چادر ( از خاطرات شهید رجایی )

چادر ( از خاطرات شهید رجایی )
۱۵ مهر ۱۳۹۶

آمده بود مهمانی سر سفره هم نشسته بود اما دست به غذا نمی زد زن دایی پرسید : محمدعلی!مگر گرسنه نیستی؟ همانطورکه سرش پایین بود جواب داد: میتوانم خواهشی از شما بکنم !؟میشود چادرتان را سرتان بکنید؟ آن روز یازده و دوازده سال بیشتر نداشت

آمده بود مهمانی سر سفره هم نشسته بود اما دست به غذا نمی زد زن دایی پرسید :

محمدعلی!مگر گرسنه نیستی؟

همانطورکه سرش پایین بود جواب داد:

میتوانم خواهشی از شما بکنم !؟میشود چادرتان را سرتان بکنید؟

آن روز یازده و دوازده سال بیشتر نداشت

پاسخ دهید