مقنعه ( خاطره ای از شهید حمید باکری )

۱۰ مهر ۱۳۹۶

حمید به این چیزها خیلی حساس بود. به من می‌گفت« فاطمه ! این چیه که زن‌ها می‌پوشند ؟ » می‌گفتم « مقنعه را می‌گویی ؟ » می‌گفت : « نمی‌دانم اسمش چیه . فقط می‌دانم هر چی که هست برای تو که بچه بغل می‌گیری و روسری و چادر سرت می‌کنی بهتر از روسری‌ست . […]

حمید به این چیزها خیلی حساس بود.

به من می‌گفت« فاطمه ! این چیه که زن‌ها می‌پوشند ؟ »

می‌گفتم « مقنعه را می‌گویی ؟ »

می‌گفت : « نمی‌دانم اسمش چیه .

فقط می‌دانم هر چی که هست برای تو که بچه بغل می‌گیری و

روسری و چادر سرت می‌کنی بهتر از روسری‌ست .

دوست دارم یکی از همین‌ها بخری سرت کنی راحت‌تر باشی . »

گفتم « من راحت باشم یا تو خیالت راحت باشد ؟

خندید گفت « هر دوش »

از همان روز من مقنعه پوشیدم و دیگر هرگز از خودم جداش نکردم ،

تا یادش باشم ، تا یادم نرود او کی بوده ، کجا رفته ، چطور رفته ، به کجا رسیده .

 

منبع:ابر و باد

پاسخ دهید