رستاخیز مردی که توبه می کند و زنی که رستگار می شود

۲۸ شهریور ۱۳۹۶

درون مایه های آثار تولستوی همیشه به کنکاش روح آدمی می پردازد و سعی دارد راه نجاتی برای بشر بیابد و شاید به همین علت باشد که تولستوی در رستاخیز به بیداری وجدان آدمی می پردازد و این اثر را با چنین درون مایه ای می نویسد.

لئوتولستوی جزو آن دسته از نویسندگانی بود که در جامعه اشراف بزرگ شد اما همواره سعی در برقراری ارتباطی درست بین طبقه خودش و مردم قشر ضعیف تر داشت و در بعضی از کتاب هایش هم این رابطه را بررسی می کند.

رمان رستاخیز در مورد برخورد این دو طبقه با یکدیگر است که باعث شده است قشر ضعیف همان طور که انتظار می رود پایمال شود؛ البته داستان از جایی واقعا آغاز می شود که نماینده طبقه اشراف بعد از سالها دچار عذاب وجدان می شود و بازمی گردد تا اشتباهش را جبران کند.

 

داستان رستاخیز

ماسلوا دختری است فوق العاده زیبا و روستایی، که پدری ولگرد و آواره دارد. این دختر از کودکی نزد دو خانم بیوه به خدمتکاری در خانه آنها گماشته می‌ شود و آنها به او لقب دختر نجات یافته می ‌دهند

این دختر جوان در ۱۸ سالگی ، در خانه آن دو بیوه ثروتمند با پرنسی به نام نخلودف آشنا و توسط او فریفته می ‌شود.

نخلودف اشراف زاده ای بلند پرواز بود که دیدگاه اقتصادی خاصی داشت و بیش ‌تر مایل به تقسیم اراضی و مالکیت اشتراکی بود و از لحاظ عاطفی به عدالت و برابری اعتقاد فراوانی داشت. در نهایت جوان اشراف زاده و ثروتمند، عاشق ندیمه زیبا و جوان عمه هایش می شود و دامن وی را لکه دار می کند.

ندیمه جوان بعد از این اتفاق ناگوار از خانه دو بیوه پیر بیرون می شود و به عالم فساد و فحشا سقوط می کند و سال های متمادی برای تأمین معاش خود، به خود فروشی می پردازد تا اینکه قتلی صورت می گیرد و ندیمه معصوم به عنوان متهم درجه اول در دادگاه حاضر می شود او که  در خانه ارباب جدید خود گرفتار توطئه ‌ای مرگبار می‌ شود، توسط اربابش با دسیسه‌ ای از سوی افرادی مرتبط با آن خانه، متهم به به قتل می ‌شود.

 

جلاد قربانی قدیمی اش را می بیند

به دلیل شهادت دروغ اطرافیان، مأموران به ماسلوا ظنین شده و او را دستگیر می ‌کنند. هنگامی که نخلودف از جریان آگاه می ‌شود ماسلوا را بازمی ‌شناسد،  جوان اشراف زاده که ده سال قبل دامن دختر جوان را لکه دار کرده است، حال جزو هیأت منصفه است. نخلودف وقتی در دادگاه زن جوان را ملاقات کرده و از سرنوشت شوم و دردناک زن جوان آگاه می شود، می فهمد که به دلیل یک لحظه کامجویی او چگونه دختر بی گناهی به مغاک انحطاط و تیرگی سقوط کرده است و در همین لحظه روح نخلودف دچار تحول و تغییر ماهیت گشته و برای جبران گناه خود به پا می خیزد ولی آیا می تواند آب رفته را دوباره به جوی باز گرداند و سعادت از دست رفته دختر جوان و نگون بخت را به او بازگرداند؟

نخلودف به ملاقات او می‌آید و شرمنده و خجالت ‌زده از رفتار سابق خود، تصمیم می‌ گیرد با قبول وکالت ماسلوا، سرپرستی و احتمالاً ازدواج با وی، رنج‌های این زن ستم دیده را کاهش دهد و اسباب آزادی او را فراهم کند. خط سیر داستان از اینجا روالی ساده می‌ یابد و ماسلوا با تخفیف در مجازات از سوی دادگاه، به سیبری تبعید می ‌گردد.

 

گناهکاران حق قضاوت دیگران را ندارند

نخلودف نیز همراه زن جوان به سیبری می‌رود و در آنجا فردی به نام سیمونسون با ماسلوا ازدواج می ‌کند، زیرا نخلودف به این نتیجه رسیده که ازدواج با او برای ماسلوا خوشبختی به ارمغان نخواهد آورد. لذا دست ماسلوا را باز می‌ گذارد تا خود همسرش را انتخاب کند. سپس او را ترک می ‌کند و همزمان با این گذشت و فداکاری افکار جدیدی نسبت به مسیحیت و مذهب و عدالت و برابری در ذهن نخلودف خلق می‌ شود.

داستان رستاخیز سرانجام با این رویای نخلودف پایان می ‌یابد که در آن رستاخیز را به وضوح مشاهده می ‌کند و بی ‌حسی و مرگ شیرین اعضایش را دربرمی ‌گیرد. به نظرش می ‌رسد، پس از آن زندگانی با درد و رنج، ناگهان به آسایش و خوشی باشکوهی که جستجو می ‌کرد، رسیده است.

اندیشه‌هایی که تولستوی در فصل پایانی رستاخیز به آنها می ‌پردازد بسیار خاص و قابل تفکر است:

” مردم که همگی در پیشگاه خداوند گناهکار هستند، حق ندارند همنوعان خود را قضاوت و مجازات کنند و تمام تصورات غلط آنها راجع به عدالت جز یک فایده عملی ندارد؛ که این عدالت را در میان دست‌های اشخاص محتاج و طماع گذاشته، که برای زندگی خود، دیگران را با آن اذیت و آزار کنند.

وسیله‌ ای برای از میان بردن تمام این مفاسد لازم است و چنان که مسیح گفته: باید همیشه نظر عفو و بخشش داشت و کسانی که حق مجازات دارند، آنهایی هستند که اعمالشان هرگز ملامت‌ پذیر و قابل سرزنش نباشد.”

 

ایده داستان

تولستوی پیش از نوشتن کتاب‌هایش همیشه دست به جمع آوری اسناد می‌ زند و در رمان «رستاخیز» نیز این امر اتفاق می افتد. یکی از دوستان تولستوی که وکیل بود با او موضوعی را مطرح می ‌کند و می‌ گوید:

” شاهد آن بودم که در دادگاهی می‌ خواستند زنی را محاکمه کنند. در هیأت منصفه شخصی نشسته بود که باعث بدبختی آن زن بود.” دوست وکیل تولستوی جزئیات ماجرا را برای او تعریف می ‌کند و به او پیشنهاد می ‌دهد موضوع را دستمایه نوشتن یک داستان قرار دهد.

رمان رستاخیز با توصیف فصل بهار آغاز می ‌شود و تضادی در آن وجود دارد که ارتباط  ماسلوا که بعدها در داستان به کاتشا معروف می ‌شود با شاهزاده‌ای به نام نخلودف که در داداگاه حضور دارد، محور آن را تشکیل می ‌دهند.

 

اثری جذاب و گیرا

تولستوی در رستاخیز با دقت و ظرافت  چهره ای واقعی از یک زن را می ‌سازد.او در چند سطر راجع به لباس این زن می ‌گوید و با همین توضیحات، شناختی کامل به خواننده اش در مورد ماسلوا می دهد.

یکی از ویژگی ها و برتریت های نثر تولستوی در این است که او از آن دست نویسندگانی نیست که ۱۰ صفحه توصیف زائد بنویسد تا در نهایت بتواند منظور خود را به مخاطب برساند. گاه حتی کلمه ای کافی است تا او بتواند لُب مطلب را بگوید. کار تولستوی مانند نقاشانی است که به قول فرانسوی‌ها: «طرح سریع می ‌کشند». برای مثال او در رمان رستاخیر چشم چپ ماسلوا را وصف می ‌کند که لوچ است ولی این لوچ بودن هم به زیبایی او می ‌افزاید. و مخاطب به راحتی می پذیرد.

واقع بینی و نثر جذاب، یکی از مشخصات رستاخیز است که البته این نوع مهارت نوشتن و در نویسندگان روسی متداول است ولی این واقع بینی در آثار تولستوی درخشش خاصی دارد.

در نهایت باید گفت که کتاب رستاخیر کتابی است واقع گرا، جذاب و تاثیر گذار، کتابی که ارزش چندبار خوانده شدن را دارد و خواننده از خواندن دوباره اش لذت می برد.

 

 

تحریریه سایت باحجاب

فاطمه قاسم آبادی

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید