سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری، روایت زنی که انتقام می گیرد

۲۱ اسفند ۱۳۹۶

 

 

فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری یکی از فیلم های موفق امسال بود، به کارگردانی “مارتین مک دونا” نمایشنامه نویس معروف، که جایزه گلدن گلاب بهترین فیلم و بازیگر زن فیلم درام و اسکار بهترین نقش مکمل مرد و بهترین نقش اول زن را نصیب خود کرد. این فیلم که بر خلاف فیلمهای دیگری که در ژانر جنایی ساخته می شوند هم زمان کمدی و درام هم بود با لحنی قدرتمند زندگی زنی را که بزرگترین سرمایه اش یعنی شرافت و جان دخترش را از دست داده و دستش به هیچ جا بند نیست؛ در جامعه ای که هر کس به کار خودش مشغول است، نشان می دهد.

 

 

داستان فیلم
داستان روایت یک جنایت دردناک است. میلدرد هیز ( فرانسیس مک دورمند ) مادر تنهایی است که با پسر و دختر بزرگش در یک شهر کوچک به نام میزوری در آمریکا زندگی می کند شوهر این زن او را ترک کرده است. یک شب دختر میلدرد که در دوران سرکشی نوجوانی به سر می برد از خانه خارج می شود و دیگر باز نمی گردد. فردای آن روز مردم جسد سوخته دختر را که مورد تجاوز قرار گرفته، پیدا می کنند بدون اینکه اثر یا ردی از قاتل به جا مانده باشد.

 

بعد از اینکه چند ماه از قتل دختر می ‌گذرد، بدون اینکه هیچ پیشرفتی در پرونده قتل این دختر حاصل شده یا فرد خلافکار مشخص شود، میلدرد به عنوان مادر این دختر قربانی تصمیم بزرگی می گیرد و قدمی محکم و مهم در زندگی خود برمی دارد. او سه تابلو که مسافران و رهگذران را به شهر کوچک خود هدایت می‌ کرد، رنگ کرد و روی آن پیام‌های جنجالی و معناداری می نویسدکه اشاره مستقیمی به رئیس پلیس مورد احترام مردم شهر یعنی ویلیام ویلوبی «با بازی وودی هارلسون» دارد.

زمانی که افسر دیکسون (سم راکول) فرمانده دوم این شهر که علاقه خیلی زیادی به خشونت دارد، درگیر ماجرا می‌ شود، متوجه می ‌شویم که نبرد بین میلدرد هیز و نیروی رسمی اجرای قانون ابینگ، بسیار شدیدتر از قبل شده است و این انتقام گیری دنباله دار می شود و همه شهر را بهم می ریزد و به جان هم می اندازد…

 

 

زن قهرمان یا بی مسئولیت؟
در فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری، کلیدی ترین نقش برعهده مادری پریشان و داغدیده است. میلدرد به عنوان قهرمان اصلی داستان، در دقایق ابتدایی فیلم نه نشانی از جنون دارد و نه ویژگی که او را از دیگر شهروندان شهر متمایز نماید. او مادر تنهایی است که در یک فروشگاه مشغول به کار است و با غم بزرگ از دست دادن بیرحمانه فرزندش زندگی خود را می گذراند و البته مصرانه در انتظار یافتن قاتل و اجرای حکم است. اما صبوری او بزودی رنگ می بازد و خشونتی که از حس انتقام سرچشمه می گیرد، باعث می شود او ابتدا به سراغ بیلبوردها رفته و پیام عمومی منتشر نماید و سپس با خشونت به سراغ افراد مرتبط با این پرونده برود و برایش فرقی هم نکند که کارهایش چه پیامدی دارد.

 

میلدرد یک زن عصبانی است. او از مرگ دخترش بدون در نظر گرفتن اشتباه خودش (بدون ماشین فرستادن دخترش در شب، در جاده ای به سمت شهر که خلوت و بعضا خطرناک بود) شکایت دارد و برای خونخواهی فرزندش یک شهر را به جان هم می اندازد و در واقع هیچ چیز برایش مهم نیست. او تنها دنبال عدالتی است که آرامش کند و اهمیتی ندارد که به خاطر این عدالت انسان های بی گناه لطمه می بینند. این زن در طول ماجرای احقاق حقی که فکر می کند دارد گاهی قربانی است و گاهی منتقم.

 

ولی آن چه که در این فیلم بسیار قابل توجه است نگاه کارگردان برای پرداخت شخصیت این زن است. او شخصیت چنین زنی را در فیلمش طوری نشان می دهد که انگار قهرمانی است که قرار است عدالت را به هر قیمتی بر قرار کند. این زن بدون در نظر گرفتن اشتباه خودش تنها و تنها می خواهد به هدفش یعنی دستگیری قاتل دست پیدا کند ولی تنها چیزی که در نظر نمی گیرد این مساله است که یک فرزند دیگر هم دارد و این انتقام گیری می تواند باعث شود فرزند دیگرش هم نابود شود و از دست برود.

 

میلدرد که در فیلم به عنوان قهرمان زن آمریکایی معرفی می شود در واقع زنی است که به احساسات خودش بیشتر از هر چیز دیگری اهمیت می دهد، خواه در شبی که به خاطر قرار خودش در بار، دخترش را با پای پیاده در شب روانه می کند و خواه در رها کردن پسرش در بین جوی که همه بر علیه خانواده اش شده اند. این زن در گذشته هم سابقه مسئولیت پذیری زیادی ندارد و به گفته دخترش در حالی که مست بوده رانندگی می کرده و بچه هایش را سوار ماشینش می کرد.

 

در این فیلم کارگردان با قدرت فیلمنامه چنین زنی را به قهرمان تبدیل می کند و طوری نشان می دهد که انگار وضعیتی که برای زندگی و خانواده این زن پیش آمده همانقدر طبیعی است که نگاه این زن به عنوان یک مادر که به دنبال انتقام فرزندش از هر راهی است.

 

 

نظر منتقدین
فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» از آن دسته آثاری است که در سینمای پر زرق و برق هالیوود کم ساخته می شود. فیلم هایی با نوعی خشونت آمریکایی که با طنز سیاه نهفته درون خود آغاز می شود ولی در نهایت ژانر قالب بر فیلم جنایی نیست و واکاوی برخورد مردم در رابطه با یکدیگر به بهانه اتفاق هولناکی که افتاده، ماجرای اصلی فیلم است.

 

مارتین مک‌دونا، نویسنده و کارگردان فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری، توانسته اثر خوبی با روایت ساختار یافته، وحشیانه و در عین حال تعجب برانگیز خلق کند که حول محور شخصیت اصلی زن داستان می‌چرخد که به شدت به دنبال قاتل اصلی پرونده فیلم است این زن حاضر است کل زندگی خود را نابود کند تا این فرد خلافکار را پیدا کند.

 

دیوید رونی منتقد هالیوود ریپورتر در مورد این فیلم می گوید:
“سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری فیلمی قدرتمند و تأثیر گذاراست و با این که فیلم به شدت سعی دارد با خلق صحنه‌های کمدی و خنده‌دار صدای خنده بینندگان را بلند کند و این رویه را تا انتهای فیلم ادامه می‌دهد، اما در عین حال غم و اندوه خالص دلسوزانه‌ ای در آن دیده شده و تا آخرین لحظه این احساسات در پس‌ زمینه حس می ‌شود.”

 

 

نماد اعتراض
فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری، پوشیده از انواع نمادهایی است که کارگردانش می خواهد در فیلمش بگنجاند و در واقع نمادگرایی در فیلم برای بینندگان هوشمندتر بیداد می کند، اما کلیت و هسته اصلی فیلمنامه فارغ از درک این موضوعات نیز برای عموم مردم قابل درک و سهمگین است. البته این نمادها در یک موضوع خاص مورد دسته بندی قرار نمی گیرند و از کنایه های سیاسی اجتماعی (بیلبوردها) تا فلسفی (آهوی کنار این بیلبوردها) و حتی اقتصادی ( مغازه ای که میلدرد در آن کار می کند) و حتی مضمون هایی ضد جنگ (نظامی دوست ویلوفبی) یا انتقاد از وضعیت جوانان امروزی (دوست دختر جدید شوهر سابق میلدرد) در این میان وجود دارد که فقط عمق نگاه کارگردان را نشان می دهد.

 

در سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری گاهی اوقات، مضمون ها و ماجراها به حدی تیره و تلخ می شوند که حتی اگر بخواهید هم دیگر نمی توانید بخندید. بعد از یک پیچش داستانی غیرمنتظره که اواسط فیلم رخ می دهد، سرعت فیلم کاهش می یابد. از این جا به بعد هم چنان که خشونت به طرز شگفت آوری افزایش می یابد، مک دونا تلاش می کند داستان را در مسیر درست نگه دارد چون می خواهد فیلمی با توجه به مشکلات و معضلات جامعه اش به مخاطب عرضه کند.

 

 

اتحادی نجات بخش
یکی از مسائل مهم و قابل توجه در فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری رابطه مردم عادی با هم و با مسئولان شهرشان است. قاتل، مقتول و مادر، همه و همه مردمند، کلانتر و دستیارش هم عضوی از دولت در این فیلم هستند که باز هم با وجود داشتن قدرت از مردم محسوب می شوند. مک‌ دونا با هوشمندی به مسئولان دولتی وجوهی می‌ بخشد، که بتوانند در عین حال بخشی از مردم هم باشند، و از طرف دیگر به واسطه شکل و انگیزه اعمال خشونت و قدرت بین افرادِ مختلف مردم هم شکاف‌هایی ایجاد می‌ کند، تا داستان واقعی به نظر بیاید.

 

کارگردان در این فیلم به نوعی از مردم یک شهر کوچک مثال آورده و در این مثال در حقیقت یک دنیای کامل را نشان می دهد، دنیایی که در آن مردم قهرمانان اصلی هستند و هر انسان باید برای کشف حقیقت کمک کند و فرقی هم نمی کند که که جایگاه اجتماعی دارد. در فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری کارگردان نشان می دهد که تا وقتی مردم این شهر با هم متحد و هم دل نیستند و مدام با هم می جنگند نمی توانند حقیقت را کشف کنند ولی وقتی کینه و عصبانیت را کنار می گذارند.

 

در پایان، میلدرد و دیکسون با اکراه مجبور به همکاری با یک دیگر می شوند و افسر دیکسون هم نشان می دهد شخصیتی غنی تر از آن چیزی که در ابتدا راجع به شخصیتش فکر می کردیم را دارد. مخاطب در این فیلم داستان مجموعه ای از آدم های ویران شده، زخم خورده و بسیار بامزه ای طرف می شود که تلاش می کنند خشم خود را پایین بیاورند و با ناکامی هایشان کنار بیایند. در فیلم لحظاتی وجود دارد که در آن ها، مک دونا بیش تر از همیشه خود را به فضای نمایشنامه های معرکه ای که نوشته است، نزدیک می کند. لحظاتی که در آن ها با شخصیت هایی طرف می شویم که به دنبال باریک ترین بارقه های رستگاری می گردند و در میان کشت و کشتار و خرابی هایی که خودشان به بار می آورند، سعی می کنند راه نجاتی پیدا کنند و البته که با دست به دست هم دادن و اتحاد در نهایت به این هدف هم می رسند.

 

 

نگاه سینماگران ما به قهرمان
نگاه کارگردانان می تواند مهم ترین اصل در پیشبرد و جهت دادن به یک فیلم باشد مخصوصا وقتی که کارگردان نویسنده فیلم نامه هم باشد. تصویری که مردم ما در سینما و تلویزیون تا بحال از نیروی پلیس دیده اند اغلب یا مأمورینی کارنابلد هستند که همیشه چند قدم عقب تر از مجرمان بر می دارند و یا انسانی به تصویر کشیده می شودکه از پلیس بودن تنها بستن کلت کمری و زدن عینک آفتابی با ژست خاص را یاد گرفته اند.سینمای ما تا بحال خیلی به سمت نشان دادن تصویر واقعی از پلیس که به واقع قشر با وجدان و خستگی ناپذیری هستند و برای ایجاد امنیت از جان خود می گذرند، نرفته است.این دید البته به تنها پلیس ها ، نظامیان و…. محدود نمی شود و در بیشتر مواقع شامل زنان و مردان سرزمین مان هم می شود.

 

ما در جامعه خود مادرانی داریم که با گذشت از خیلی از تفریحات و راحتی های خود در زندگی سعی می کنند تا گزندی به فرزندان شان نرسد ولی کم پیش می آید که کارگردانان ما به سراغ سوژه ای مثل این زنان بروند و در مورد گذشت و فداکاری شان که موجب نجات فرزندانشان از انواع و اقسام اتفاقات ناگوار در جامعه است، بروند. معمولا این زنان خیلی مورد پسند سینماگران ما نیستند و جایی در فیلم های شان ندارند در حالی که بزرگترین قهرمانان گم نام کشورمان بدون اغراق این زنان هستند که به معنای واقعی کلمه مادر هستند.

 

وقتی یک کارگردان خارجی می تواند تصویر زنی را که در زمانی که باید از فرزندانش حمایت نمی کند و بجایش بعد از پیش آمدن فاجعه به سمت انتقام و دیوانگی می رود را به عنوان یک قهرمان جا بزند و به مخاطبشان القا کند که این زن با اراده و نماد یک مادر واقعی است چرا نباید ما در سینما ی خود زنانی را که یک عمر را صرف حفاظت و حمایت از فرزندان شان می کنند به عنوان قهرمان بر پرده سینما ببینیم؟

 

تحریریه سایت با حجاب_ فاطمه قاسم آبادی

دیدگاهتان را بنویسید