رمان پناه (قسمت پایانی)

۲۵ دی ۱۳۹۶

 

روی تختم می نشینم و با ذوق بسته ی شهاب را باز می کنم.در نظر اول دیدن چند کتاب و سی دی برایم هیچ جذابیتی ندارد.اما به خودم می گویم(خوبه که بنده خدا گفت توش چیه ..تازه عقلم بد چیزی نیستا، مثلا توقع نداشتی که شهاب مثل فلان پسر و فلان بنده خدا ادکلن و شال و گردنبند مد روز سوغات بیاره که …)
کف جعبه،پارچه ی چادررنگی فوق العاده زیبایی خودنمایی می کند.با ذوق بر می دارم و نگاهش می کنم.جنس خاصی دارد ،خیلی وارد نیستم اما انگار ترکیبی از مخمل و حریر نرم است…
لبخند می زنم و می گویم:
_دوستش دارم،ولی معلوم نیست اینو خود شهاب سوغات آورده یا از فرستاده های فرشته ست!

هنوز به نتیجه نرسیدم که با شنیدن سر و صدایی متعجب از جا بلند می شوم.گوشم را تیز می کنم،صدا هر لحظه نزدیک تر می شود و تنم را می لرزاند … چادر را پرت می کنم روی تخت و از اتاق می روم بیرون.

مادر بهزاد وسط پذیرایی ایستاده، نگاهش که به من می افتد مثل ببری که آماده ی حمله باشد افسانه که با لیوانی آب کنارش هست را هول می دهد عقب و به سرعت چند قدم به سمت من می آید.
زیرلب سلام می کنم.انگار منتظر جرقه بود که یکهو آتش می گیرد.

_چه سلامی،چه علیکی؟نمی فهمم، آخه نونت نبود آبت نبود برگشتنت از تهران چی بود دیگه دختر؟تو که رفته بودی موندگار بشی پس چرا مثل اجل معلق باز وسط زندگی ما سبز شدی هان؟

با چشم های گرد شده و دهان باز اول به چهره ی پر استرس افسانه و بعد به او خیره می شوم و می پرسم:
+با منی ؟!
_پس چی؟ولم کن آبجی انقد این دست وامونده رو نکش.بذار برای یه بارم شده هرچی تو دلم خون خوردم از دست عشوه گری های این دختره تف کنم بریزم بیرون!د آخه تو که بچه نیستی، والا بخدا ما هم سن و سال شماها بودیم دو سه تا بچه دور ورمون بود!
وقاحتم حدی داره،یا می نشستی خونه ی بابات مثل دخترای سنگین و رنگین که خواستگارا با عزت و احترام بیان پاشنه درو از جا دربیارن،یا حالا که میفتی دنبال پسرای مردم حداقل پی یکی رو بگیر که فک و فامیل نباشه!

+چی میگی اعظم؟تو رو خدا بیا بشین یه لیوان آب بخور الان فشارت میره بالا باز داستان …

_دق کردم افسانه دق!این دختر یه وجبی ماری بود که تو آستین منو تو بزرگ شد. اااا نکرد لااقل احترام این زن بابای بدبختو نگه داره!آخر الزمون شده بخدا

بهت زده ایستاده ام و او در عرض چند ثانیه هرچه می خواهد می گوید!شوکه ام و هنوز نفهمیدم که چه خبر شده… سعی و تلاش افسانه هم برای آرام کردن این کوه آتش فشان بی ثمر می ماند…

+آخه افسان،هرکی ندونه تو که خوب می دونی چجوری پسرمو چندساله گذاشته توی خماری،بچم نه شب داشته و نه روز…تموم دوستاش سر و سامون گرفتن ولی این یکی پاشو کرد تو یه کفش که الا و بلا پناه !یا پناه یا هیشکی…آخه کدوم پناه؟

دستش را به سمتم دراز می کند و با تحقیر می گوید:
_این؟این؟ اینی که تا دیروز ده تا پسر هواخواهش بودن و یه من سرخاب سپیداب داشت و از فرق سرش تا نوک موهای هفت رنگشو کل محل دیده بودن؟ من بیام چنین دختری رو عروسم کنم؟
که پس فردا برام دختر بزاد لنگه ی خودش؟اینی که پاشد هزار کیلومتر کوبید رفت تهران که آزاد باشه!که افسارش دست خودش باشه!حالام معلومر نیست با چه نقشه و ترفندی از جا مونده شده و با این ریخت جدید برگشته که یعنی آره!من متنبه شدم…گیسشو فرستاده زیر روسری و سربه زیر میره میاد…کی بود کی بود من نبودم!
که ایندفعه پسر ساده ی منو که داشت قرار عقد می ذاشت با هزار بدبختی ،وسط خیابون گیر بیاره و دوباره مخش رو شستشو بده!که بیاد زندگی منو زهر کنه، که چرا نگفتین پناه اومده اونم چه اومدنی…که باز رو در و دیوار خونم خط و نشون بکشه واسه حرف مرد یکی بودنش!که فقط پناه و پناه و پناه ….

مثل نارنجکی شده ام که ضامنش را کشیده اند و فقط معطل شماره معکوس انفجار است!
+نگو خواهر،بهزاد خودش همیشه خاطرخواه پناه بوده وگرنه کیه که ندونه دختر من ….

تقریبا فریاد می زنم:
_من دختر تو نیستم!

جا خورده اند،به صورتم زل می زنند،دست هایم را از شدت حرص مشت کرده ام.با فک قفل شده شروع می کنم به گفتن:

+لعنت به اون بهزاد که تمام روزای عمرمو برام مثل شب تار کرد همیشه،چی فکر کردی خانوم؟چطور به خودت اجازه دادی کفشتو ور بکشیو بیای خونه پدر من داد و بیداد راه بندازی؟خیال ورت داشته که پسرت تحفه ست،شازده ی شما خودش منو تو کوچه دید!حالا اینکه چشم و دلش با یه نظر به دختر مردم میره تقصیره منه؟به چه حقی تهمت می زنی؟با من دشمنی ،خدا و پیغمبرم سرت نمیشه؟

_ببینم برای برگشتن به زندگیم باید از شما اجازه می گرفتم؟اگه پسرت رو توی خماری گذاشته بودم نصفش بخاطر این بود که از همین روزا می ترسیدم،از شمایی که اون روت رو بالاخره یه بارم که شده نشون بدی،ولی خداروشکر من خیلی وقته آدمای اطرافمو شناختم! به هیچکسی هم ربطی نداره که گیسمو فرستادم زیر روسری یا نه…که حالا بدون سرخاب و سپیداپ پامو می ذارم بیرون یا نه.حالام بفرمایید یکی بزنید تو گوش پسر ناخلفتون و با همون هزار و یک بدبختی بشونیدش پای سفره عقد…برای من فقط درده بهزاد

_اینجا چه خبره؟

از روی شانه ی خاله ی ناتنی ام،بابا را می بینم که با صورت سرخ ایستاده و نظاره گر ماست.با دیدنش مثل بچه یتیم ها بغضم می شکند و های های گریه می کنم.
+چه خبره افسانه؟

_ه…هیچی ،برو بیرون یه دور بزن صابر جان

+خوش اومدی ،به موقع سر رسیدی.خبر اینکه صابر خان،کلاهت رو بذار بالاتر. دخترت دست از دهن کشیده و منو که جای مادرشم شسته گذاشته کنار!

_پناه؟!اعظم خانوم چی میگه بابا؟

با گریه جیغ می کشم:
+دروغ میگه،نحسی پسرش باز…

_تو رو خدا آقا صابر،دستم به دامنت. بچت رو بفرست همونجایی که چند وقت بود!بهزاد از روزی که دیدش فیلش یاد هندستون کرده و کاسه کوزه ی ما رو ریخته بهم.قرار عقد و عروسی رو بهم زده به هوای عشقش!جوانه و جاهل…اون کوره نمی بینه و نمی فهمه.من که می دونم خیر و شر کدومه،نمی تونم دست رو دست بذارم که براش قالب بگیرن!

صبوری پدر را نمی فهمم،براق می شوم سمت اعظم خانوم و می گویم:

+قالب کردن کار خانوادگی شماست که بیست سال پیش دختر ترشیدتون رو انداختین به بابای بدبخت من! همین تو بودی که لقمه گرفتیش و بعد به من لبخند پیروزمندانه می زدی،منی که فقط چند سالم بود و داغدار مامانم بودم.

_خاک بر سرم!ببین چه چیزا میگه این بلا گرفته…

+بسه ،تمومش کنید.پناه ساکت شو … اعظم خانوم شمام احترام خودت رو حفظ کن

حالا افسانه هم گریه می کند!بی توجه به بابا که هر لحظه کبودتر می شود و قلبش را بیشتر چنگ می زند بی وقفه جواب حرف های نیش دار مادر بهزاد را می دهم.برایم مهم نیست چه اتفاقی می افتد فقط می خواهم خودم را سبک کنم…

_یا حضرت عباس…صابر !!

جیغ افسانه را که می شنوم،بر می گردم و پدرم را می بینم که مثل درختان تنومند تبر خورده از کمر تا و بعد پخش زمین می شود…
گیج شده و شبیه بت ایستاده ام. افسانه به اورژانس زنگ می زند و من فقط گریه می کنم…

نمی دانم چقدر و چند ساعت گذشته، توی راهروی بیمارستان نشسته ام و به پدری فکر می کنم که در بخش مراقبت های ویژه بستری شده.
بخاطر چه چیزی؟منی که ده بار همین بلاها را سرش آورده بودم.زیر نگاه های سنگین و غمگین افسانه و پوریا حس خورد شدن دارم…چقدر در حق خانواده ام بدی کرده ام.
اعظم راست می گفت،من نباید برمی گشتم!حتی عرضه ی خوب زندگی کردن را ندارم…فقط باعث سرافکندگی ام و بس.
بلند می شوم و از بیمارستان بیرون می زنم.نمی دانم کجا اما باید دور بشوم.
بی هدف توی خیابان ها قدم می زنم، تاکسی زرد رنگی کنار پایم ترمز می زند و راننده فریاد می کشد:
_خانوم اگه حرم میری بیا بالا

جای دیگری هم هست؟!سوار می شوم و راه می افتد .
چادر امانت گرفته را روی سرم می اندازم و زیر باران تندی که گرفته راه می افتم.همه دنبال پناهگاهی برای خیس نشدن می گردند اما من انگار تازه پناه پیدا کرده ام..

وضو ندارم اما چه اشکالی دارد؟کفش هایم را به پیرمرد مهربان کفشدار امانت می دهم و روی فرش های گرم حرم راه می روم.جایی روبه روی ضریح پیدا می کنم و می نشینم.تکیه می دهم به کتابخانه کوچکی که پشت سرم هست.
به جمعیتی که برای زیارت می آیند و می روند نگاه می کنم.حسرت روزهایی را می خورم که نزدیک بودم اما دور!
چشمه ی اشکم دوباره راه می گیرد. شروع می کنم به درددل کردن… می گویم و می گویم.

“غلط کردم امام رضا … هرچی بد بودم و بدی کردم؛هرچی اشتباه کردم و پا کج گذاشتم از روی بی عقلیم بوده
من چه می دونستم به این روز می افتم؟ بابام اگه چیزیش بشه دق می کنم، می میرم.تو رو خدا ایندفعه هم معجزه کن…
حالشو خوب کن.اون که نباید چوب ندونم کاری منو بخوره…آخ چه حرفایی شنیدم امشب.چه نیشی بود زبون اعظم
دروغ نمی گفتا…همش راست بود!
تا وقتی مشهد بودم و دین و ایمان حاج رضا و خانوادشو ندیده بودم برای خودم می تازیدم.چقدر چزوندم این افسانه رو… نذاشتم یه لیوان آب خوش از گلوش پایین بره.
انقدری که لاک دست و رنگ موم مهم بود، هوای بابای مریضمو نداشتم.چقدر حرص منو خورد،هی گفت نرو با این دوستا نگرد ولی کر بودم!اگه نبودم که امشب تحقیر نمی شدم.
چه عزت و احترامی داشت فرشته و چه ارج و قربی دارم من!اصلا غلط کردم آقاجون…
بابام خوب بشه من دیگه فقط در خونه خودتو می زنم.شهاب و بهزاد و همه ی پسرا پیشکش خانوادشون
من دوست ندارم دیگه خورد بشم،دلم حرمت می خواد،احترام می خواد… این چند روز آرامش داشتم.نه دغدغه ی الکی بود و نه ولگردی…نه دوستای آن چنانی و نه وقت گذرونی الکی…
می خوام مثل شیدا باشم و فرشته… می خوام که بخوانم نه اینکه پسم بزنن و از ترس دلبری کردنم برای پسراشون وقت و بی وقت هوار خونه ی بابای بدبختم بشن!
هنوز آدم نشدم اما می فهمم اگه خدا بخواد دست من غرق شده رو هم می گیره… یا امام رضا…بابام کارش به عمل نکشه ها…آبرومو پیش افسانه و پوریا نبر
از اینی که هستم خراب ترم نکن…من بجز شما هیچکسی رو نمی شناسم… میشه ضامنم باشی؟
میشه پناه این پناه بی پناه مونده بشی؟ میشه؟؟

دلم انگار می خواهد بترکد.چادرم را می کشم روی سرم و ام یجیب می خوانم. به نیت شفای پدرم…به نیت شفای دل بیمار و تبدار خودم… پرم از دلهره اما آرامشی هست که تابحال نبوده.
صدای صلوات گاه و بیگاه و قرآن و ذکر و دعا دگرگونم می کند.من کجای دنیا گم شده بودم؟
خدایا …

کسی روی شانه ام می زند و با لهجه ی شیرینی که نمی فهمم کجاییست می گوید:
_التماس دعا مادر، اگه دلت شکسته من روسیاهم دعا کن عزیزم…اشک دل شکسته حرمت داره

و من به این فکر می کنم که از خودم روسیاه تر و دل شکسته تر هم هست؟!
اگر خدا دست رد به سینه ام بزند چه خاکی به سرم بریزم؟!
فضای ریه ام را عطر دلپذیری پر می کند. یاد خوابم می افتم و گل های سجاده ی عزیز…در اوج غم لبخند می زنم و چشمانم را می بندم و به امام رضا سلام می دهم

چشم باز می کنم و به نوری که از لابه لای پرده ی حریر اتاق سرک می کشد، لبخند می زنم. به گچ بری های دور لوستر نگاه می کنم و نفس عمیقی می کشم.دست روی پیشانی ام می گذارم،از تب و تاب افتاده سرمای بدی که چند شب پیش بعد از زیارت خوردم.
کش و قوسی به تن خسته ام می دهم و می نشینم.
صدای فرشته که برای اولین بار غر میزد از مریضیه بی موقعم هنوز توی گوشم زنگ می زند
مهربانیش را دوست داشته و دارم. حتی از تهران هم قوت دل است …حالم هنوز خیلی خوب نشده و ضعف دارم،کاش خانواده حاج رضا وقت بهتری را برای آمدن انتخاب کرده بودند.هرچند خدارو شکر بابا تا فردا مرخص می شود…

وقتی برای ملاقاتش رفته بودم بیمارستان،با اینکه بخاطر سرماخوردگی نتوانستم وارد اتاق بشوم و فقط از پشت پنجره خیره اش شده بودم،برایم لبخند زد.
برای آنکه ویروسم را نگیرد مجبور شدم تلفنی حرف بزنم، می ترسیدم از اینکه چه چیزهایی بشنونم.اما او فقط با لبخند گفته بود:

_برای رفتن راهی که انتخاب کردی مثل کوه پشتتم باباجون،بهزاد باید خودش حساب کتاب دلش رو به دست بگیره، بهش فکر نکن.غصه ی گناه های قبل از این رو هم نخور،خدا بخشنده تر از من و بقیه ست… تو توبه کن و دست کمک دراز کن. دعا می کنم که هرچی خیره پیش بیاد برات،نگران قلب ریپ زده ی منم نباش. دکتر هنوز بهش امید داره، زود مرخص میشم.

+دوستت دارم باباجونم
کمی سکوت کرد و ادامه داد:
_از دل افسانه دربیار ،نذار …
+چشم هرچی شما بگین

و اشکی که کنار صدای خروسک گرفته ام بیرون پریده بود
_قربون دخترم برم،الان این صداتو بذارم پای کدوم ویروس؟

مردانه خندید و به سرفه افتاد.

+مواظب خودت باش که خوب بشی بابا خیلی بهتون نیاز دارم

_هنوز خیلی کارا هست که باید انجام بدم دختر، نترس اونیکه مهمونه من نیستم .

و انقدر بعد از همین یک تماس حالم خوب شده بود که بعد از چند شب سر راحت به زمین گذاشتم.باورم نمی شود که زندگی رویِ خوش نشانم بدهد…اما به قول لاله برای خدا که کاری ندارد راست و ریس کردن همه چیز.
حالا به این فکر می کنم که کلی کار نکرده دارم .اتاقم را چند روزی هست که مرتبه نکردم. کتاب ها و سوغاتی های شهاب روی زمین ریخته،همه چیز باید به روال عادی برگردد!
پارچه را بر می دارم و روی تک صندلی اتاق می نشینم.برای سر کردنش ذوق دارم.یاد چادری می افتم که فرشته خیلی دوستش داشت.
می گفت سوغاتی مادر محمد از کربلاست…چه عاشقانه های شیرینی داشت!
ناگهان انگار یک سطل آب سرد می ریزند روی سرم.
چادر….سفارش محمد به مادرش برای ابراز علاقه به دختری که دوستش داشت بود!

“پاشو پناه خانوم،ناز پیش از موعد نکن که من یکی حسودیم میشه ها!…راستی اون پارچه چادری رو پسندیدی؟ سوغات مامان از کربلا بوده برای دردونه ش… خیلی دلم میخواد توی سرت ببینمش. مطمئنم برازندته !”

این چادر سوغات زهرا خانم از کربلا بوده برای شهاب!پس چرا برای من فرستادند؟!
چقدر گیجم! تازه می فهمم معنی حرف های دوپهلوی فرشته را از پشت تلفن…دیشب که زنگ زده بود کلی خوشحال بود و مدام از آمدنشان می گفت…
می روم توی پذیرایی ،از بوی خوش غذایی که پیچیده معلوم است افسانه هست…نشسته روی زمین، کنار چرخ خیاطی و چیزی می دوزد.
سنگینی نگاهم را که حس می کند سرش را بالا می آورد، چهره اش خسته تر از همیشه هست…چقدر از روزهای اولی که عروس این خانه شده بود پیرتر شده… چیزی نمی پرسم اما خودش همانطور که سوزن شکسته ی چرخ را عوض می کند می گوید:
+بابات گفت مهمون داریم…

می نشینم مقابلش روی زمین و آفتاب پهن شده تا نیمه های فرش،گرمم می کند.همینطور که سرِ نخ را با نوک زبانش تر می کند ادامه می دهد
_چند وقته برای سالن می خواستم پرده ی جدید بدوزم اما دل و دماغشو نداشتم. بابات سفارش کرده همه چیز خوب باشه

پارچه چادری را روی زمین می گذارم که نگاهش نرم می لغزد روی آن و نفس عمیقی می کشد:
+بچه که بودی همه ذوقت چرخوندن این چرخ بود…پیر شدیم!

دستم را روی دستش می گذارم و دستهایمان کم کم خیس می شود.توی عطر پیراهن گلدارش نفس نفس می زنم و بغض چند ساله ام می شکند، حرفی نمی زند،چیزی نمی گویم… اما انگار همین سکوت هزار معنی و مفهوم دارد برای خودش..
سرم را می بوسد و از روی زانوهایش بلندم می کند هنوز نگاه شرمزده ام پایین مانده که حس می کنم خم می شود و لحظه ای بعد با صدای بسم الله… گفتنش بین حریر نازکی گم می شوم.
به پنجره ی بدون پرده نگاه می کنم و به پرنده هایی که روی درخت زبان گنجشک حیاط غوغا کرده اند.
+ مبارکت باشه،ان شالله به خیر و خوشی و زیارت باشه

زیر حریر چادر تازه ام لبخند می زنم و دلم غنج می زند برای تمام لحظه های خوش پیش رو و زیرلب زمزمه می کنم:
به خود پناهم ده
که در پناه تو آواز رازها جاری ست
و
در کنار تو بوی بهار می آید
به خود پناهم ده …

پایان?

دیدگاهتان را بنویسید

  1. ناشناس گفت:

    ممنون خوب بود ولی کاش ادامه داشت

  2. Shahideh bano گفت:

    بسیار رمان زیبایی بود❤

  3. مهرنوش گفت:

    خیلی زیبا بود ولی هنوز جا داشت ک ادامش بدین

  4. نفس گفت:

    عااااااااااااالییییییییییییییههه

  5. . گفت:

    عالی اما ای کاش ادامه داشت خیلی منو جذب خودش کرد

  6. ناشناس گفت:

    خیلی بد تموم شد

  7. میم گفت:

    ادامش بدید
    من رمان زیاد خوندم اگه میخواید پرمخاطب تر باشه حتما ادامه بدید

  8. زهرا گفت:

    سلام…بنظرم عالی تموم شد.
    این دو پهلو گفتن رو دوست داشتم….خییییییلی چسبید.بدونید ک حرف دل خیلیا رو گفتین. همیشه موفق باشید.انشاالله

  9. F,K گفت:

    خیلییی قشنگ بود و خیلیییی خوب تموم شد اما یه چیزاییش رو اعصاب بود …

  10. zahra گفت:

    خوب بود ولی میتونس بهتر از این تمام شه

  11. پریسا گفت:

    خیلی قشنگ بود

  12. ناشناس گفت:

    رمان خوبییییییی بود ازتون ممنونم

  13. فاطمه گفت:

    مرسی.. خیلی خوب بود
    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم?

  14. نازگل گفت:

    خیلی عالییییییی بود مرسی. ولی به نظرم اگه از ابراز علاقه ی پنهانی شهاب بیشتر می نوشتید خیلی خیلی بهتر میشد ولی الانشم خیلی قشنگه امیدوارم موفق باشید

  15. عزت.از بوشهر گفت:

    سلام.
    خیلی خوب بود. منم یکی هستم تقریبا مثل پناه . من هنوزم توی باورها ،اعتقادام،پوششم و رفتارم مشکل دارم. کاش میشد در این رمان به این مسائل سوال میشد و پاسخ هم داده میشد. شاید باور نکنید اما من از رفتار پارسا درک بهتری به خودم پیدا کردم. درک اینکه با خودم چند چند هستم . اما بازم میگم داستان میتونست رمانتیک تر بشه و حداقل مسایل مذهبی یه جورایی توش گنجانیده شود.
    به امید موفقیت شما نویسنده عزیز

  16. ناشناس گفت:

    عالی بود

  17. زینب دانشمتد گفت:

    سلام داستان خیلی خوبی بود ولی ناقص تموم شد خیلی حالگیری بود قضیه خواستگاری وازدواج خیلی میتونست جالب باشه که متاسفانه هیچی خلاصه اخرش اصلا خوب نبود

  18. ناشناس گفت:

    اخرش خیلی بد تموم شد وحالگیری بود باید ادامه بدید همه مزش به قضیه خواستگاری وازدواج بود خیلی ناراحت شدم

  19. ناشناس گفت:

    واقعا چرا اینقدر زود تموم شدددد؟؟؟؟
    خیلی قشنگ بود..
    کاش ادامه داشت…

  20. شیما تبریز گفت:

    خب بود اما ادامه داشته باشه بهتراز این نمیشه

  21. maryami گفت:

    پایانی خوبی نداشت بهتر از این انتظارشو داشتم.

  22. ناشناس گفت:

    بسیار بسیار عالی بود.

  23. سلام گفت:

    بسیار بسیار عالی بود.

  24. فریاد گفت:

    عااالی بود.فقط اونایی ک میگن کاش ادامه داشت بدونن بیشتررمانایی ک زیادی کش داروطولانیه ازخط قرمزاردشدن وبی حیایی وبی قیدوبندبودن روتبلیغ میکنن این رمان همه چیزوسربسته وخیلی خوب ودرچارچوب اسلامی جلوبرده.بازم ممنون وعالیییییی بود❤

  25. س گفت:

    خیلی قشنگ بود.من منتظر ادامه داستانم

  26. Gomnam گفت:

    واقعاعالی بودخیلی ممنونم ازتون ولی کاش ادامه داشتو به این زودی تموم نمیشد …..دستتون درد نکنه …….. واقعا حرف دل.آدمومیزنه این رمان زیبا….اجرتون باشهدا

  27. Z گفت:

    کاش ادامه داشت.تازه با اومدن شهاب الدین جداب میشد

  28. Z گفت:

    ولی جداب و قشنگ بود .ممنون

  29. رستمی گفت:

    کاش ادامه داشت?

  30. سکینه گفت:

    بسیار زیبا بود ولی بقول دوستان مراسم خاستگاری پناه رو هم مینوشتین زیبا تر میشد
    ممنون اجرکم علی المهدی

  31. شیرین گفت:

    واقعا عالی بود.من چندین بار می خونم برام تازگی داره خصوصا زیارت رفتنهای پناه

  32. Denize.R گفت:

    از این جور رمان ها واقعیت زندگی خیلی هارو نمایش میدن.این رمان هم از جنس اونا بود ولی اگه فقط یه خورده کوچولو اخرش رو ادامه میدادید دلنشین تر بود. بازم به خاطر قلم خوبتون بهتون تبریک میگم.

  33. Bahareh گفت:

    خوندن رمان هایی از این جنس آرامش بخش تره. بابت قلم زیباتون هم بهتون تبریک میگم.

  34. ناشناس گفت:

    افتضاح بود. پایان نداشت

  35. ناشناس گفت:

    سلام خیلی خوب بود ولی کاش سربسته تموم نمیکردیدو ادامه داشت.اون طوری خیلی بهتر وجذاب تر.میشد .بعضی ازسریالهارو هم این طوز سربسته تموم میکنن زحمت کل سریال رو هدر میدن .چون اینجوری تموم کردن حال مخاطبمو میگیره وقشنگیشو از بین میبره.

  36. ناشناس گفت:

    سلام خیلی خوب بود ولی کاش سربسته تموم نمیکردین وادامه داشت .اینطوری حال مخاطبو میگیرین وزحمت کل داستان ازبین میره.

  37. گرگیچ گفت:

    عالی بود ای کاش ادامه داشت

  38. ناشناس گفت:

    خوب بود .یعنی عالی.ولی کاش ادامه میدادینش

  39. خانم موسوی گفت:

    خداییش ضایع نبود اینجوری سر و تهش رو هم بیارید…
    نباید ابراز علاقه شهابو هم می دیدیم….
    حداقل بعد عقد و اعترافات عاشقانه تمام میشد
    ولی خوب بود
    نویسنده گرامی اگر زمانی پیامهای مارو خوندی بدون ازت خیلی ممنونم و امیدوارم پناه ۲ رو هم بنویسید ممنون

  40. s.z.s گفت:

    اگه ادامه میدادش خیلی جذاب تر میشد

  41. ناشناس گفت:

    وا ادامه اش پس؟؟؟؟؟؟؟؟

  42. ناشناس گفت:

    خیلی زیبا بود دم نویسنده گررررم

  43. سحر گفت:

    خیلی بد تموم شد کاش ادامش بدید

  44. رعنا رصایی گفت:

    کاش تهش رو بهتر تموم می کردید

  45. حديثه گفت:

    خیلى زیبا دلنشین بود اما کاش ادامشه میدادین !مثلا شهاب میومد خواستگاری پناه جالب میشد