقط باران🌧 بود….‌

 

باراااان!‌

 

تو لطیف ترین حریری که عاشقانه روح و جسم مرا با بوسه های خیست می پوشانی….‌

 

باران تو برایم می گویی اسرار مگو را ….‌

با ذکرهایی یاقوت گون….‌

 

می‌نوازی روحم را با زمزمه «سبوح قدوس رب الملائکت و روح»….‌

 

و مرا می شنوی بهتر از نزدیک ترینم….‌

چه دیالوگ💞 رمانتیکی میان من و تو شکل می گیرد…‌

 

باران قربان صدقه ات می روم….‌

قربان صدقه ای از جنس اینکه هیچگاه چتر⛱ بدستم نگرفتم و چترهای عروسکی و رنگارنگ مادرم را در «دبستان آزادی» تعمدا یا جا می گذاشتم یا می بخشیدم به آنانی که از تو می ترسیدند تا سرمایت بوجودشان نرود و تب نکنند و من آزاد می شدم در حیاط این دبستان چرخ زنان 💫به هنگام نزولت …‌

 

اما می دانم که تو بهترین دما را داری چون بوسه هایت را چشیده ام، نه از جنس قطبی و نه نار….‌

 

هر چند که وقتی زمان ملاقاتمان به نا زمان آباد موکول می شود، از دوری ات تب می کنم….‌

 

تو پیک منی و سفیر خدا…‌

تو از کاغذ نامه برایم سفیدتری….‌

 

در تو نجوایم را می نویسم و تنهایی ام را بر تو تنفس می کنم ….‌

 

ای نامه رسانی که قطره ای از وفادارترین قاصد تاریخ، مسلم بن عقیلی…..‌

 

ای خواهر قاصدم از چشمانم که کلک✒ دل اند، خطی📜 از جنس اشک هایم را بردار و در میان قطراتت رونوشت کن به خدا و معصومین……‌

 

اما ‌

برسان به نزدیک ترین پدر خانواده دل….❤‌

 

بر دستان مولایم ببار و بگو؛ فاطمه گفت؛ آسمان دلمان ابری تر از هوای من باران است….‌

 

عرض کن با کرنشی بی مانند بر آستانش، با چشمانی به زمین دوخته و پر از حیا؛ که💌 مولایم سلام حضرت الله، بر شما باد‌

بد فرزندی ام… اما دوری پدر و فرزند از هم جان کاه است….‌

 

ببین فرزندانت( خواهر ها و برادرهایم را) را که چون برگ خزان روی زمین می ریزند و ابلیس پایکوبان قهقهه سر می دهد….‌

 

پس پدرم تعجیل کن که این قلب روزهای بسیاریست که چون بازیگری ناخواسته در نقش گماشته….‌

بی جان…‌

مصنوعی …‌

 

فقط ادای تپش را در می آورد…..‌

 

مادر شدم آقا چنان که می دانی….‌

 

فرزندم! هم او که پاره تنم است را بهمراه خودم قربانی ات می کنم( به خواهر پاک دامنم باران قسم)….‌

ای به قربانت روم…
پس تعجیل کن ….
والعادیات ضبحا…‌

اسب زین شده ات را شتابان چون برق به جهان ظهور🌄 رسان ….💌‌

 

بارانم… این ها را بگو و با احترامی بی بدیل تر از همیشه از حضرت پدر دست بوسی کن …‌

 

فقط….

این بار برایم پیام پر از مهر و دست نوازشش بر سرمان را نیاور و برسرم نباران…‌

 

یک خبر برایم بیاور با یک کلمه؛‌

 

❤ظهور❤‌

 

فقط همین….‌

 

اگر پاسخ عملی را زیستم در این جهان و دیدم که جشنی مفصل از جنس نور🏵🏵 تو را میهمان می کنم ….‌

 

ولی اگر رود زندگی ام به اقیانوس ابدیت🌊 جاری شد به تو خواهرم وصیتی دارم که نه نم نم بلکه چون سیل با قدرت، از طرف من نیز یاری مولایم را نما…‌

 

هر چند که چله دعای عهد📜 را گرفته ام و ممکن است رجعت کنم….‌

 

ادامه حیات در نزدیکی عرش وه که چه حلاوتی دارد….‌

 

روحم مستانه تر 💫از همیشه با تو ای باران که در بهشت نیز بی هیچ نمناکی، هستی …… آزاد تر از کودکی ام در دبستان آزادی….. تبسم می زند و با تو تکرار می کند….‌

 

سبوح قدوس رب الملائکت و روح….‌

 

و بساط هدایایی🎁 رنگین را باهم می چینیم و مزینشان می کنیم به عطر صلوات…..‌

 

کارت دعوت مولایمان اباعبدالله را به میهمانیش، بر روی سرمان گذاشته و اشک هایمان در مجالس مادر را در جعبه هایی از در نجف و یشم قرار می دهیم و پرواز می کنیم به باشکوه ترین بزم مهربان ترین مرد رزم….‌

 

و چو نزدیک شدیم و ٌ.ُ
..ُُ ُ بوی تربتش به جانمان نشست، مست می شویم …..‌

 

به مدهوشی هزاران ساله سیر می کنیم ….‌

 

پس بهوش می آییم و….‌

خمار صوت خوش الحان داوودی اش به هنگام قرائت قرآن می شویم…‌

 

وه… که شنیدم و قلب روحم از شکوهش ایستاد….⌛‌

 

چه لعلین …. حسین جان, مدعوینش را حکمتی از عمق بحر قرآن نوشاند….‌

 

شوک💡 بر این قلب ایستاده روح از خوشی می زنند ….‌

 

باران تو این شوک را می شناسی که حیاتم داد!‌

 

با بوی مولایم مهدی روحم را جانان, جانی دوباره بخشید….‌

 

السلام علیک یا مولانا یا ابالحسن یا مهدی🕯….‌

 

ف. نوری 💔

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

  1. ره یافته گفت:

    عالی.عالی

  2. مهین گفت:

    آخی چقدر لطیف
    اولین باری بود که یک مطلب بلند را ته انتهایش خوندم