رمان پناه (قسمت یازدهم)

۲۱ آبان ۱۳۹۶

 

صدای پارسا حواسم را پرت می کند :

_دوستانه بهت میگم ، تو لیاقتت خیلی بیشتر از امثال کیانه . تو همینجوری هم تقریبا از همه دخترایی که تو اون جمع بودن اوکی تری … بدون هیچ عمل زیبایی و لباس های آن چنانی و …

+دوست دخترای شما رو هم دیدم ، مثلا اون شب تئاتر !

راهنما می زند و با آرامش می گوید :

_این بچه بازی ها مال یکی مثل نریمان و افشینه نه من ! اونی هم که تو دیدی همکارمه

شانه بالا می اندازم

+به من چه اصلا

_خب ، کجا بریم ؟

+من دم یه آژانس پیاده کنید لطفا

_شوخی می کنی ؟ یعنی نمی بینی من به افتخار شما از مهمونی دل کندم و اینجوری می خوای تشکر کنی ؟!

+کار اشتباهی کردین، آذر ناراحت میشه !

بلند می خندد و می گوید :

_حسادت ؟!

+به چی باید حسادت کنم ؟

_پس پا رو دمش نذار که بد چنگ و دندون نشون میده

+من دیگه با هیچ کدومشون کاری ندارم ! تا همینجام غلط کردم …

 

_بگو تجربه کردم ، خب حالا کجا بریم ؟

 

چیزی نمی گویم و خودش یکی از بهترین رستوران ها را انتخاب می کند برای شام . تقریبا مجبورم می کند که مخالفتی نکنم … دو سه ساعتی که با او هستم واقعا خوش می گذرد … برعکس تصورات این مدتم ، فوق العاده آدم خوش مشرب و مهربانیست .

با کیان و پسرهایی که تابحال دیده ام فرق دارد … طوری دست و دلبازی می کند برای سفارش غذا که مطمئنم هنگامه هم چنین تدارکی برای مهمانانش ندیده بود .

گوشی ام را می گیرد و شماره اش را سیو می کند . احساس می کنم کلی انرژی مثبت نصیبم شده …

خداروشکر می کنم که با آن حال خراب خانه نرفتم و از پارسا ممنونم که شب خوبی برایم می سازد .

 

با نور آفتابی که انگار مستقیم توی صورت من طلوع کرده چشم باز می کنم و خمیازه بلندی می کشم .

کش و قوسی به بدن خسته ام می دهم و یاد اتفاقات دیشب می افتم … گوشی ام را چک می کنم که ببینم از پارسا پیامی رسیده یا نه اما فقط دو میس کال از لاله افتاده …

با این که اصلا حوصله ی باز کردن دهانم را ندارم ولی شماره اش را می گیرم . نور موبایل کم شده و ارور باتری می دهد …

_الو … هیچ معلومه کجایی دختر ؟

+علیک سلام

_سلام . این همه زنگ زدم مرده بودی؟

 

بلند می شوم و پرده را می کشم . از روی پتویی که وسط اتاق پهن کرده ام می گذرم و به آشپزخانه می روم ، دلم چای تازه دم می خواهد .

+چته اول صبحی لاله ؟ بیا بزن

_سر ظهره عزیزم .ببین کار واجب داشتم که زنگ زدم

+بگو

_صبحانه خوردی ؟

+نه الان بیدار شدم کارتو بگو

_باز قندت نیفته

لیوان را توی سینک می گذارم و دلواپس می پرسم :

+قندم چرا بیفته ؟ دق میدی آدمو ، چی شده مگه ؟ همه خوبن ؟

_همه که آره … چیزه ، دیشب یعنی نه پریشب تقریبا

 

صدای بوق می آید

_خب ؟بگو ، داره شارژم تموم میشه .چیزی شده ؟

+بابات ، یعنی دایی صابر پریشب تو خواب حالش بد شده

دستم را روی قلبم می گذارم

_خب ؟

+بردنش بیمارستان بستریه دکتر گفته ع…

صدا قطع می شود ، قلبم می خواهد از دهانم بیرون بزند . گوشی خاموش شده … لعنتی

طاقت ندارم صبر کنم تا شارژ بشود ، تلفن هم ندارم . بی تاب احوال بابا شده ام . دل توی دلم نیست …فکری به سرم می زند، شالم را از روی مبل برمی دارم و تمام پله ها را پرواز می کنم تا پایین .

 

در می زنم و دست های سردم را درهم گره می کنم . چند روز شده که به پدر زنگ نزدم ؟ صدای پوریا را نشنیده ام ؟

در باز می شود و چهره ی زهرا خانم با آن چادر و مقنعه ی نماز سفید دلم را می برد … انگار هزاربار این صحنه را دیده ام . لبخند می زند و سلام می کند

_سلام ، ببخشید یه تلفن مهم دارم میشه ازینجا زنگ بزنم ؟

 

از جلوی در کنار می رود و با دست به داخل اشاره می کند .

+بفرما دخترم ، گوشی توی سالن

زیرلب مرسی می گویم و تازه یادم می افتد که بدون کفش یا دمپایی آمده ام ! با دیدن تلفن هول می کنم ،پایم به لبه ی فرش گیر می کند و سکندری می خورم .

 

پایم به لبه ی فرش گیر می کند و سکندری می خورم …

_یواش مادر !

لحن نگرانش به جانم می نشیند . دستش را می گیرم و بلند می شوم. گوشی را که برمی دارم می رود .

 

_الو لاله ؟

+سلام این شماره کجاست ؟ چرا قطع کردی ؟

_شارژم تموم شد ، بابا چی شده ؟

+هول نکن خوبه ، یعنی بد نیست . پریشب انگار حالش بد میشه با اورژانس می برنش بیمارستان ، بستریش کردن

 

می نشینم روی مبل و با بغض می پرسم :

_وای … آخه چرا ؟

+چمیدونم .پوریا می گفت سرشبی برای پناه گریه می کرده

_الهی بمیرم

+نترس تو تا همه رو به کشتن ندی چیزیت نمیشه

_باز قلبشه آره؟

+بله … یه وقت به خودت زحمت ندی زنگ بزنی به بابات یه حالی بپرسی

_بسه لاله ! انقدر نیش نزن … درد خودم کم نیست

+فعلا که انگار خیلی خوشی

 

_کاری نداری؟

+برخورد بهت ؟

_از تو توقع ندارم

+چرا پناه ؟ دلم برای دایی صابر کبابه . اون از زندایی که خدابیامرز جوان مرد و دایی خونه خراب شد ، اینم از تو که همیشه براش ساز ناکوک می زدی و نذاشتی یه لیوان آب خوش از گلوش پایین بره تو این چند سال … افسانه ی بدبختم که خون به جیگر کردی

_تو که زندگیت خوب بوده خداروشکر ! نمی خواد کاسه داغ تر از اش بشی و غم بابا و زن بابای منو بخوری …

+دارم وظیفه ی تو رو انجام میدم !

_ از کجا دلت پره که همه رو سر من خالی می کنی؟

+نمی خوام دهنمو بیشتر باز کنم وگرنه چیزایی که نباید رو میگم

_بدتر از اینا که گفتی؟!

+خیلی بدتر پناه …

سکوت می کنم و بغضم پررنگ تر می شود . می گوید :

_زنگ بزن بهش ، منتظرته … خدافظ

 

صدای بوق های پشت سرهم توی گوشم می پیچد . لاله مثل خواهر نداشته ام بوده و هست … نمی فهمم چرا آشوب بودو طوفان کرد وجودم را

نگران حال پدرم و خجالت زده اش … این روزها انقدر درگیر خودم و دوستان جدیدم بوده ام که به کل فراموش کرده بودم پدری هم دارم …

صدای آرامی در سکوت خانه ی حاج رضا پیچ و تاب می خورد . نوایی آشنا دارد .. بلند می شوم و با پاهایی که انگار از غم و درد سست شده سمت صدا می روم

زهرا خانوم است ، دعا می خواند . تکیه می دهم به چهارچوب اتاق و نگاهش می کنم … پشت به من نشسته و با سوزناک ترین لحن ممکن دعا می خواند …

چه غربتی به دلم چنگ می زند . انگار می کنم مادربزرگ است که پیچیده در چادر یک دست سفیدش نشسته و مثل روز آخر ذکر می خواند …

اشک های جا مانده پشت چشمانم راه باز می کنند و چکه می کنند

 

به مغز کند شده ام فشار می آورم ، چه دعاییست ؟ زیارت عاشورا ؟ کمیل ؟

 

“یا أَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ مُوسى أَیُّهَا الرِّضا یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّهَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ …”

 

یاد بچگی ها می افتم و صدای مادر که زمزمه ی همیشگی اش همین بود … توسل !

سر می خورم و روی زمین می نشینم ، گره دستم را باز می کنم و ناخواسته زمزمه می کنم همراه حاج خانم

“یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ ”

نمی دانم چرا … اما می شکنم … هم خودم هم بغضی که هنوز ته گلویم جاخوش کرده

دست روی صورتم می گذارم و بلند می زنم زیر گریه .

 

بر می گردد و نگاهم می کند . دستش را دراز و آغوش باز می کند .مثل ماهی دور مانده از تنگ و دریا دلم پر می کشد برای عطر گلاب همیشگی اش

دلم سبک شدن می خواهد و حرف زدن . ناله می کنم

_برای بابام دعا کنید …خوب نیست احوالش

 

گرمای وجودش دوباره و هزار باره یاد عزیز می اندازدم . کنار گوشم می گوید :

 

+چشم ،اما حالا که دلت شکسته خودت دعا کن عزیزدلم ، خدا به تو نزدیکتره تا من روسیاه درگاهش

 

اشک هایم بیشتر می شود ،می داند از خدا دورم و این را می گوید ؟!

یاد دیشب می افتم و مهمانی مختلطی که رفته بودم ! یاد هنگامه و دست دادنش با کیان … یاد بگو و بخندهای خودم با پارسا توی رستوران … یاد همه ی سرگرمی های این مدتم و دور شدن از همه ی کس و کارم

 

_ من دیگه پیش خدا جایی ندارم ! اونم اصلا یادش نیست که پناهی هم هست …

+مگه میشه خدا بندشو یادش بره ؟

 

_رفته ! حالا که شده … خیلی وقته که گم شدم و گور … خدا منو می خواد چیکار اصلا !

 

+کفر نگو مادر … به قلب و دلت رجوع کن .. هر چی صاف ترش کنی خدا پررنگ تر میشه برات . میشه مثل آب و آیینه … زنگاری اگر هست پاکش کن دختر گلم … اونوقت تو آینه ی دلت نه فقط خودت رو که خداتو می بینی

 

 

نمی فهمم از چه می گوید ! شاید هم خودم را به آن راه می زنم

_از سر دلخوشی اشک شوق نمی ریزم ، درد دارم که از شهر و دیارم زدم بیرون ، پناهی ندارم که پناه بی پناه مونده شدم … قلبم از داغ مامانمو زهر زن بابای بی انصافم می سوزه مثل بابام و برای بابام

+مادرت اون دنیا جای خوبی داره ان شاالله

_اینجا که سی سال بیشتر زندگی نکرد ، جوان مرگ شد … خدا اون موقعم که بالا سر مامان مریضم با دستای کوچیکم دعا می خوندم حواسش به همه بود جز من

 

+نه با تقدیر بجنگ نه نعوذ بالله با خدایی که خودتم می دونی جز خیر برای بنده هاش نمی خواد ولی ما از سر بی خبری گلایه می بریم براش

_گوشم پره ازین حرفا زهرا خانوم … چیز تازه تر می خوام برای شنیدن

 

+اونی که قلب داغدارت رو بتونه آروم کنه دست خودته نه من و نامادری و پدرت که ان شاالله شفا بگیره زودتر

 

_من ولی دستم خالیه …

+دست خالی هم بالا میره عزیزدلم

 

_میشه نرم طبقه بالا زهرا خانوم ؟ یکم پیش شما بمونم ؟

 

+تا هر وقت که دلت خواست بمون … اینجا خونه ی خودته عزیزم ، بالا و پایین نداره !

 

دست مهر که به سرم می کشد می شوم همان یتیمی که سال ها بی مادر بوده ام ! آخ افسانه … چقدر تو با من مدارا نکردی … آخ افسانه چقدر تو در حق من نامادری کردی ..وای افسانه … تو از من هم روسیاه تری

دوباره زمزمه ی توسل بلند می شود . به آرامش رسیده ام

چشم هایم را روی هم می گذارم و غرق در لذت این خوشایند تازه به دست آورده و بی قرار از دوری پدر تقریبا بیهوش خواب می شوم …

 

چشم که باز می کنم منم و سجاده ای که رو به قبله باز مانده هنوز و فقط گوشه اش تا روی مهر تا خورده . تسبیح تربت را بر می دارم و بو می کشم … قطره ی اشکی از کنار گونه ام می لغزد و تا روی گوشم راه باز می کند . زیرلب می گویم

“من بلد نیستم دعا کنم ! اما خدایا اگه زهرا خانم راست میگه و تو هنوز حواست به من هست حال بابامو خوب کن … من طاقت بی بابا موندن رو ندارم ، خدایا در به در و آواره شدم که بابام یه نفس راحت بکشه و از دست جنگ و جدال منو اون از هوو بدتر خلاص بشه … بدترش نکن

 

_سلام

فرشته است …بعد از جر و بحث آن روز ندیده بودمش . خجالت زده روسری را روی صورتم می کشم

ادامه دارد …

#الهام تیموری

دیدگاهتان را بنویسید