نا تمام من(قسمت یازدهم)

22 مهر 1396

رفت و از همان لحظه ی خداحافظی چشم انتظار آمدنش شدم .تمام مدت نبودنش را دست به دعا و گوش به زنگ خبر سلامتیش بودم. تازه حس مادر را می فهمیدم وقتی از دوران جنگ و سربازی پدر و دل نگرانی هایش می گفت . چه سرداران بی نام و نشانی بودند همسران رزمنده ها و شهدا … من هم مثل همه ی آن ها همسرم را به خدا سپردم و خدا نگهدارش بود که این بار هم به سلامت برگشت .

تاریخ عروسی توسط خانواده ها تعیین شده و قرار بود به زودی زندگی ساده ی مشترکمان را شروع کنیم.روزی که آدرس خانه را از بنگاه گرفتیم و آمدیم تا بپسندیمش را خوب بخاطر دارم.
به کاغذ توی دست حمید نگاهی کردم و گفتم :
_اینجا نوشته پلاک ۳۰ ،پس کو ؟ ۳۱ و ۳۲ هستا ببین …
خندید و زنگ یکی از آپارتمان ها را زد .
_پلاکش افتاده حتما ،بی پلاکه ولی همینه
_مگه میشه بی پلاک ؟
_چرا نشه خانوم؟ دعا کن منم بی پلاک بمونم

اصلا همه جا گریزی می زد به شهادت! عادت کرده بودم که بشنوم این حرف ها را . خانه را پسندیدیم و قرار شد خود حمید کمی تعمیرات جزئی مورد نیازش را انجام بدهد.
روزهایی که بود به بهانه ی کمک می آمدم و در کنارش بودم . توی همین رفت و آمدها بود که دختر کوچولوی همسایه را دیدیم و ناگفته باهم دوست شدیم و صمیمی !
خوشحال بودم از این که روزها باب میلم می گذشت ولی ته دلم دلشوره ی بی دلیلی بود که مدام شیرینی اوقات را به کامم تلخ می کرد …

پنجشنبه بود و باهم مسجد رفته بودیم . فردا جهیزیه را به خانه مان می بردیم و باید خوشحال می بودم اما انگار یک جای کار لنگ می زد که کلافگی دست از سرم بر نمی داشت .بعد از دعای کمیل کنار هم و زیر بارانی که تازه شروع شده بود قدم می زدیم .
بی اعصاب و بیخود گفتم:
_آخه الانم وقت بارون اومدن بود ؟اگه تا فردا بند نیاد چی ؟
_رحمته فاطمه خانوم ، آدم آرزوی قطع شدن رحمت خدا رو نداره ها
_آخه جهازم …
خندید
_خدا بزرگه ،کو تا فردا
_حمید ؟
_جانم
_بیا حداقل بریم خونه یه سر بزنیم
_هنوز وسایلت رو نچیدی دلواپس زندگیت شدی؟
_نخیر
_پس چه خبره ؟
_می خوام اینو بذارم خونه
و کاسه ی آبی سفالی را از داخل نایلون بیرون کشیدم ،با کنجکاوی پرسید:
_این آشنا نیست؟
_همون واسطه ی خیره دیگه ، سمیه امروز دادش بهم .خسیس میگه کادوی عروسیته
_دستش درد نکنه ، خانواده ی علی کلا دست و دلبازن !
با خنده گفتم:
_والا این برای من که خیلی با ارزشه
_معلومه که هست ولی چرا فردا نمیاریش با بقیه ی وسیله ها؟

_آخه می ترسم تو شلوغ پلوغی بشکنه ، بعدم هوا به این قشنگی بده یکم بیشتر راه بریم؟

و مثل همیشه قانعش کردم …. که کاش همین یکبار حرفم را گوش نکرده بود !

حلیم را روی کانتر می گذارم ،چادرم را از سر برمی دارم و کلید برق را می زنم . حمید با دست خودش این لوسترها را وصل کرده بود ،می گفت “خونه باید پر نور باشه که آدم دلش نگیره ”
صدای موبایلم در فضای خالی سالن می پیچد ، باز هم مادر است ! دوست ندارم نگرانش کنم ولی فقط همین امروز دلم سکوت و تنهایی می خواهد ،این که خواسته ی زیادی نیست …
بی توجه به گوشی ،روی موکت می نشینم و زانوانم را بغل می کنم . چرا همه چیز زیر و رو شد؟ چرا ناغافل من ماندم و کوهی از درد و تنهایی ؟

چه کسی فکرش را می کرد که درست ده روز قبل از جشن عروسی ، چنین اتفاقی بیفتد ….
برای هزارمین بار خاطرات آن شب را مرور می کنم ، مرور می کنم و اشک می ریزم ،مرور می کنم و غم عالم به دلم چنگ می زند …
از پیچ کوچه گذشتیم ، از دور به پنجره نگاهی کردم و گفتم :
_برقمون خاموشه ،کسی نیست !
_ایشالا به زودی …
حرفش نیمه کاره ماند با شنیدن صدای جیغ یک زن .
_تو هم شنیدی؟
_آره ، حتما یه خانوم گربه دیده ! تو این تاریکی و بارون هول کرده
خندید و کلیدش را در آورد ، اما اینبار جیغ تنها نبود ،کسی به وضوح کمک می خواست !
کوچه ی ما بزرگ اما بن بست بود .ما ابتدای کوچه بودیم و صدا از انتها می آمد .
_انگار دعوا شده فاطمه
این دفعه ی اولی بود که اسمم را بدون خانوم می گفت!
_آره
_میرم ببینم چه خبره ، تو برو بالا
دستش را چنگ زدم و با هول گفتم:
_کجا؟ نرو خب دعوا شده باشه
_صدای یه خانوم بود نشنیدی مگه ؟
_زنگ بزن ۱۱۰
_فاطمه جان برو بالا منم الان میام
نگاهش کردم ، نگران بودم … هنوز نرفته دلم شور می زد . فریاد زن بیشتر شده بود .
_تو رو خدا حمید
_کمک می خواد !
رفت و چند قدم دنبالش رفتم
_حمید ، حداقل زنگ یکی از این خونه ها رو بزن یکی بیاد تنها نرو
_نگران نباش برو تو خونه
_حمید …
باران شدیدتر شده بود و من مثل آدم های گنگ وسط کوچه وا رفته بودم. نور چراغ های ماشین توی چشمم بود. دلم تاب ماندن نداشت ، فاصله ی نرفته را دویدم و نزدیک تر شدم .دختری با زانو روی زمین افتاده بود و بلند بلند گریه می کرد . گیج بودم ،دلم برای دختر سوخت ،دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم :
_خوبی خانوم ؟
سرش را تکان داد .هق هق می کرد و ترسیده بود ، نگاه نگرانم سمت حمید برگشت . صدای بگو مگویشان را می شنیدم .”مگه خودت خانواده نداری برادر من ؟ …تو رو سننه ؟فضولی نفله ؟ راتو بکش برو بابا … شما بفرما ، من خونم توی این کوچست آقای نسبتا محترم … ”
پسر جوانی که انگار تا حالا پشت فرمان بود بیرون پرید ، به حمید حمله کرد و یقه اش را گرفت …
از اینکه دو نفر شدند ترسیدم ،باید کاری می کردم !
دستم می لرزید و خیس شده بودم ، موبایلم را درآوردم و شماره پلیس را گرفتم .اما با صدای جیغ دختر دلم ریخت
“یا ابوالفضل … آقا مواظب باش”

دستی بالا رفت ،فریاد زدم
_حمید
کاسه ی سفالی توی دستم افتاد و با صدا شکست … برگشت و نگاهم کرد ، صورتش زخم شده بود .انگار تمام این تصاویر خواب بود ،کابوس بود ، کند می گذشت و تند … آشوب بودم
آشوبتر شدم وقتی ناگهان از کنار گوش حمید جوی خون روان شد. چیزی به سرش کوبیدند خدا نشناس ها … من مردم و زنده شدم وقتی حمید که هنوز نگاهش به نگاهم گره زده مانده بود افتاد …
مثل سروهای تبر خورده ،او شکست و من فرو ریختم !
شوکه بودم و زبانم بند آمده بود ، لباس سفیدش حالا به رنگ گل و خون شده بود و درست روبه روی من مثل بیکس ترین آدم ها ، روی زمین دراز به دراز افتاده بود…
می دیدم که کسانی می آیند و دوباره چند نفر باهم گلاویز شده اند … می شنیدم که از کمک می گفتند و نامردی و فرار … ولی باور نمی کردم که این اتفاقات همین حالاست !

خودم را روی زمین کشیدم ، سرش غرق خون بود و چشم هایش بسته … مثل بید های باد زده می لرزیدم و نگاهش می کردم . من انگار این بدترین صحنه ها را جایی دیده بودم قبلا ! این رنج را کشیده بودم پیش تر … صداها توی سرم پیچ می خورد .
“خانوم ،شوهرته ؟ یکی زنگ بزنه آمبولانس ، نفس می کشه ؟ نامردا ته کوچه بن بست با قفل فرمون حمله کردن ، بابا پلیس چی شد ؟”

کسی در می زند و رشته ی افکارم را پاره می کند. نفس عمیقی می کشم و صورت خیسم را پاک می کنم از اشک .
چه روزهای بدی را پشت سر گذاشته ام و هنوز زنده ام ،آدمیزاد است و پوست کلفتی !
نای بلند شدن ندارم ولی کسی که پشت در مانده سمج تر از این حرف هاست انگار ! به صورت نگران سمیه از پشت آیفون نگاه می کنم … تنها همدرد و مونس همیشگیم
در را می زنم و منتظر رسیدنش می شوم .پله ها را می دود طبق عادت ! با دیدنم دستش را روی قلبش می گذارد و می پرسد :
_اینجایی؟ چرا جواب تلفن نمیدی دختر ؟مامانت از دل نگرانی که دق کرد آخه … چیه ؟ باز اومدی به در و دیوار خالی زل بزنی که چی بشه ؟ با این کارا همه چیز درست میشه ؟ رنگت مثل گچ شده بیچاره ! حداقل یه چیزی بخور که نمیری …
یک بند و بی امان می گوید و بعد مثل کسی که چیزی یادش افتاده رو به رویم می ایستد .
_فاطمه ، با توام ها ، حالت خوبه ؟ صدامو می شنوی اصلا ؟
دستم را می گیرد و با استیصال تکرار می کند .
_خوبی؟
چشمه ی خشک نشدنی چشمم می جوشد و جواب می دهم :
_امروز … تاریخ عروسیمون بود سمیه … قرار بود حمید کت و شلوار دامادی بپوشه ، قرار بود تو این خونه زندگی کنیم ، همینجایی که هنوز در و دیوارش خالی مونده ، قرار بود فردای عروسی ماه عسل بریم مشهد که بیمه ی امام رضا بشه زندگیمون ،فردا رو میگم …فردایی که دیگه نمیاد ، که دیگه نیست . کجاست الان حمید ؟ هان ؟ من چرا باید حالم خوب باشه وقتی شوهرم نیست ….

ادامه دارد …
#داستان_دنباله_دار
#الهه_الهام_تیموری
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

@bahejab ?

دیدگاهتان را بنویسید

  1. نفس گفت:

    فوووووووق العادس
    pdfقرار بدهید